پارت چهارم داستان پاترهدیمون،با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند.
آنچه گذشت:دنیز والد به همراه پروفسور های هاگوارتز برای خرید وسایل مدرسهاش رفت. ولی هنگام اولین خرید،یعنی چوب دست،هیچ چوب دستای نتوانست قدرت درونی قوی ترین جادوگر تاریخ را حمل کند. به این دلیل هر چوبدستی به دست گرفت سوخت،و در کنار این،به دست او هم صدمه زد. در آخرین چوبدست،استخوان های دستش سوختند ولی خوشبختانه اساتید هاگوارتز او را به بیمارستان مدرسه رساندند و دست او را بازسازی کردند. ولی او دو هفته بیهوش ماند. بعد از دوهفته در گروه اسلایترین جای گرفت،و البته در اولین جلسه درسش،در کلاس معجون سازی،معجون سال هفتم،که معجونی شفا بخش بود را ساخت،و اسلایترین به دست او،پنجاه امتیاز را برنده شدند....
بعد از کلاس معجون سازی،نوبت به کلاس ورد های جادویی رسید. اینبار اسلایترین همراه ریونکلاو،در کلاس استاد لونا لاوگود بودند. ولی هنوز وقت استفاده از چوب دست نرسیده بود. آنها در طول کلاس با چوب های ساده و بدون جادو،فقط تکان دادن چوب دستی را یاد گرفتند. چون هر جادویی،حرکت خاص خود را داشت. پس از کلاس ورد ها و طلسم های جادویی، نوبت به کلاس گیاه شناسی رسیده بود. آنها درس گیاه شناسی را درکنار هافلپاف میگذراندند. پس از اتمام کلاس ورد ها،آنها از ساختمان اصلی خارج شدند،و مسیر طولانی را تا گلخانه سال اولی ها رفتند. وارد گلخانه شدند. مردی وارد کلاس شد. دنیز از چند نفر پرسید که او کی هست. آنها نامش که نویل لانگباتم بود گفتند. پروفسور لانگ باتم،به آنها راجع به گلی سمی توضیح داد و آنها تمامی مطالب را روی دفتر هایشان نوشتند. در آخر کلاس، او گفت از مطالب که امروز گفته،در جلسه بعدی پرسش خواهد کرد،و هر فرد،مقاله کاملی راجع به یک گل و یا گیاه را آماده کند.
آنها به سالن غذا خوری رفتند. دنیز که مشغول ناهار خوردن بود،سایه چندنفر را روی میز دید. به عقب که برگشت،هانا لسترنج و چند نفر را کنار خود دید. هانا لسترنج کنار او خم شد و گفت:فکر کردی میتونی از من جلو بزنی؟آره؟ او نمیدانست آن دختر از چه حرف میزند. اینبار هانا گفت:بخاطر توئه گندزاده بیست امتیاز از گریفیندور کم شد! او بلند شد و به او نگاه کرد:بخاطر من یا تو؟ اینبار چند نفر کناری او صحبت کردند: 《بخاطر تو》 《واقعا رقتانگیزه که ماگل زاده ها و دورگه ها به هاگوارتز بیان》 《و افرادی مثل تو که یه رگت ماگله،اونیکی رگت یه جادوگر سیاه》 او اینبار خون جلوی چشمانش را گرفت با تهدید گفت:سرتون تو کار خودتون باشه. لسترنج جوری که میخواست با او دعوا کند جلو رفت:اونوقت اگه سرمون تو کار خودمون نباشه چی؟ او دنیز را هل داد! دنیز نیز او را هل داد:بد میبینی! لسترنج هم شروع به دعوا با او کرد! چند اسلایترینی و گریفیندوری بزرگتر سعی به جدا کردنشان کردند که صدای بلند پروفسور لوپین به گوش رسید:بسته! هردوی آنها به او که حالا معلوم بود بسیار عصبانی هست خیره شدند!
پروفسور اسنیپ نیز کنار لوپین ایستاد: دعواتون سر چیه؟ لسترنج مظلوم نمایانه گفت:پروفسور،والد داشت به من زور میگفت! 《تو اومدی سر میز من! من بهت زور میگم؟》 کناری های لسترنج هم حرفش را تایید زدند. 《تهدیدمون کرد که شکنجمون کنه》 《همون طور که شما رو تو مغازه چوب دست فروشی شکنجه کرد》 《به خانواده هانا توهین کرد》 دنیز با داد گفت:بس کنید! دروغه پروفسور! اونا به دلیل دورگه بودنم به من توهین میکردند! اسنیپ که معلوم بود کلافه شده گفت:واقعا دیگه از ما گذشته دعوا های سال اولی هارو جمع کنیم! از هردو گروه پنج امتیاز کم میشه! درضمن خانم لسترنج،اینو بخورین! او شیشه کوچکی به سمت هانا گرفت. هانا با تردید شیشه را گرفت:این چیه پروفسور؟ 《بخور》 هانا کمی از آن را خورد. اسنیپ شیشه را گرفت و دربش را بست. پرسید:کی دعوا رو شروع کرد؟ لسترنج گفت:من! راستش عصبی بودم که بیست امتیاز از گروهم کم کردم. خواستم مقصر پیدا کنم. راستش جفتش رو تو از گروه کم کردی،که دست کمی از والد نداری! بلخره تو هم یه درگهای! نمیدونم کی میشه نسل شماها منقرض شه! آخه میدونی،اینجا جای شما نیست. چه برسه بخواین تدریس کنین! همچنین تو،لوپین! یه گرگنمایی،درضمن دورگه هم هستی! هیچ لزومی نیست که بیای تو مدرسهای که پره بچست تدرس کنی! دوستان هانا مدام او را میزدند، و می خواستند جلوی زبانش را بگیرند. ولی او مدام مانند بلبل شعر میگفت. و به پروفسور ها توهین میکرد. اسنیپ در آخر پوزخندی زد:معجون حقیقت،و کار هاش! فکر کنم بهتره دانش آموزات رو جمع کنی لوپین! یبارم ببینم به پر و پای دانش آموزام میپیچن خودم باهاشون درگیر میشم!
ناموصا کامنت بزارین دیگه🥲
فوق العاده زیبا و عالی به جرعت زیباترین داستان هری پاتری که خوندم
مرسی عزیزم.
کانالمو داری؟
نه میشه بدی بهم؟
نظرسنجی آخرم
به نام خدا
خب من هر جور شده امشب آدرس خونه هانا رو گیر میارم بریم یه درس حسابی بهش بدیم که از ریموس عزیزم بد گفت کی میخواد باهام بیاد؟
برگامممم ... ریموس و عصبانی شدن؟؟!! خدایی غیرعادی بود
اینا پارت های اولیه هستن.
این پارت هایی که الان مینویسم و کسی نخونده رو منتشر کنم منو به هزار تیکه نامساوی تقسیم میکنین
کلارا هم میارم آها راستی میدونستی من با دراکو دوستم میارم چنان دماری از روزگارت دربیاره که... بهش میگم خالشو خبر کنه دراکوووو دراکو کجاییی