
پارت پنجم داستانم با رعایت تمامی شئونات :)
*آنیا* آخر هفته هم خیلی زود گذشت و دوباره باید به مدرسه میرفتم...این چند روز اصلا دامیان را ندیدم... وقتی به مدرسه رسیدم، مثل همیشه همه با من خوش و بش کردند ولی هر جا را نگاه میکردم دامیان را نمیدیدم...لحظه ای احساس نگرانی کردم...یعنی کجا بود؟ دامیان روی نیمکت نشسته بود و از پنجره بیرون را میدید...خیالم راحت شد. سر جایم، کنارش نشستم...با شادی گفتم:«سلامممم دامیان!» فقط نگاهم کرد.چشم هایش حس خاصی نداشتند ولی عصبانیت را در عمق شان میدیدم... کلماتم محو شدند:«دا...دامیان چی شده؟؟» جوابی نداد. دوباره به بیرون خیره شد. رفتارش امروز تغییر کرده بود... لیسا را دیدم که به من پوزخند میزد. تمام زنگ تفریح ها را با بکی گذراندم و دامیان اصلا نگاهم نکرد... حتی لحظه ای...
این رفتارش تا سه روز ادامه داشت... تا اینکه در یکی از زنگ تفریح ها، در حیاط پشتی پیدایش کردم...تنها نشسته بود...کنارش رفتم و بی مقدمه پرسیدم:«دلیل این رفتارات چیه؟چرا یهو اینطوری شدی؟» لحنش آرام بود ولی عصبانیتش معلوم بود:«عادت ندارم با آدمای دم دمی و دروغگو خوب رفتار کنم.» با مظلومیت گفتم:«چی؟؟چی میگی منظورت چیه؟» نگاهش اخم نداشت ولی تیز بود:«تا حالا اینطوری به چند نفر نزدیک شدی هان؟» آب دهانم را قورت دادم:«منظورت رو نمیفهمم...» محکم از جایش بلند شد. قد بلندش لرزه ای کوچک به قلبم انداخت. چند کاغذ از جیبش در آورد... نه کاغذ نبودند...عکس بودند... با دیدن شان، دنیا برایم تیره و تار شد. اینها عکس های ماموریت های قبلیم بودن...
*دامیان* با اینکه برایم سخت بود با آنیا بدرفتاری کنم، ولی مجبور بودم. او به من دروغ گفته بود... باید تکلیف مشخص میشد. با دیدن عکس ها، چشمان سبزش ناگهان براق شدند... خدای من او واقعا داشت اشک میریخت؟ اشک هایش را به زور کنترل میکرد. چانه اش میلرزید ولی چیزی نمیگفت. نباید عکس ها را نشانش میدادم. اگر هر جای دیگری بود، سرش را روی شانه ای میگذاشتم تا آرامش کنم. ولی هنوز هم از دروغش، عصبانی بودم... بالاخره لب باز کرد:«دامیان...من...من...من واقعا متاسفم...» هق هق کوتاهی کرد:«اینا داستان طولانی دارن... قول میدم برات تعریف شون کنم... باور کن راست میگم...»
خواستم چیزی بگم، ولی لیسا سر رسید:«اووو! دختره ی لوس فکر کردی کی هستی؟» سر تا پای آنیا را ورانداز کرد:« آخیییییی نینی کوچولو نقشه هاش لو رفته! برو خدا روزیتو جای دیگه بده دختر جون.» لیسا ادامه داد:« البته این دخترِ بدبخت کار دیگه ای جز گریه نداره...شنیدم بابا و مامانش اونقد فقیرن که آنیا سه ساله لباس فرمشو عوض نکرده! خب یه روانپزشک چقد میتونه در آمد داشته باشه؟؟ هه... باید مثل کَنه به پولدارا بچسبه که نون شبش رو در بیاد...» به آنیا نگاه کردم...دستانش مشت شده بود ولی چشمانش را بست تا عصبانیتش را کنترل کند.چرا جلوی لیسا نمی ایستاد؟ لیسا با پررویی تمام ادامه داد:«مادرشم که قبلا تو شهرداری کار میکرده...هوم میتونم تصور کنم چه بیگاری ای ازش میکشیدن...مطمئنم کارای دیگه هم میکرده که یکم پول دربیاره بریزه تو شکم بچش!» کم کم داشتم جوش می آوردم...حق نداشت راجب به آنیا اینطور حرف بزند. «خوبِ دختره هم که اونقد زشته که میخوام بالا بیارم...با اون چشمای لجنی مضحکش!»
دیگر طاقتم تمام شد:«لیسا این آخر بارت باشه که اینطوری حرف میزنی!!!» رو به من گفت:«تو دیگه چرا اینطوری میگی؟ خودت که دیدی این چطور آدمیه!!!» اخم غلیظی کردم و به سمتش قدم برداشتم:«آنیا اگه بخواد برام توضیح میده که جریان عکس ها چیه... و هیچ کدومش به تو ربطی نداره لیسا...اگه دفعه دیگه ببینم اینطوری دربارش حرف میزنی، دیگه اینطوری آروم باهات حرف نمیزنم... بهتره قبل از اینکه چیزی بگم که ازش پشیمون شم شرت رو کم کنی!» لیسا دستانش را مشت کرد:«یه روزی میفهمی که این دختره چه کثافتیه!» سپس با قدم های محکم دور شد. صد بار به خودم یادآوری کردم لیسا یه دختره و باید خودمو کنترل کنم... ولی... ولی شاید من نمیتوانستم با او درگیر شدم، ولی آنیا میتوانست. پس چرا هیچ کاری نمیکرد؟ برگشتم و به آنیا نگاه کردم... گوشه ی حیاط خلوت، روی تخته سنگی که من نشسته بودم، نشسته بود و صورتش درون دست هایش بود. ناگهان تمام آن اتفاقات را فراموش کردم. در آن لحظه طاقت دیدن گریه اش را نداشتم... رفتم و رو به رویش زانو زدم...«آنیا؟! حالت خوبه؟» فقط سرش را تکان داد.
*آنیا* دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. حرفای لیسا، مثل پتک به سرم میزد. شاید واقعا همونقدر که او میگفت، بدبخت بودم... پدرم شغلش را دوست داشت چون به امنیت مردمش کمک میکرد ولی پول زیادی نمیگرفت...مادرم هم که دیگر آدم کشی را کنار گذاشته بود... من کی بودم؟؟ تمام این سالها کارهایی رو انجام دادم که ازشون متنفر بودم... دلیل زندان افتادن و دستگیر شدن و یا کشته شدن خیلیا تقصیر من بود. حالا هم نوبت دامیان بود...زمان برایم کند شده بود. دامیان جلویم زانو زد:«آنیا؟! حالت خوبه؟» سر تکان دادم. ولی اصلا خوب نبودم... نمیخواستم اشک هایم را ببیند... نباید میدید. من آسیب پذیر بودم ولی کسی نباید خبردار شود. زمزمه کردم:«متاسفم...بابت همه چیز...متاسفم...» دستش را روی شانه ام فشرد:«متاسف نباش...مطمئنم هیچ چیز تقصیر تو نیست...جریان اون عکس ها رو هم هر وقت دوست داشتی بهم بگو...من صبر میکنم. آنیا باید یه چیزی بهت...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که بکی با قدم های کوبنده نزدیک شد و سر دامیان جیغ کشید:«پسره ی علاف!!!!! با آنیا چیکار کردی؟؟؟!» سپس با خشونت دامیان را به کناری هل داد و کنارم نشست و شروع به نوازش کردن موهایم کرد:«چیشده آنیا؟ بهم بگو!» خواستم چیزی بگم که بکی سر دامیان فریاد زد:«گریه شو واسه چی در آوردی؟؟ از آنیا فاصله بگیر دزموند! برو پی کارت!» مشخص بود دامیان دارد سعی میکند از بحث خودداری کند. سرش را پایین انداخت و دور شد. وقتی داشت میرفت به من لبخند زیبایی زد. حس کردم گونه هایم داغ میشوند. بکی مرا به خود آورد.«اون دزموند بی همه چیز، چی بهت گفت که اونطوری گریه میکردی؟» سر تکان دادم:«تقصیر اون نبود بکی...جریانش طولانیه.» سپس بلند شدم و به سمت دست شویی رفتم که صورتم را بشورم:«بهتره برگردیم به کلاس... الان زنگ میخوره...»
*دامیان* فقط به احترام آنیا، چیزی به بکی نگفتم... او میتواند هر طور که بخواهد فکر کند... زنگ کلاس خورد و آنیا و بکی هم وارد کلاس شدند... صورتش دیگر اشکی نبود. از این بابت حس خوبی داشتم. دوست نداشتم گریه اش را ببینم. بعد کلاسها، آنیا با ماشین بکی و خانواده اش رفت و من منتظر بادیگاردم شدم... ناگهان، براندون و دار دسته ی علافش را دیدم. میخندیدند و راه میرفتند. وقتی داشتند از کنارم رد میشدند،کمی از حرف هایشان را شنیدم...تنها یک جمله که باعث شد، روانم از هم بپاشد... براندون گفت:«هر کی موفق شد، آنیا مال اونه!»
این پارت هم تموم شد :)))) امیدوارم لذت برده باشین... تو نتیجه، چالش داریمممم لایک یادتون نره😍😍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدی پلیز ✨🙃
راستی کاری که دوست داری رو انجام بده بقیه فقط نگاه میکنند و دست میزنن
این توی که باید تصمیم بگیری که چیکار کنی
سوباراشی
منتظر بقیه پارت ها هستم
موفق باشی
چشمممم ممنون
عالی بوددددددددددددد💓🤍
اریگاتووو
پارت بعدییییییی
نمیدونم ادامه بدم یا نه::(( زیاد حمایت نمیشه:(
اگه ادامه ندی با میوفتم دنبالت🗿
چشم خخخخ
پارت بعدددد 💖💖💖
پارت شیششششسس
چشمممم
هنوز ننوشتم خخخ
پارت ۶ رو بزااااااار
نمیدونم ادامه بدم یا نه::(( زیاد حمایت نمیشه:((