سلام سلاممممم من اومدم با پارت ۱۵ ممنون از همه ک منتظر بودید مخصوصا :zahra (zs) و cat noir😍🤩 خو دیگه کم کم داستان داره به جاهای حساس میرسه
۱ ماه بعد ادرین کارامون خیلی خوب پیش میرفت . کم کم هممون راه افتاده بودیم، مدام دوره های اموزشی میدیدیم. تو این اوضاع خیلی نمیتونستیم به کسی اعتماد کنیم . خیلی سخت کار میکردیم ولی خب نکته خوبش اینه که کار خیلی خوب پیش میرفت و قرار بود خیلی سریع به نتیجه برسیم😏 تو این مدت یه دو باری رفتم پاریس ولی این حملات کم حاکماث، خیلی ترسناک بود. خیلی عجیبه ، یعنی اون از کارش پشیمون شده ؟؟ اخه اگرم پشیمون شده چی تونسته پشیمونش کنه ؟؟؟ اخه اون ادمی نبود که پشیمون بشه از کارش . شایدم داره برا یه نقشه ی بزرگتر خودشو اماده میکنه. هم کارش یه جورایی به نفعمون بود و هم به ضررمون ، هم باعث میشد از لحاظ جسمی استراحت کنیم هم باعث میشد از لحاظ فکری درگیر باشیم که ناخود آگاه جسممون رو هم درگیر میکرد
تو این مدت با لیدی در ارتباط بودم ولی خب کمتر . از وقتی مرینت و جیمز اومده بودن خیلی سرم ، گرم بود و تازه خیلیم با هم خوب جور شده بودن و عملا خیلی وقت ها منو دور میزدن ، میرفتن خوش گذرونی ولی منم عوضش خوب تلافی میکردم😂😎 ۱ ماه بعد چهارشنبه ۹ صب تیکی مرینت تو رو خدا بلند شو . دیر شد دوپن چنگ... مرینت پاشدم .. پاشدم .. نگاهی به ساعت میکنم ، یا خوده خدا... یعنی نشد یه روز عین ادم بلندشم. یه چی کشیدم تنم و سریع از خونه بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و تا جایی که تونستم پامو گذاشتم رو گاز همون موقع ادرین پلگ بیا کممبر بخور ، بدو بدو تا جیمز بیدار نشده.منتظر تکست مرینت بودم چون همیشه باید با هم هماهنگ میکردیم که کی میاد و اینا . یه ۵ دیقه بعد جیمز بیدار شد و مثل همیشه رفتیم سر کارامون.
دقیقا ۲ ماه بعد... ادرین تمام کارای شرکت تموم شده بود. هممون یه نفس راحت کشیدیم. باید کلی بهشون حال بدم چون الان حدودا ۵ ماهه که از همه چیشون زدن و افتادن دنبال کارای شرکت. خب الان تا شروع کردن خوشگذرونی باید بشینم و یه بار دیگه استراتژیم رو بچینم، خب الان شرکت یه اسم فیک داره و الان تنها کاری که باید بکنم اینه که تا ۱ ماه دیگه که ترم تموم میشه خوش بگذرونم و بعدش که رفتم خونه و کاگامی اومد یه اشوب به پا میکنم و وسایلمو جمع میکنم و شرکتو راه میندازم ...
با صدای نوتیفیکیت پشت سر هم گوشیم ، فکر و خیال از سرم پرید. لیدی بود . نشستم یه نیم ساعتی باهاش چت کردم. بلافاصله که خداحافظی کردیم ، مرینت زنگ زد چون میخواست راه بیافته بیاد نیویورک . طبق محاسبه ای که کرده بودم تا پاشه تا بره تا برسه فرودگاه و تا سوار شه بیاد میشه ۱۱ ساعت دیگه که میشد ۳ صبح. رفتم یه چیزی پیدا کنم که بخورم...
یه هو صدای راه رفتنی رو شنیدم . یه دست رفتم و همه جا رو چک کردم ولی چیزی پیدا نکردم، عجیب بود توهمی شده بودم😂💔 منتظر جیمز بودم و یه هو دیدم داره بهم تلفن میکنه. برداشتم و بهم گفت که یه سر بریم امروز بیرون. منم بدم نمیومد که بریم بیرون . خلاصه ادرس داد و لباسامو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم. البته بماند که فقط یه کفش پوشیدم و با همون هودی رفتم بیرون. نمیدونم چرا انقد امروز خسته بودم🤦♂️💔
تو ماشین داشتم به این فکر میکردم که باید با مرینت صحبت کنم . یه صحبت خیلی اساسی، بالارخه اون بهترین دوستم بود میخواستم باهاش در مورد نقشه ام بالاخره صحبت کنم و یه چیزی رو بهش بگم که خیلی وقت بود باید بهش میگفتم...
خب دیگهههه تموم شدددد. تمیدوارم خوشتون اومده باشههههه. لطفا فالوم کنید و کامنت یادتون نره . همه کامنت هاتونو میخونم و اگه سوالی چیزی هس حتما ازم بپرسین ، بهتون جواب میدم.
منتظر پارت ۱۶ باشین . خیلی دوستون دارم😘😘🤩🤩
بعدی رو زود بزار دیگه لازم به ذکر نیس😂
اینقدر من بد بخت رو پیر نکن ✊🤣🕴🏃♀️
منتظرم ها😁
دیش دیرین دادان دان 💃🕺🏃♀️
من اومدم🏃♀️😂 ببینم چه کردی نویسنده عزیز😁🕴
قسمت بعدی رئ زود بزار
سلام داستانت واقعا عالیه خیلی خوب بود فقط اگه میشه من چند تا درخواست دارم ۱ هیجانیش کن ، ۲ خیلی خیلی بیشتر بنویس، ۳ زود تر بزار ( البته اگه ممکنه این کارا رو بکن و ببخشید دیگه درخواست زیاد کردم) در کل خیلی خوب بود 🧡👍
عالیه واقعا
ادامه بده