
پارت هفتم داستانم با رعایت تمامی شئونات :)
*آنیا* از سه روز پیش، که دامیان قصدش برای پیدا کردن مخفیگاه پدرش را بهم گفته ،خواب به چشمم نیومده. او دقیقا تو تله ای افتاده که پدرم پهن کرده...با اینکه این ماموریت من هم هست، ولی باز هم نمیتونم از اتفاقی که قراره برای او و پدرش بیفته، خوشحال باشم... دامیان به من اعتماد کامل کرده... حتی با جریان عکس ها...به خودم لعنتی فرستادم و از تخت بیرون اومدم. چند تا تماس بی پاسخ از او داشتم...نمیتوانستم جوابش را بدم وقتی میخواست گزارش چیز هایی که کشف کرده را بده. امروز دوباره مدرسه داشتم و قطعا با او رو به رو میشدم...نفس عمیقی کشیدم و کیفم را برداشتم... پیش به سوی یه تغییر بزرگ...باید بهش بگم...کل ماجرا رو...
*دامیان* آنیا از وقتی توی پارک هم را دیدیم،تلفن هایم را پاسخ نمیده. الانم که توی کلاس جلوم نشسته و اصلا نگاهم نمیکنه. همش با خودم فکر میکنم که نکنه چیز بدی بهش گفته باشم...چیزی که ناراحتش کرده باشه... ولی نه. اون روز خیلی هم بهمون خوش گذشت! باید زنگ تفریح قضیه رو بفهمم... الان دارم برمیگردم خونه، توی کل کلاسا، اصلا نگاهم نکرد. زنگ تفریح ها رو هم با بکی گذروند. حتی وقت نشد بهش نزدیک بشم چه برسه به اینکه حرف بزنم... هر وقت بتونم اون بکی ِ مسخره رو از سر راهم حذف میکنم که همیشه بین من و آنیا قرار میگیره! در این فکر ها بودم که یهو تلفنم زنگ خورد. برداشتم و در کمال تعجب شماره آنیا را دیدم... آنیا با صدای دوست داشتنی اش گفت:«ا...الو... دامیان...» فوری گفتم:«آنیا!!! خودمم! چیشده؟» «دامیان... میشه امروز ببینمت... یه جایی...» «پشت کافه دوروتو چطوره؟ یه کوچه س» آنیا معصومانه گفت:«باشه هر جا که تو بگی... یک ساعت دیگه میبینمت.» قلبم داشت تند تند میزد... سریع لباس هایم را عوض کردم و به سمت کافه راه افتادم...
*دامیان* آنیا از وقتی توی پارک هم را دیدیم،تلفن هایم را پاسخ نمیده. الانم که توی کلاس جلوم نشسته و اصلا نگاهم نمیکنه. همش با خودم فکر میکنم که نکنه چیز بدی بهش گفته باشم...چیزی که ناراحتش کرده باشه... ولی نه. اون روز خیلی هم بهمون خوش گذشت! باید زنگ تفریح قضیه رو بفهمم... الان دارم برمیگردم خونه، توی کل کلاسا، اصلا نگاهم نکرد. زنگ تفریح ها رو هم با بکی گذروند. حتی وقت نشد بهش نزدیک بشم چه برسه به اینکه حرف بزنم... هر وقت بتونم اون بکی ِ مسخره رو از سر راهم حذف میکنم که همیشه بین من و آنیا قرار میگیره! در این فکر ها بودم که یهو تلفنم زنگ خورد. برداشتم و در کمال تعجب شماره آنیا را دیدم... آنیا با صدای دوست داشتنی اش گفت:«ا...الو... دامیان...» فوری گفتم:«آنیا!!! خودمم! چیشده؟» «دامیان... میشه امروز ببینمت... یه جایی...» «پشت کافه دوروتو چطوره؟ یه کوچه س» آنیا معصومانه گفت:«باشه هر جا که تو بگی... یک ساعت دیگه میبینمت.» قلبم داشت تند تند میزد... سریع لباس هایم را عوض کردم و به سمت کافه راه افتادم...
وقتی به کافه رسیدم...دامیان منتظر بود. با لبخندی گرم به استقبالم اومد:«خب ... پس بالاخره خواستی ما رو ببینی...» سرم رو پایین انداختم:«معذرت میخوام که تلفن هاتو جواب ندادم...حالم خوب نبود...» دستی به شانه ام کشید:«اشکال نداره...الان خوبی؟» «اوهوم...» «ببین آنیا... یه اطلاعاتی پیدا کردم از مخفیگاه بابام که نگو!» همان چیزی که ازش میترسیدم... داشت اطلاعات میداد...قطعا پدر میشنید. «تعقیبش کردم و رسیدم به...» آدرس کامل رو داد... یه کلبه زیرزمینی وسط بیابون بود که ظاهرا زیرساخت قوی ای داشت... پدر تا الان تمام اطلاعاتی که میخواست را بدست آورده بود... آهی کشیدم ولی سعی کردم مشتاق بنظر برسم. میدانستم پدر نگاهم میکند پس بطری را به او دادم...خواست بنوشد جلوش رو گرفتم:«باید یه چیزی بهت بگم...» ولی صدای لیسا حرفم را قطع کرد:«دامیان!!!!!!!نخورش!!! اون دختره یه جاسوسه!»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
👌🏻
هورااااا بعدییییی
😊😍😍😍😍
پارت دوش کجاس؟؟
منتشر شده
عالییییی بود
#تا پارت بعد رو نبینیم آروم نمیگیگیریم
#تا پارت بعد رو نبینیم آروم نمیگیگیریم
زود باششش پارت بعد تا نکشتمتتتتتتتتت
اوه اوه
چشم امروز می نویسم خخخ
دوست دارین آخرش خوب تموم شه بد؟