خب خب میخام برا اوابن بار داستان بنویسم (البته اولین بار تو اینجا) امیدوارم خوشتون بیاد....کامنت بذاربپید.....و فالوم کنید جرررر.....رع دیگ خلاصع بعد از اینکه اینکارارم کردید بشینید داستانمو بخونید :)) با تشکر از تستچی:)

خب خب....این منم(ینی در اصل این شمایید تو داستان) بخاطرع خودم هیچ دوستی ندارم میدونین من موهام یذرع از شونه هام بلندترع و همیش چیزایی ک دوس داشته باشمو میپوشم شاید بگیم مامانت چی؟؟مامانم...مامانم ی سرخوشیع ک لنگع ندارع واسع خودش راستش من فقد دارو ندارم یکی مامانمو یکیم مامانبزرگم(بابامو بابابزرگم مردن)میدونین بعد از اینکع بابام مرد مامانم روحیشو حفظ کرد چون فک میکرد من افسردگی گرفتم...هرکاری رو ک میخاستم واسم انجام میداد....البته من از اون دخترا نیستم ک بخاطرع خاسته هام مامانمو بدبخت کنم علاقع ب این دارم ک ناخنامو بلند کنم و نقاشی کنم استعدادم خعلی خاصع.....وقتی بچع بودم ی بار برا اولین بار نقاشی کشیدم...حدودع 4 یا 5 سالم بود...از اونموقع معلوم شد ک استعدادع پنهانی تو این زمینه دارم و هکینطوری ب علاقم ادامه دادم قبل از اینکع بابام بمیرع خعلی زندگیع خوبتری داشتیم....مدرسع میرفتمم...کلاس نقاشی میرفتم....میدونین مامانم خودش خعلی اصرار دارع ک دوبارع منو ثبته نام کنع تو این کلاسا و فک میکنع ک من هنوز بچع عم و اوضاشو نمیفهمم....

خب ما تا 2 دوز دیگ باید از اینجا بریم..بخاطرع همین مامانم دارع وسایلارو کم کم جمع میکنع....خعلی اینجارو دوس دارم رع اونی ک تو عکس میبینید خودع منم تازع یبار نزدیک بود مامانمو سرع اینکارم سکتع بدم.......اخع فقد وقتایی ک مامانم میرع بیرون منم میرم بیرونع پنجرع میشینم...یروز غرقع اهنگ شدع بودم ک نفهمیدم مامانم از خرید برگشتع و ب فنا رفتم.....رع

2 روز دیگ قرارع بریم خونع ی مامانبزرگ....البتع نباید بگم خونه باید بگم قصر...اون خونه از زمانع تولدع مامانع مامانع مامانبزرگم هس.....دیگ خودتون حساب کنید چقد بزرگ و قدیمیع.....البتع من هنوز خودمم ندیدم خونشونو.......مامانبزرگم منو خعلی دوس دارع و البتع بگم این مامانه مامانمع و اون یکی مامانبزرگم بعد از قضیع ی فوتع پدرم زیاد باهامون رفتو امد نمیکنن .... و البته بگم ک همبن مامانع بابام سرع ی قضیع ای مامانمو تحقیر کرد...و باید بگم ک من تو قهوه ای کردم خعلی خوبم و.....رع دیگ خودتون بقیشو حدس بزنید

میدونین من ی مرضی ای دارم ک اگ خعلی بهم استرس وارد شع و بترسم بیهوش میشم....ی چیزی تو مایع هایع عکسع بالا میاد جلو چشام و همع چیز یهو سیاه میش.......و بخاطرع همینم مامانم نمیذارع زیاد تنها برم بیرون.....خب خب...بریم سراغع خوراکیهای مورد علاقم.....من بیسکوییتای تردو خعلی دوس دارم......عاشقع شیرمو اگ ولم کنن میتونم تو ی روز 2 تا پاکتع بزرگو تموم کردم(امتحان کردم ک میگم).......ولی زیا غذا نمیخورم...بیشتر هلع هولع میخورم.....همین هلع هولع ها منو سرع پا نگه داشتن وگرنع ک من در اون حد غذا نمیبخورم.....اگ مامانمم هرروز زورم نمیکرد ک غذا بخورم......الان اصن غذا نمیخوردم.....شاید باورتون نشع ولی من تاحالا پیتزاعو ساندویچ......اینجو چیزا نخوردم.....ن ک مامانم نگیرع....اتفاقن مامانم همیش و هروقت ک خودش دلش بخاد میگیرو ب منم پیشنهاد میدع ک امتحان ولی من تا حالا امتحان نکردم......بینع میوه ها خیار و موز و سیبو بیشتر از همع دوس دارم......البتع از اووکادو بدم میاد.....فک نکنید ک همش هلع هولع میخورما....ن اتفاقن 2 برابرع هلع هولع میوع و شیر میخورم.....بخاطرع همینع ک تا الان سرع پاعم.....
خب خب.....پارتع اول (ینی همین پارت) مخصوصع معرفی و ....اینا بود و از پارتع بعدی شروع میکنم داستانو...امیدوارم تا همینجاعم ک معرفیرو خوندی دوس داشتع باشی و لطفن کامنت بذار و فالوم کن ممنان ازت ک تا اینجا باهام بودی لاو:))

رع دیگ......ی صفحع اضافی اوردم....جررر خو دیگ من برم برا دومین بار میگمممم(خشمع منن)جررربرین فالو کنید و کامنتم بذارید تا با دمپایی ننم دنبالتون نیفتم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)