
پارت شیشم داستانم با رعایت تمامی شئونات😌
*آنیا* وقتی به خانه رسیدم، سلامی سر سری به مامان و بابا و ایوا کردم و به سرعت به طبقه بالا، که اتاقم بود رفتم. خودم را روی تخت انداختم و در را محکم بستم. دیگر تحمل نداشتم...خسته بودم از وانمود کردن. از دشمن تراشی... دیگر تحمل کنترل کردن اشک هایم را نداشتم. پس گریه کردم...گریه کردم و گریه کردم... فقط میخواستم تنها باشم ولی از طرفی محبتی را میخواستم، که هیچ کس به من نداده بود... توی دلم گفتم:«بیخیال! چرا خودمو برای کسی ناراحت کنم که فقط به خاطر نقشه ی پدرم باهاش دوست شدم؟» ولی هر دفعه یاد قولی که به دامیان داده بوده میفتادم... من به او قول دادم، حقیقت رو بهش بگم...ولی چطوری! چطوری بهش بگم کل زندگیم جاسوس بودم و با نقشه قبلی به آدما نزدیک میشدم...چطور بگم ماموریت دارم بکشمش!!! ناگهان کسی در زد. با صدایی نالان گفتم:«بله؟» مادر بود:«آنیا... عزیزم... دوستت اومده تو رو ببینه. میفرستمش بالا.» ناگهان قلبم به تپش در آمد. یعنی دامیان بود؟؟ خودم را جلوی آینه تند تند مرتب کردم. ناگهان از خودم خجالت کشیدم... چرا قلبم اینطوری میکوبید؟؟ در باز شد. با خوشحالی برگشتم و ناگهان... دیدم مهمانم دامیان نیست... بکی بود...
*دامیان* بعد از مدرسه،براندون و دار و دسته ش را دنبال کردم...اول به یک کافه رفتن و بعد توی قهوه خونه پلاس شدند...داشت دیرم میشد. اگر بهشان نزدیک میشدم مرا میدیدند... به خودم گوشزد کردم که فقط به خاطر کنجکاوی دنبالشان میروم و به خاطر آنیا نیست... بعدا هم میتوانستم پی ماجرا را بگیرم. برای همین برگشتم خانه. وقتی وارد شدم مثل همیشه گفتم:«سلام به همه... من برگشتم.» میخواستم به طبقه بالا بروم که ناگهان، چشمم به مردی که روی مبل ها نشسته بود افتاد. پدرم! رو به رویش هم پدر لیسا و البته،خود لیسا نشسته بودند... این یعنی،اوضاع قرار نبود خوب پیش برود...
*آنیا* بکی ساعت ها مغزم را خورد و پیله کرد که دلیل ناراحتی ام را بهش بگویم... تمام ماجرا بجز قسمت قتل و جاسوسی ام را تعریف کردم...بکی هر از گاهی چشمش گرد میشد و هر از گاهی اخم میکرد. وقتی تمام شد. بکی ضربه ی محکمی به پشتم زد. فریاد زدم:«هی! چیکار میکنی!؟» دست به کمر شد:«تو دیوونه ای دختر! یعنی هنوز نفهمیدی چرا اینطوری میشییییی؟» سر تکان دادم:«شما بفرمایید توضیح بدین!» بکی دستی به پیشانی اش کوبید و گفت:«دلیل این رفتار های دامیان و این استرس ها و ناراحتی های تو، اینه که... اینه که...» شانه ام را گرفت:« تووو! ازززز دامیانننننن خوشت اومدههه!!!!!» چشمام گرد شد:«ها؟!» سپس دیوانه وار طول اتاق را رفتم:« نه نه نه ! اینطوری نیست...اصلا اینطوری نیست...باید دلیل دیگه ای داشته باشه... نمی...» حرفم را با تحکم قطع کرد:«دیوونه! اینکه داری انکار میکنی یعنی واقعا دوسش داری!!!! آنیا واقعا روانی ای!» گوش هایم داغ شده بودند... هیچ جوره نمیتوانستم این حقیقت را باور کنم... بعد چند ثانیه گفتم:«به هر حال اون از یه خونواده برتره و هیچ وقت... هیچ وقت از کسی مثل من خوشش نمیاد.» بکی جیغی کشید و پرید بغلم:«اووو آنیاااا...عزیز دلمممم...الان دیگه مطمئن شدم...ولی واسه اونم یه فکری میکنیم!!! تو فقط باید خجالت رو بزاری کنار! خب؟» نگاهش کردم... او تمام ماجرا را نمیدانست...مشکل من فقط این نبود...من قرار بود دامیان را بکشم!! ولی حالا...حالا دیگر اصلا نمیتوانستم اینکار را بکنم...اوضاع همه چیز در هم پیچیده شده بود...
*دامیان* دستانم را مشت کردم:«بابا! ولی شما نمیتونین مجبورم کنین!» پدر با لحن سرد همیشگی گفت:«البته که میتونم...فکر میکنی من و مادرت عاشق هم بودیم؟ نه! ما اجباری ازدواج کردیم و بعد هم باهم ساختیم... تو هم میتونی همین کار رو بکنی...» دندان هایم را ساییدم:«نه! من اینکارو نمیکنم... من هیچ علاقه ای به لیسا ندارم. من... من خودم...» پدرِ لیسا حرفم را قطع کرد:«فکر میکنی کی هستی پسره ی گستاخ؟ همه عاشق دختر من ان! آرزوشونه لیسای من بهشون نگاه کنه! دیگه حرف روی حرف بزرگتر نیار!» فریاد زدم:«من زیر بار این حرف نمیرم... هر کاری میخواید بکنید!» پا کوبان به اتاقم رفتم و در را قفل کردم... فکر میکنند اختیار زندگی منو دارن! همشون یه مشت روانی ان. کل زندگیم زیر بار رفتم. ولی این یکی رو دیگه واقعا نمیتونم... بحث یه عمر زندگیه! اونم با اون دختر وحشی عفریته! سرم را میان دستانم گرفتم و روی تخت نشستم... از کی تا حالا اینقدر بدبخت شده بودم؟ کاش آنیا اینجا بود... کاش میتوانستم با او حرف بزنم... درسته! آنیا... وقت یه ماجراجویی واقعی بود...
*آنیا* بعد رفتن بکی به حرف هایش فکر کردم... از کی تا حالا اینقدر احساساتی شده بودم؟ آهی کشیدم و خواستم از اتاقم بیرون بروم که ناگهان تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. آهسته برداشتم.«الو؟» «سلام آنیا! منم دامیان...» با شنیدن اسمش قلبم ناگهان وایستاد ولی سریع اختیار فکرم را بدست گرفتم:«عام... دامیان... سلام...» بی مقدمه رفت سر اصل مطلب:«امروز ساعت چند میتونم ببینمت؟» میخواست مرا ببیند؟ چرا؟ پرسیدم:« چیشده؟ من هر ساعتی آزادم.» گفت:«برات تعریف میکنم. پس ساعت 5 توی پارک ماگرا میبینمت حله؟» زمزمه کردم:«حله...» زود خداحافظی کرد و قطع کرد... یعنی با من چکار داشت؟ به ساعت نگاه کردم. چهار و بیست دقیقه. وای ... باید سریعتر آماده میشدم... ناگهان در اتاقم باز شد. ایوا بود:«داری جایی میری؟» سریع گفتم:« آره! با دوستم قرار دارم.» بعد دهنم را بستم...
اگه میفهمید آن فرد دامیان است،معلوم نبود چه میشد... ایوا فقط نگاهم کرد و بعد گل از گلش شکفت:« من عاشقققق این کارام!!!!» سپس به لباسم نگاه کرد:« میخوای چی بپوشی؟» مات و مبهوت نگاهش کردم:«منظورت چیه؟» با خوشحالی دور خودش چرخید:«خوشحالممممم... بزار خودم آمادت میکنم! باید برای بار اول خوشگل بنظر بیای.» ظاهرا برای ایوا سو تفاهم شده بود... خندم گرفت. ولی بعد با خودم گفتم، شاید حق با ایوا بود... ولی زود یادم افتاد سر آخر باید دامیان را به قتل برسانم... دوباره پکر شدم. با ایوا ده دقیقه وقت گذاشتیم ولی پیراهنی فیروزه ای توردار را انتخاب کردیم... آرایش نکردم فقط برق لب ساده ای زدم. ساعت یه ربع به پنج،جلو در خانه بودم...بوریس مرا به پارک رساند و بعد خودش برگشت. پنج دقیقه به 5، به پارک رسیدم و روی نیمکتی نشستم و منتظر ماندم... منتظر ماندم و ماندم. آن چند دقیقه مثل چند سال گذشت! از بس هیجان و استرس داشتم...قلبم عملا داشت از جا در میامد. پنج و دو دقیقه، بالاخره دامیان را از دور دیدم که پیاده میامد. داشت با نگاهش دنبالم میگشت. وقتی بالاخره نزدیک شد، از جا بلند شدم...
*دامیان* وقتی چشمم به آنیا خورد، تقریبا نفس در سینه ام حبس شد...دست خودم نبود نه میتوانستم حرف بزنم نه نفس بکشم... ده ثانیه همانطور به آنیا خیره شدم تا بالاخره، سرفه ام گرفت و تنگی نفس قلبم را به تپش در آورد. به گوش های سرخ شده ی آنیا زل زدم و بعد حس کردم خودم هم داغ شدم... بعد چند ثانیه عذاب آور، آنیا سر صحبت را باز کرد:«عام...گفتی بیام اینجا...کار خاصی داشتی؟» سریع پاسخ دادم:«آره آره!» اشاره کردم بنشیند... چهره اش نگران بود. برای همین لبخند زدم:«میخواستم توی یه کار ازت کمک بخوام!» سرم را با حالت مرموزانه به سمتش خم کردم:«میخوام مخفیگاه پدرم رو کشف کنم!»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خعلی قشنگع 👍🏻
عالییی
اریگاتووو
خیلی قشنگ بود
لطفاااا پارت بعدیو زود بده
مرسی نپص
چشم مینویسم
عالی بودددددددد🍡🤍
:))))))
بسی بسی زیبا
ولش کنی میام دم خونتون انقدر جیغ میزنم که خسته بشی تو ۳۰ دقیقه ۳ تا قسمت جدید از رمانتو بنویسی بدی دستم که فقط برم😂😂😂😂
یا خدا خخخخخ
چشم می نویسم :)))
قشنگ بودش :)
با کلی نگرانی اومدم که جا نمونم دیدم تازه ۲ دقیقه پیش گذاشتی😂💔هنوز نخوندم با نام و یاد خدا شروع میکنیم تمومش کردم هم دوباره نظر میدم
مرسی😂😂
زود منتشر شد چ عجبببب قبلا سه روز طول میکشید الان نیم ساعت :)))