پارت 9 فیکشن| تا اینجا فقط بک گراند رمان بود که یکم به فضاش عادت کنیم از ایجا تقریبا شروع میشه ولی میخام زودتر تمومش کنم
مانند این بود که داشت عذاب آور ترین لحظات عمرش را میگذراند زمانی که میدید یوتا جایش کنار چویا نشسته است و اینقدر احساس صمیمیت بینشان موج میزند. تا سعی میکرد به درس توجه کند باز هم چشمش فقط به دنبال آن دوبود "اوسامو دازای حواست اینجاست؟" صدای موری سنسه بود که کمک کرد انتخاب کند و فعلا درس را اولویت قرار دهد. هنگامی که درس به پایان رسید دیگر به خود اجازه نداد وقت تلف کند و مانند دفعه ی قبل فرصتش را از دست دهد، به سمتش قدم برداشت "نظرت چیه زنگ ناهارو با هم باشیم؟" چویا به نظر کمی متعجب آمد و بعد چند مین فکر کردن، مچ دست دازای را گرفت و او را به دنبال خود کشید، رفتار هایش عجیب به نظر میرسید، با صدای بلندی تند تند نفس میکشید، مردمک چشمهایش هر لحظه کوچکتر میشدند.
دازای قدم هایش را سریع و بلند برداشت و خود را به چویا رساند و هم راستای او شروع به حرکت کرد. کمی بعد که هنوز به در حال راه رفتن بودند از مقصدشان که سالن غذاخوری بود خیلی دور شدند، دازای این را میدانست اما باز هم پا به پای او می امد. تا به حال این بخش از مدرسه را ندیده بود، مانند یک راه روی عادی بود اما هیچکس به اینجا نمی آمد. تصمیمی گرفت و سکوت بینشان را شکست"کلافه به نظر میای" به حرفش توجه ای نکرد و فقط به راه رفتنش ادامه داد، دازای که از سنگینی بینشان چندان خوشحال نبود دستش را دور گردن چویا حلقه کرد و او را به خود نزدیکتر کرد. با اینکه از کار های چویا سردرگم شده بود اما باز هم لبخند دلگرم کننده ای بر لب داشت. تک خنده ای کرد" تو واقعا بچه ی عجیبی هستی، هنوزم نتونستم کامل بشناسمت" چویا درحالی که به سختی زیر دست دازای که دور گردنش حلقه شده بود راه میرفت نگاه گیجی به دازای انداخت و ایستاد. دازای از توقف ناگهانی چویا تعجب کرد و روبه روش ایستاد، چهره ی پسرک مو شرابی لحظه ای ترس و وحشت را درون خود جای داد. "تو چتشده حالت خوبه؟" پاسخی از چویا دریافت نکرد و با دستهایش شانه های چویارا اسیر کرد و پسر را تکان داد. "هی، چیشده چویا به خودت بیا" دستش را روی گونه ی چویا گذاشت. صورتش کاملا یخ زده بود مانند کسی که دیگر روحی در کالبدش نداشت."من...میترسم!" فقط همین چند کلمه را به زبان آورد و چشم های اقیانوسی اش از قطرهای اشک احیاطه شدند. دازای نمیتوانست بفهمد چرا ناگهان رفتارش تغییر کرده است. با صدای آرومی لب گزید"چی انقدر برات ترسناکه که.." حرفش تمام نشده بود و با بهت به پسر وحشت زده و گریانی که به آغوشش پناه آورده بود نگاه میکرد.(داش بقران جفتشون پسرن منتشر کن)
این همان چویا است؟ کسی که با صدای بلند درحال گریه کردن است واقعاهمان چویا است؟ او هرگز نمیترسید، یا حتی اگر لحظه ای احساس کرد ترس مقابلش ایستاده و او تنها میتواند در چشمان سرد و تهی ترس بینگرد به روی خودش نمی آورد و در ترسش زندگی میکرد، اما حالا این نظریه کاملا زیر سوال میرود. دازای در حال حاظر فقط یه همچین کلماتی را درذهنش بیان میکرد و برای آرام کردنش نوازشوار دستی بر سرش کشید"هیش!چیزی نیست، تو تنها نیستی" چویا از سرش را بلند کرد و با چشمان خیسش از پایین به پشمهای دلگرم کننده ی دازای خیره شد. بعد از گذشت چند مین دوباره مردمک های چشمانش ریز شدند و رنگی به صورتش نماند "صداشو میشنوم، اون اینجاست" از دازای فاصله گرفتو سرش را بین دستانش اسیر کرد و با چشمان گرد شده به زمین خیره شد. با صدای ارامی که ترس درونش موج میزد لب گزید "نه،نه، خواهش میکنم" پشت بندش فریادی که همراه با ریختن اشکهایش همراه شد زد که میشد به وضوح گفت با این وضعیت چیزی نمانده تا قلبش از کار بیوفتد "تنهام بزار، خواهش میکنم" جوری فریاد میزد که انگار کسی قصد جانش را کرده است. ناگهان رنگ نگاهش تغییر کرد و با تعجب به دازای خیره شد. صدای ضعیف و نا توانی به گوش رسید"کمکم کن" و بعد روی زمین افتاد و چشمهایش به تاریکی عمیقی فرو رفتند. ظاحرا هنوز کمی هوشیار بود که میتوانست صدای دازای که اسمش را صدا میزد بشنود، صدا واضح نبود اما میتوانست حسش کند، دیگر کنترلی روی خود نداشت و اطرافش را سکوت پر کرد.
به سمتش دوید و پشت سر هم صدایش میزد. فایده ای نداشت فورا چویا را کول کرد و به سمت بخش بهیاری شروع به دویدن کرد. --- "حالش خوب میشه ولی بهتره بره خونه، به خانوادش خبر بده" کمی مکث کرد و در پاسخ لب زد"اون خانواده ای نداره" چهره ی هیروتسو_سان رنگ تعجب به خود گرفت. خود را با شرایط تطبیق داد" وقتی به هوش اومد تو باید مسعولیتشو به عهدع بگیری، ظاحرا تو نزدیک ترین فرد به ناکاهارا هستی" سری تکان داد و در ادامه لب گزید" میتونم بدونم اون چش شده بود؟" ارنج هایش را به میز تکیه داد و دست هایش را در هم قلاب کرد "احتملا یه حمله ی عصبی بوده ، ممکنه دلیلش کم خوابی باشه" نفس حبس شده اش را رها کرد و بعد از ادای احترام از دفتر هیروتسو- سان خارج شد و به سمت بخش بهیاری قدم برداشت.
پایان پارت 9| تعدادکلمات: 865| برو نتیجه| شرایط پارت بعد ۵۰ فالو