
قسمت دوم داستانم با رعایت تمامی شئونات:)
*دامیان* سرم پایین بود و به فکر فرو رفته بودم... که ناگهان چیزی محکم بهم خورد و هردویمان پخش زمین شدیم... چشمانم را باز کردم و دیدم فردی رویم افتاده... یه دختر مو صورتی... با دستپاچگی از رویم کنار رفت:«ببخشید!» کیفش را که روی زمین افتاده بود برداشت و وسایل بیرون ریخته را داخلش گذاشت... به چهره اش خیره شدم. دستانش میلرزید و چشمان سبزش قرمز شده بودند... گریه کرده بود. در گذاشتن وسایلش کمک کردم. دختر صورتش را با آستینش پاک کرد:«من...معذرت میخوام... جلومو ندیدم...» از جاش بلند شد. حتی نگاهمم نکرد... برعکس تمام دخترانی که تا به حال دیده بودم، اصلا توجهی به من نداشت... کیف را روی دوشش انداخت و دوباره به راه افتاد... حس عجیبی داشت... آن دختر چیز متفاوتی داشت، ولی نمیفهمیدم آن چیز، چیست...
*آنیا* آنیای دست و پا چلفتی... بار ها و بار ها این حرف را با خودم تکرار کردم... عجب تصادف مضحکی... الان فقط به یک پسر علاف نیاز داشتم که به رفتارم بخندد... اَه... تو این هیر و ویر دارم به چی فکر میکنم... اصلا به من چه که اون پسره چی فکر میکنه... سرم را میان دستانم گرفتم. این اتفاق باعث شده بود چند دقیقه، قتلی که باید انجام دهم را فراموش کنم... به مادر زنگ زدم:«الو مامان... بابا بهت درباره ی ماموریتم گفته؟» «سلام عزیزم... بله گفته... و امیدوارم توش موفق باشی.» «ولی من نمیتونم مامان! من نمیتونم کسی رو بکشم!» «منم برای بار اول نمیتونستم... ولی بعد میبینی به اون سختی که فکرشو میکردی نبود...» آهی کشیدم و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم. فردا ماموریتم شروع میشد و من اصلا آماده نبودم...
1 روز بعد... صبح بلند شدم و مثل همیشه موهای صورتی ام را شانه زدم. امروز دمق هستم...بیرون رفتم و توی اتاق پذیرایی جلوی پدرم نشستم... پدر چند عکس روی میز گذاشته بود. «این ها عکسای دامیان دزموند هستند.» به عکس ها خیره شدم... آشنا به نظر میومد ولی یادم نمی آمد او را کجا دیدم... پسر جذابی بود با چشمان قهوه ای و موهای تیره... میشد از عکس گفت که قد بلندی دارد... به چهره اش خیره شدم... یعنی من میتوانستم همچین چهره ای را بُکُشم؟؟ پدر نقشه را برایم توضیح داد.... به دامیان دزموند نزدیک میشدم. اعتمادش را جلب میکردم. و بعد از بدست آوردن اطلاعات درباره ی محل زندگی پدرش او را میکشتم. نقشه ساده ای بود... ولی دل آشوبه ام هنوز ادامه داشت... پدر فرم ثبت نامم در مدرسه ای که او درونش درس میخواند را بهم داد. از امروز در آن مدرسه قرار بود درس بخوانم... لباس فرم جدیدی که پدر داده بود را پوشیدم... لباس طوسی، مشکی با دامن سفید کوتاه... کیف صورتی ام را انداختم و سوار بر دوچرخه به سمت مدرسه جدید حرکت کردم.
*دامیان* امروز روز عجیبیه...همه پچ پچ میکنند که قرار است دانش اموز جدیدی بیاید...آهی میکشم و سر جایم کنار پنجره مینشینم... هیچ وقت بغل دستی ای نداشتم. چون دوست ندارم کنار دختر ها بنشینم و آن طوری نگاهم کنند و پسر های کلاس همه شان به من حسادت میکنند و با من خوب نیستند... کم کم همه مینشینند و خانم بروکس، معلم ریاضی مان وارد کلاس میشود.«سلام بچه ها... همونطور که میدونین یه عضو جدید داریم» به دَر اشاره میکند. ناگهان دختری مو صورتی وارد کلاس میشود... ناگهان تپش قلب میگیرم... این همان دختریست که دیروز دیدم. خانم بروکس گفت:« سلام آنیا... به کلاس ما خوش اومدی خودت رو معرفی کن لطفا.» دختر با صدای لطیفش گفت:« سلام... من آنیا فورجر هستم.»
آنیا... اسم قشنگی بود... خانم بروکس گفت:« خوبه عزیزم... برو پیش دامیان بشین...» به من که ردیف آخر کلاس بودم اشاره کرد. موهای تنم سیخ شد... نمیدانم چرا... دختر به سمتم آمد و با بی خیالی کنارم نشست... میتوانستم چشم غره ی تمام دختران کلاس را ببینم... حس بین مان معذب کننده بود. بدون اینکه بفهمم به او خیره شده بودم و کم کم متوجه داغ شدن لپ هایش شدم و رویم را برگرداندم...
*آنیا* بعد خوردن زنگ اول، به سمت دَر کلاس حرکت کردم که ناگهان دختر مو بوری جلویم را گرفت. «ببین دختر جون فکر نکن چون الان بغل دستی دامیانی قراره باهاش صمیمی بشی... پدر من یکی از مهم ترین آدمای کشوره... تو همین چند دقیقه تحقیق کردم و فهمیدم پدرت فقط یه روانپزشکه ناچیزه... پس اگه ببینم به دامیان نزدیک شدی، پوستت کندس.» با دست برایم خط و نشان میکشد. با لبخندی پر افاده دور میشود... این دختر باید لیسا پتروف باشه... مارتین پتروف، پدرشه... و یکی از بزرگترین سیاستمدارای کشوره... پدر برایم گفته بود. گفته بود هر کاری میکنم فقط حواسم باشد به او نزدیک نشوم... پوفی کشیدم و رفتنش را تماشا کردم... ناگهان صدایی از پشتم گفت:«هِی...آنیا...» به سرعت برگشتم... دامیان دزموند؟ نفسم را در سینه حبس کردم... هر بار چهره اش را میدیدم به این فکر میکردم که چطور قرار است بُکُشمش... دامیان گفت:«اومم... ببینم... تو همونی نیستی که دیروز توی خیابون دیدمت... داشتی با سرعت میدویدی و بعد... » یادم آمد... برای همین بود که قیافش آشنا بنظر میرسید... همانی بود که دیروز بهش خورده بودم... حتما الان فکر میکند چقد دست و پا چلفتی ام... صورتم داغ شد...
سریع دستانش را بالا آورد:«اممم... منظورم اینه که بنظر خیلی ناراحت میومدی... اگه کمکی از دست من برمیاد بهم بگو...» به چشمانش خیره شدم.. داشت اشتباهم را به رخم میکشید؟ میخواست قدرتمند جلوه کند؟ میخواست بگوید من خیلی ضعیفم؟ و موردی که از همه غیرمحتمل تر است این است که واقعا برایم دلسوزی میکند... چه جوابش را بدهم؟ بگویم ناراحت بودم چون قراره به زودی بکشمت؟ هه... فقط پاسخ دادم:«نه نه... مشکلی نیست... یکم حالم خوب نبود... بازم ببخشید...» قبل از اینکه جوابی بدهد، صدایی از پشتم آمد:« آ!! آنیا فورجر!؟؟؟» برگشتم... دختری مو مشکی بود. چهره اش بیش از حد آشنا می آمد... ناگهان فهمیدم و فریاد زدم:« بکی!!!! بکی بلک بل!» همدیگر را در آغوش گرفتیم... بکی که چشمانش خیس شده بود گفت:« باورم نمیشه! باورم نمیشه دیدمت! بعد این همه مدت... یهو کجا غیبت زد؟» باید بگویم به خاطر ماموریت فوق سری پدرم مجبور شدیم مهاجرت کنیم به یک کشور دیگر تا پدرم مهاجمان را ناکار کند و کشور را از جنگ بزرگی نجات دهد؟ فقط گفتم:« به خاطر شغل پدرم یه مدت رفتیم برزیل... خوشحالم دوباره میبینمت...» دستم را محکم گرفت و مرا کشید:« کلی چیز دارم برات بگم... زود باش بیا.» به دامیان نگاه کردم که هنوز ماجرا را درک نکرده بود.
*دامیان* احمق احمق احمق... چقد من خنگم... حتی نمیدونم چطوری باید سر صحبتو باز کنم... واقعا اشتباه دیروزشو به رخش کشیدم؟ وای الان دربارم چی فکر میکنه! فکر میکنه من یه آدم پر فیس و افاده و عقده ای ام.... بین این همه آدم چرا باید از من کمک بخواد؟ خودم را بار ها سرزنش کردم... این چه حرفایی بود که من زدم... حالا اون حتما فکر میکنه که من فکر میکنم دست و پا چلفتیه... سرم را میان دستانم گرفتم... بیخود اوضاع را پیچیده میکردم... او هم مثل بقیه. چرا جلویش اینقدر خنگ میشدم؟ ولی جدی جدی اون بلک بل آنیا رو از کجا میشناخت... بنظر میومد خیلی وقته که دوستن... باید بعد تئاتوشو دربیارم... به آنیا و بکی که توی حیاط قدم میزدند و حرف میزدند نگاه کردم... متوجه نگاه دیگری هم شدم... براندون... او هم کمی آن طرف تر به آنها خیره شده بود... ولی چرا؟ او معمولا به اینجور چیزا علاقه ای ندارد... بد تر از آن... دیدم که عکسِ آنیا درون دستانش است...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فوق العاده بودد💜💜
خیلی خوب می نویسییی:))))💚💚
مررررررررررررررررررسی
خیلی عالی 😍😍😍😍😍😍
آریگاتووو
عالی بود
اریگاتووو
خییلیییی خوب بود :)))💕
مرسی مرسی
پارت یک هنوز در بررسیه خخخخ :|
باحال بود ادامه بده💖💖💖