پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند
چند ماهی از شروع مدارس گذشته بود و تا چند روز دیگر تعطیلات کریسمس شروع میشدند. هارلی به سمت جنگل ممتوعه مرواز کرده بود!دنیز،استرس زیادی داشت زیرا پروفسور اسنیپ آن روز امتحان میگرفت. حتی ممتاز بودنش هم نمیتوانست استرسش را کم کند. بی اعصاب بودن آن مرد،اخلاق بدش و همه و همه برای دنیز به طور عجیبی شیرین بود! حتی وقتی یکبار اشتباهی مقداری از پودر تک شاخ را زمین ریخت،یا وقتی که داشتند معجونی میساختند و اسنیپ بین آنها میگشت،و دنیز پایش را اشتباهی روی شنل اسنیپ گذاشت،و او واقعا تنبیه خیلی سختی برای دنیز در نظر گرفت،باز از کارش خوشش آمد! روزی که دنیز تنبیه شد،یا بهتر بگوییم شبی که دنیز تنبیه شد،معجون جلوگیری از گرگینه شدن پروفسور لوپین تمام شده بود،و کل شب،اسنیپ،دنیز و پروفسور تانکس،از رفتن او کنار دانش آموزان جلوگیری میکردند! و بعد آن شب،همه دنیز را بخاطر صورت زخم شدهاش مسخره میکردند. اما او باز هم عاشق استاد هایش بود. همه چیز را کنار آنها دوست داشت. زمانی که هم سن هایش مشغول تماشای بازی دوستانه کوییدویچ گروه ریونکلاو بودند،او ترحیح میداد به پروفسور تانکس،در اصلاح ورقه های دانش آموزان کمک کند،زمانی که همه در روز های شنبه و یکشنبه،به دهکده نزدیک هاگوارتز میرفتند، او ترجیح میداد در کلاس به پروفسور اسنیپ در مرتب کردن وسایل معجون سازی کمک کند! زمانی که همه مشغول خوشگذرانی بودند،او کنار استاد ها بودن را ترجیح میداد!
دیگر کل مدرسه بارداری پروفسور تانکس را میدانستند. و دنیز به طور عجیبی خوشحال بود! جوری که انگار یکی از فامیل های نزدیکش قرار است صاحب فرزندی شود! او وارد کلاس معجون سازی شد. همه بسیار سردشان بود. روی صندلی همیشگی خود نشست. هانا لسترنج که بسیار سعی در اذییت کردن او داشت با صدای بلندی گفت:واقعا از اینکه بعضی ها خانوادهای ندارن که تو کریسمش منتظرش باشه،یا حتی میشه گفت یه گندزاده حقیقی هستن،دلم میسوزه!》 نارسیسیا بل، دوست هانا خندهای کرد و گفت:دیگه چیکار میشه کرد،وقتی حتی دوستی تو مدرسه نداری و اوقات فراغتت رو بین آدمای همسن مامان بابات میگذرونی،اوه،یادم رفت! بیعضیا حتی مامان بابا ندارن!》 دنیز پوزخندی زد. آنها در حد و اندازه او نبودند که بخواهند او را اذییت کنند. اعتنایی به آنها نکرد و مشغول خواندن کتاب "معجون سازی پیشرفته" که از کتابخانه گرفته بود شد. آنها همچنان میگفتند و میگفتند و از رد زخم های صورت او،تا موهای سفیدش،از موهای سفیدش تا چشم هایش، رنگ مثل گچش و... همه چیزش را به خیال خود مسخره میکردند. ناگهان پروفسور اسنیپ در را کوبید و مثل همیشه با قدم های محکمش وارد کلاس شد:کتاب و چوبدستی روی میز ببینم از هستی نابودشون میکنم! تصمیم گرفتم امتحان رو عملی بگیرم!》 ناگهان صدای کل کلاس به شنانه اعتراض بالا رفت و تا اسنیپ خواست چیزی بگوید،دنیز گفت:اگه خونده باشین که براتون فرقی نداره،مگر بخواین تقلب کنید که توی امتحان عملی براتون سخته!》سپس با خودشیرینی به اسنیپ گفت:مگه نه پروفسور؟》 اسنیپ نیشخندی زد و گفت:دانش آموزا حق ندارن بدون اجازه حرف بزنن،والد! به دلیل بینظمیت پنج امتیاز از اسلایترین کم میشه!!》 دنیز شوکه شده بود،او از گروه خودش امتیاز کم کرد؟ شاید هم میخواست به دنیز بفهماند که خودشیرینی و چاپلوسی در کلاس او جایی ندارد!
همه از کلاس خارج شدند و اعتراض کردند که ساخت "معجون زندگی مرگبار" خیلی سخت بود. ولی دنیز مدام با خودش میگفت که دم کردن دوتا گیاه و قاطی کردنشون اصلا هم سخت نیست! آن روز هم طبق معمول باقی روز ها گذشت. و روز به شروع تعطیلات کریسمس رسید. لونا و نویل باهم به خانهشان رفتند. سدریک و باقی اساتید هم همچنین. پروفسور لوپین و تانکس هم به گردشی در کوه های آلپ رفتند. فقط چند تا از پروفسور ها در هاگوارتز ماندند. و تقریبا پنجاه دانش آموز که فقط تعداد کمی از آنها اسلایترینی بودند. شب شده بود و تا حدود بیست دقیقه بعد،سال نو آغاز میشد. تنها دوستش دراکو، هم رفته بود. تمامی اسلایترینی های باقی مانده،پسر بودند و او در خوابگاه دختر ها تنها بود! پنجره های اتاق یخ زده بودند! و سرمای درون اتاق بیشتر شده بود. ناگهان سرمای بیشتری وجودش را در بر گرفت. تا بحال آنقدر از شدت تنهایی عذاب نکشیده بود! به خود لرزید و برای اینکه در این حال نباشد،از اتاق خارج شد تا حداقل کنار شومینه باشد....ناخودآگاه بغض گلویش را فشرد. حتی نمیدانست خانوادهاش چه کسانی هستند. بدون پوشیدن کفش ها،یا لباس گرمی،با همان پیراهن نازک و حریر سفید رنگش اتاق را ترک کرد و کنار شومینه رفت
با امید روشن بودن آتش،جلو رفت ولی شونینه خیلی وقت بود خاموش شده بود. صدای خندهای از خوابگاه پسرها به گوش میرسید. دوباره به خود لرزید. بغض بیش از پیش گلویش را فشرد. پاهایش احساس سرما میکردند. انگار کل وجودش میلرزید! واقعا هم میرزید! تنها چیزی که صدایی به اتاق میبخشید برخورد دندان هایش بودند! ناگهان صدایی شنید که باعث ترکیدن بغضش شد:اون گندزاده کثیف حتی اینجا هم دوستی نداره! من یکی که بدبخت تر از اون ندیدم!》 اودیگر نمیتوانست تحمل کند... بدون توجه به قوانین مدرسه از اتاق عمونی خارج شد و از پله ها پایین رفت. پله ها تغییر جهت دادند ولی او از شدت گریه حتی نمیتوانست این را متوجه شود. با آن لباس نازک و پاهایی که نه جورابی داشت و نه کفشی،بیشتر میلرزید و دیگر قوانین مدرسه هیچ اهمیتی برایش نداشت. کریسمس همیشه برای او بد گذشته بود،مخصوصا کنار خاله گابریلا! ولی او انتظار داشت حداقل امسال چیز خوبی در انتظارش باشد! بیتوجه به همه چیز که فقط اشک میریخت و بین راهروها میدوید،ناگهان صدای هق هق ضعیفی را شنید که از یک اتاق میآمد! شخصی که داشت گریه میکرد جوری بود که صدایش دل هرکسی را کباب میکرد.... دنیز در آن لحضه حتی خودش را نیز فراموش کرده،و فقط دلش به حال صاحب آن صدا میسوخت،درب نیمه باز اتاق را باز کرد تا ببیند چه کسی حتی از او هم بدبخت تر هست؟
میشه از کارکتر ها عکس بذاری اون موقع میشه بهتر تجسم کرد و داستانت عالییییییی هست
خب اکثر کارکتر هارو میشناسین ولی خوب باشه
ممنون ❤منظورم کارکترایی مثل هانا دنیز ایناست
اره شاید هانا باشه