داستانی جالب اما آموزنده ♡ منتشر شه پلیززززز زحمت کشیدم 💔
دخی : الان آف شد کی آن میشح ؟ 8:00 پصی : الان میخوام آن شم شرو کنه ب ناز کردن اصابشو ندارم 😒 دخی : منتظر ............... 12:00 پصی : عشق و حال 🕺🏻 دخی : منتظر . بیدار :/ 3:00 پصی : آنلاین 5:00 دخی : خوشحال 😍 پصی : آنلاین 5:30 دخی : چرا پی ام نمیدح عب نداره من پی ام میدم :) 😊
دخی : شالام عشقم خوبی نپص 😊 پصی : سلام خوبم مرس 😒 دخی : عشقم چخبرااااااا پصی : من دیگ برم بخوابم کاری نداری 😒 دخی : باش برو بخواب چشمات اذیت نشه 💔 فرداش دخی : زنگ .............. 📲 پصی : میخوام حرف دلمو بت بزنم دخی : بگو ( ینی چی میخواد بگه ) پصی : دیگ ازت خسته شدم نمیخوام بات باشم دخی : ینی چی ؟؟ 🥺 پصی : واضح گفتم دیگ نمیخوامت
دخی گوشی رو قط کرد ... جمله آخر پصی هی تو ذهنش پلی میشد 🥺💔 دخی انقد ناراحت بود ک ی ماه خودشو تو اتاقش حبس کرد . ن موهاشو شونه میزد 💇🏼♀️ ........ ن آرایش میکرد 💄 .......... ن ناخناشو لاک میزد 💅🏻 .......... تا اینکه دخی تصمیم گرف بره بیرون بلکه پصی رو ببینه .......... دیدش ....... صداش زد ........ اما پصی تا اونو دید روشو برگردوند ..... دخی بدو بدو رف سمت پصی و دستشو گرف ....
پصی : مگ نگفته بودم همه چی تموم شده اینجا چیکار میکنی 💢 دخی : دلم برات تنگ شده بود لنتی من دوستت دارم 🥺 پصی : ولی من دوستت ندارم 😒 دخی : باش خوش باش امیدوارم اون بعدیایی ک میان جای من موندگار باشن ولی یادت باشه ت قلب ی دخترو شکستی💔
دخی نفهمید چی شد یهو سرش گیج رف .. چشش سیاهی رف .. تا اینکه ی ماشین زد بش و درجا تموم کرد ... ☠️ پصی تا اون صحنه رو دید ، شوکه شد و بدو بدو رف سمت دخی 🏃🏻 صورتشو بین دستاش گرف ، صورت دخی پر خون بود ... پصی : پاشو توله من ... پاشو حرف بزن ...پاشو ناز کن برام ... پاشو گازم بگیر ... پاشو ببین گریه بم نمیاد ... چشم ... هرچی ت بگی ... پاشو عشقم ... پاشو عروسکات منتظرتن 🧸 ولی دیگ دیر شده بود دخی تموم کرده بود 🖤
چقد غمگین😭💔
چقدر قشنگ بود...
سلام فالویی بک میدی؟
خیلی قشنگ بود🥲
خیلی قشنگ بود🥺
اخی
ادماقدرنمیدوننتاوقتییاازدنیابرنیاچیزیشونبشه
هعی
زیبا بود:)
تنکیو 💜
اییین کاربرررر قشنگهههه
تنکس 😍
0