خب پارت ۲۹ برید بخونید😃
فردا صبح-->با صدای تیکی بیدار شدم....لباس عوض کردم و رفتم پایین صبحانه...+سلام...ما:سلام چه عجب برو مریلا و اریکو بیدار کن...+هنوز خوابن؟...ما:اره😐..+تیکی لیسا لانگ؟...لیسا:بله...لانگ:چیه؟...+برین بیدارشون کنین دیگه...لانگ:من حوصله ندارم لیسا برو دیگه...لیسا:خیلی بدی..لیسا رفت بالا...الیس اومد و گفت صبحانه حاظره...من و مارتین رفتیم صبحانه بخوریم مریلا و اریکم اومدن...صبحانه که تموم شد تشکر کردم و رفتم اماده شدم تا برم بیمارستان...اماده که شدم به ادرین زنگ زدم ببینم میاد یا نه...+الو سلام عشقم..._سلام نفسم...+میگم من دارم میرم بیمارستان میای؟..._مرینت من..من خیلی متاسفم اما پدرم گفته تا اینجایی هر روز جلسه عکاسی داری ببخشید...+نه بابا پس برو به جلسه عکاسیت..._ممنونم که درک میکنی...+همیشه درکت میکنم خدانگهدار..._خدانگهدار..قطع کردم و رفتم پایین...ما:کجا میری؟...+میرم بیمارستان...ما:پس وایسا منم بیام...+باشه...مامان:مرینت بیمارستان میری....+اره مامان...ماما:تنها؟...+نه مارتینم میاد...مامان:پس وقتی رفتید ادرینا رو بیارید خونه منم میام تا شب پیشش میمونم...+باشه...ما:خب بیا بریم....رفتیم دم در و سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان...+اتاق چند بود؟...ما:نمیدونم جاشو یادمه😅...همراه هم رفتیم دم اتاق..+مطمئنی این بود؟..ما:اره بابا همینه...+پس اول تو برو تو...ما:چچچچییی؟نه اول تو برو...+وا برو دیگه...ما:مرینن اذیت نکن...+فقط میخوام این نباشه...اروم دستگیره رو چرخوندم و درو باز کردم...سرمو اروم بردم تو..خودش بود😐😂...یه نفس عمیق کشیدم😅+خودشه بیا تو...ما:حافظه من حرف نداره😌...+مارتین یچیزی بهت میگما😐....ما:احترام😌...مت:سلام😐...اصلا یادمون به مریض نبود😅...+سلام بهتری...مت:به لطف شما😐...مارتین رفت جلو و با متیو زدن قدش🤛🏻🤜🏻ما:چطوری؟...مت:خوبم ممنون..یهو ادرینا از بیرون با دوتا ابمیوه اومد....ادر:اوه سلام..+سلام خوبی؟...ادر:مرسی...+ادرینا و خسته ای برو خونه مامان داره میاد میمونه پیشش...ادر:نه لازم نیست میمونممت:نه ادرینا تو دیروز تا حالا بودی خسته ای برو خونه...ادر:اما من خسته نیستم...+ادرینا..برو خونه....ما:شب دوباره میتونی بیای دیدنش...ادر:خب..باشه...+افرین دختر خوب...ادرینا کردیم خونه و یکم با متیو حرف زدیم...یهو صدای در اومد...درو باز کردیم دکتر زود...دکتر:لطفا چند لحظه بیرون منتظر بمونید تا اقای ویلسام رو معاینه کنیم...من و مارتین تایید کردیم و رفتیم بیرون...بعد ۱۵ دقیقه دکتر اومد بیرون...+حالشون چطوره؟...دکتر:خوبه نگران نباشید...مارتین:پس چرا حالشون بد شد...دکتر:راستش هنوز معلوم نیست ولی حتما چیز مهمی نبوده که خودشو نشون نداده شبش هیجان یا استرسی نگرفته طوری که شدید باشه...یه نگاهی به هم کردیم...ما:فکر نکنم...دکتر:شما چه نسبتی باهاش دارید...ما:من برادرشم...دکتر:پس لطفا بیاین این چند فرمو پر کنید...ما:باشه الان میام...یه نگاه به من کرد...ما:تو برو تو منم الان میام...+باشه...یهو اریک و مریلا از ته سالن اومدن...+سلام...مر:وای دلم اخ...
تا اومدم چیزی بگم ادریک دست من و مریلا گرفت و بردمون تو اتاق متیو و درو قفل کرد...+چی ش...یهو صدای کلی مردم و خبر نگار اومد...+اوخ چه خبره...اریک:اثرات معروفیه😌...+اوه اوه اقای معروف..ما اومدیم از این خبرا نبود...اریک:شما که معروف نیستید😌...مر:دم در یه نفر اریکو شناخت داد زد اسمشو بعد از اونور منو شناختن و اومدن دنبالمون ماهم فرار کردیم....+اوه اوه...مریلا پاشد و رفت سمت اریک...مر:چطوری بزغاله😆....مت:فعلا خوبم از این بع بعد تو اومدی معلوم نیست چطور باشم...مر:دلتم بخواد😌...اریک:خوبی...مت:خوبم ممنون...مت:راستی مرینت ماجرا معبد چی شد...+خب ما تصمیم گرفتیم بعد از ترخیص تو باهم بریم...مت:اهان....صدای در اومد...مر:باز نکن خبر نگاران...+نه بابا خبرنگارا نیستن...درو باز کردم مارتین بود داشت نفس نفس میزد..اومد تو و درو بست...+چیشده؟...ما:به لطفتون اونایی که دم در بودن تا نیم ساعت دنبالم بودن...یهو دوباره صدای در اومد...باز کردم مامان بود...+سلام مامان...مامان:سلام مرینت اوه متیو خوبی...مت:مرسی مامان خوبم...مامان:مرینت جلسه عکاسی داری...+چی؟ الان؟....مامان:اره خیلی یهویی شد با ادرین دوتایی جلسه دارید لباستم تو اتاقته...+باشه مارتین کلید ماشینت روبده....ما:مرینت به جایی نمزنیا...+نه بابا خیالت تخت😜...کلیدو پرت کرد سمتم...ما:اروم برو...+اینو شرمنده😜...سریع در رفتم و سوار ماشین شدم و سریع رفتم سمت خونه...رفتم بالا و لباسی که مامانم گذاشته بود رو پوشیدم..(یه لباس شیک دخترونه صورتی رنگ با یه شلوار جین سورمه ای)..موهامم طبق معمول باز گذاشتم...رفتم پایین و سوار ماشینم شدم...البته ماشین من که نیست توی پارکینگ فقط من اینو سوار میشم و کلیدشم دست منه😜...یه بنز بنفشه خیلی خوشمله😍...سوار شدم و حرکت کردم سمت رود سن چون اونجا عکاسی بود...وقتی رسسدم ادرین اونجا بود اما عکاسه نبود...ماشینو پاک کروم و رفتم پایین..._سلام چه خوشگل شدی😍...+سلام ممنون😘این رومخ هنوز نیومده..._نه هنوز😂
یهو یه صدا از پشت سرمون اومد..عکاس:اوه سلام خانم ویلسام و اقای اگراست خیلی مفتخرم که میتونم یه جلسه عکاسی دیگه در کنار شما دارم...من و ادرین اب گلومون قورت دادیم یه نگاه به معنی نکنه فهمیده باشه به هم انداختیم😐😅..._+و همچنین... یکساعت بعد-> اخیش تموم شدد😩...عکاسه که رفت من و ادرین رفتیم و دوتا ابمیوه گرفتیم و نشستیم روی یه نیمکت..._پاشو یه سر بریم پیش متیو..+ابمیومون رو بخوریم میریم...ابمیوه که تموم شد بلند شدیم تا دوباره بریم بیمارستان...+من ماشین دارم با ماشین من بریم..._من که ماشینو اینجا ول نمیکنم تو برو من میام...+باشه..سوار شدم و رفتم سمت بیمارستان...وقتی رسیدم ادرینم همراه من رسید...تا پیاده شدم کلی خبر نگار و مردم ریختن سرم...ادرینو دیدم که از فرصت استفاده کرده و یه عینک دودی زده و داره میره😑یعنی من اینو گیر بیارم😤...یه نفر:خانم ویلسام اقای متیو ویلسام حالشون خوبه....یه نفر دیگه:علت بیهوشی چی بوده....یه نفر دیگه:بیماری خاصی دارن...+چیزی نیست ایشون حالشون خوبه بیهوشیشونم برای باز گشت بیماری سابقشون بوده...خلاصه از زیر دستشون در رفتم و رفتم تو اتاق متیو...+ادرین...میکشمت(داره نفس نفس میزنه)...._مرینت باید یکار میکردم منم گیر میفتادم خب😅....+نباید کمکم کنی اخه😐..._خب چیکار میکردم...+دارم برات😤متیو خولی؟...مت:خوبم ممنون...+مامان کجاست؟...مت:رفته دستشویی الان میاد...+اهان..هوففف..نشستم رو صندلی و یکم با متیو حرف زدیم که دکتر اومد...دکتر:اقا ویلسام اشکال نداره چندتا سوال از شما بپرسم...مت:نه بفرمایید...دکتر:قبل از بیهوشی علائم خاصی نداشتید؟....مت:از دیروزش یکم قلبم درد میگرفت...دکتر:استرسی یا هیجانی که بهتون وارد نشده؟...مت:خیر...دکتر:ممنونم..و رفت بیرون...+چرا شبحش چیزی نگفتی....مت:اخه زیاد جدی نبود...+همیشه انقدر بیخیالی😐....یهو مامان اومد و یکم حرف زدیم وگفت برو خونه برای نهار منو ادرینم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
۹ روز بعد-->متیو دوروزه که مرخص شده و امروز قراره که بریم معبد..الانم همه دم در منتطر مریلا هستیم😐...+مریلا بیا دیگه...مر:اومدم...بلاخره مریلا اومد و منم با معجزه گر اسب تبدیل شدم...یه پرتال باز کردم و همه رفتن داخل..منم رفتم داخل ولی تا اومدم پرتال رو ببندم یه نفر اومد داخل و با پازد تو شکمم منم پرت شدم اونور(همه به حالت عادی هستن به جز مرینت که با معجزه گر اسب تبدیل شده و الانم توی معبد نیستن روی یه تبه جلو معبد هستن)..._مرینننتت...ادرین اومد پیشم...سرمو که بالا گرفتم دیدم همون زنس...اروم نشستم...+از جون من چی میخوای؟...زنه:معجزه گرتو...چی؟اون تمام این مدت معجزه گرمو میخواسته😳...بقیه هم فهمیده بودن که این زنه همونه..همه تبدیل شدن منم معجزه گر اسب در اوردم و تبدیل به لیدی باگ شدم...زنه شمشیرشو در اورد و به سمتم حمله کرد...+با معجزه گرم چیکار داری(درحال جنگیدن)....زن:فقط معجزه گر تورو نمیخوام....یهو یه تیر نورانی به سمتم پرتاپ کرد ولی جاخالی دادم..تا اومدم تعادلمو حفط کنم یکی دیگه پرتاب کرد و خورد به قلبم😨...._مرینت نهههه...سریع اومد کنارم..._مرینت دوباره تنهام ندار لطفا😭...+برمیگردم..ز..زود...و بیهوش شدم...چند دقیقه بعد چشمامو باز کردم..توی همون زمان قدیم بودم....باید یوری رو پیدا کنم تا ببرتم پیش همون صخره....رفتم سمت کلبش..ادرسش هنوز یادم بود😃....درو باز کردم...+یوری من😃..یوری..یورییی...رفتم داخل نبود🤨...از کلبه که اومدم بیرون یهو خوردم به یوری و دوتایی افتادیم زمین....+سلام یوری....یوری:م..مرینت😨خ..خودتی؟تو زنده ای...بلند شدم و لباسام رو تکوندم و دستشو گرفتم تا بلند بشه...+اگه بدونی چه اتفاقایی افتاد...یوری:تو از اون صخره پرت شدی پایین الانم با این لباسا اینجایی؟😳...+خب اره بزار توصیح بدم ببین وقتی من پرت شدم پایین یهو از خواب پاشدم یعنی همه اینا خواب بوده....یوری:چی؟یعنی ما داریم ووی خواب تو زندگی میکنیم؟مرینت سرت که به جایی نخورده🙁...+نه باور کن... برای اینکه از این خواب بلند بشم باید در اینجا بمیرم....یوری:مرینت چی میگی؟اینا که خواب نیست....+من الان بیشتر تو گیجم ولی باید بریم به اون صخره و من دوباره خودمو پرت کنم پایین...یوری:دیوونه شدی؟...+ما الان وسط نبردیم عجله کن....یوری:مرینت من نمیتونم برمت تا یجایی خودکشی کنی....+خودکشی نیست یوری...یه نفس عمیقی کشیدم....+بهم اعتماد کن....یوری:باشه😣...همراه یوری رفتیم سمت همون صخره...تو راه از یوری پرسیدم:یوجین چیشد؟...یوری:وقتی پرت شدی پایین همرا سربازاش رفتیم پایین تا تورو پیدا کنیم ولی ناپدید شده بودی بعدم یه جنگ جهانی بینمون رخ داد و من دیگه به قصر نرفتم....+مگه از افتادن من چقدر وقت گذشته؟...یوری:تقریبا یه هفته....+چقدر اختلاف زمانی من توی زمان خودمون سه هفته گدشته...یوری:چه جالب....رسیدیم به اون صخره...رفتم و لبش وایسادم و به پایین نگاه کردم...بعد یه لبخند زدم و رومو برگردوندم سمت یوری...+ممنونم یوری..برای همچی..برای اینکه تو این مدت پیشم بودی...یوری:مرینت تو..تو مطمینی که میخوای انجامش بدی...+اره😊...+خداحافط یوری....یوری:خداحافط..مرینت...از پشت خودمو پرت کردم پایین و یهو از خواب پریدم....مر:مرینت حالت خوبه؟...اروم نشستم...+نبرد چیشد؟...مر:نمیدونم من از اون موقع پیش توام اونا اونطرفن...+پاشو باید بریم...مر:حالت که خوبه؟...+اره...بلند شدیم و من تبدیل شدم و رفتیم پشت یه بوته..
از پشت بوته داشتیم میدیدمشون...+مریلا تو برو وقتی حواسش نیست من از پشت حمله کنم....مر:باشه...مریلا رفت و منم دنبال فرصت مناسب بودم...یهو شمشیرش رو برد بالا تا حمله کنه..الان وقتش بود..با یویون دستشو گرفتم و پرتش کردم سمت یه درخت و با یویو به درخت بستمش..._مرینت حالت خوبه؟..+اره خوبم...ما:کارت عالی بود مرینت....+ممنون...ادرینا رفت جلو و ماسکش رو کشید پایین...باورم نمیشد😳کپی من بود فقط موهاش قهوه ای تیره و چشاش عسلی بود...مر:چقدر شبیه توهس مرینت...مت:اره کپی هستید...رفتم نزدیکش..سرش پایین بود..+با معجزه گرم چیکار داری..چیزی نگفت..+به من اعتماد کن میخوام کمکت کنم....زن:میخواستم ارزو کنم...+ارزوت چیه؟....زن:برگشت به زمان خودم..+چی؟یعنی چی؟...زن:جایی که تو رفتی محل زندگی من بوده...+چچییی؟؟مگه اون خواب نبود؟یعنی اون وجود داره؟...زنه:اره وجود داره...+پس تو چجوری اومدی اینجا...زن:با یه معجزه گر..ولی وقتی اومدم اینجا شکست و یه تیکش گم شد....+اسمت چیه؟...زن:یوونگ...+چ..چی؟😨تو..یوری رو میشناسی درسته؟😨....سریع سرش رو اورد بالا..بغض شدیدی کرده بود...یوونگ:ا..اره🥺...سریع یویوم رو دورش باز کردم...+پس حق با اون بود تو هنوز زنده ای...یوونگ:اون..هنوز منو یادشه🥺....+معلومه که یادشه...یوونگ:چه فایده..من تا اخر عمرم اینجا گیر افتادم...+نه من میتونم کمکت کنم...یوونگ:واقعا..._مرینت ترمز کن ماهم بهت برسیم😐الان چی شد؟...+الان هیچکس نفهمید چی شد؟...ما:من فهمیدم...مت:خب بگو ماهم بفهمیم...ما:ایشون تموم مدت به خاطر معجزه گر کفشدوزک و گربه سیاه جنگیده و میخواسته با اون ارزو کنه که برگرده به زمان خودش که مرینت توش بوده..اون با یه معجزه گری اومده اینجا و الان اون معجزه گر شکسته و اینجا گیر افتاده و از اونجایی که من متوجه شدم این یوونگه و دختر مورد علاقه یوری همون کسی که مرینت رو توی اون دنیا پیدا کرده هست درسته؟..مر:مارتین تو بینظیری😯...ما:میدونم😌...+حقا که برادر خودمی😆...اریک:و الان یه سوال چرا با اون تیره به خودش شلیک نکرده؟...+راست میگه...یوونگ:چون فقط نگهبان ها میتونن به اون دنیا برن😔...مر:چجوری اینا رو یاد گرفتی؟...یوونگ:راستش بعد از اینکه به اینجا اومدم وارد یه جای قدیمی شدم..یه پیرمرد اونجا بود و اینا رو بهم یاد داد...ادر:چه جالب..._میتونیم از بانیکس کمک بگیریم...+درسته اما نمیدونم کمکمون میکنه یا نه...مر:خب بهش بگو شاید کمک کرد...+باشه..به بانیکس زنگ زدم و بلافاصله با یه پرتال اومد پیشمون😳...بانیکس:سلام لیدی باگ چی شده...ماجرا رو کامل برای بانیکس گفتم...بانیکس:خیلی پیچیدس اما...من..من..متاسفم..نمیتونم زمانو دست کاری کنم🙁...+چی اما چرا؟.._اون به کمکمون نیاز داره...بانیکس:اما یه راه هست😄..
دینگ دنگ دونگ🙂✌ پیام بازرگانی😂 خب بریم ادامه داستان😁 وایسا ببینم لایک نکردیییی😡 لایک کن و برو ادامشو بخون🥰
.همه:چه راهیییی؟...بانیکس:یوونگ وقتی معحزه گرت شکست اون تیکش کجا افتاد؟...یوونگ:اون تیکش افتاد توی زمان خودمون...بانیکس:اوه که اینطور..ببینید میتونیم یه کار کنیم..مرینت رو بفرستیم دوباره اونجا تا اون تیکه رو پیدا کنه و اونو با خودش پرت کنه از یه جایی پایین اما من..مطمین نیستم اون تیکه هم همراه روح اون برگرده...+فکر خیلی خوبیه..._اما..من..نگرانم...+ادرین نگران نباش خیلی زود برمیگردم..چیزیمم نمیشه..._اما...باشه...+خیلی منون از کمکت بانیکس...بانیکس:خواهش میکنم من دیگه باید برم فعلا...بانیکس رفت...+یوونگ اون تیکه رو کجا انداختی...یوونگ:من وقتی تبدیل شدم توی اتاقم بودم فکر کنم اونجا افتاده...+خب اتاقت کجاست...یوونگ:راستش ما توی قصر زندگی میکنیم و اتاق من اونجاست اصلا یوری بلده جاشو...+توهم شاهزاده ای؟...یوونگ یه خنده ریزی کرد و گفت:نه من دختر وزیر اعظمم...+چه جالب..میتونم یه تیکشو ببینم...یوونگ:البته...یهو گردنبندشو نشون داد..شکل یه لوزی با نقش و نگار بود که ظربدری نصف شده بود...+پیداش میکنم🙂
_مرینت یه لحظه بیا...دنبالش رفتم یکم اونور تر....ناراحت بود..+چیزی شده؟..._مرینت نمشه اینکارو نکنی..توکه خودت میدونی...من بدون تو..نمیتونم🥺...+ادرین..خودتو بزار جای یوونگ و یوری..اوناهم عاشقن..مثل ما😊..._پس..قول بده زود برگردی..+باشه فقط زمان اونجا خیلی دیر میگذره...._منظورت چیه؟...+مثلا اونجا یکهفته از پرت شدن من به پایین میگذره..._که اینطور...هنوز خیلی استرس داشت و نگران بود...رفتم جلو و بغلش کردم....+نگران نباش..اونم اروم بغلم کرد...بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم و برگشتیم پیش بقیه...+من امادم...ما:مرینت تو..مطمینی...+صد درصد...مر:مواطب خودت باش...+بابا اخریش اونجا میمیرم و میام پیشتون دیگه😅...یوونگ:مرینت..رومو برگردوندم سمتش..+بله...یوونگ:م..ممنونم...+یوونگ..درکت میکنم..خیلی سختی کشیدی..تمام سعیم رو میکنم...اومد جلو و بعلم کرد..شکه شدم ولی منم بغلش کردم...+خب الان وقتشه...یوونگ یه تیر اورد بیرون...یوونگ:بازم ممنون مرینت...یه لبخند زدم و تیر رو شلیک کرد...
بعد از چند دقیقه چشمامو باز کردم...بازم همونجا بودم😑...بلند شدم و دویدم سمت خونه یوری...+یوری..یوری...درو باز کردم...ایندفعه خونه بود...یوری:مرینت..ببند شد و اومد سمتم...یوری:تو خوبی؟چرا برگشتی؟...+کلی چیز باید ررات تعریف کنم که شاخ درمیاری....یوری:خب بیا تو...+نه گرمه بیا بریم روی اون تپه هه تا برات بگم...یوری:باشه فقط لباسات...+هوفف باشه فقط از اون راحتا بدیا...یوری:باشه😂.....رفتم پشت پرده و پوشیدم..(عکس پارت اما مرینت موهاش بلنده ها😁موهای مرینت تقریبا تا زانوش میرسه😊)+بریم..یوری شمشیرشو برداشت و اومد بیرون...+منم میخوام...یوری:چی؟...+منم شمشیرمو میخوام...یوری:خب یکی دیگه دارم وایسا...رفت و یه شمشیر دیگه اورد...یوری:بیا...+ممنون...رفتیم سمت اون تپه و نشستیم رو چمن ها...یوری:خب بگو...+یوری..یوونگ..اون..اون زندست...یوری بلند شد...یوری:چ..چی؟🥺...+اون زنه که بهم شلیککرد..اون یوونگ بوده...همه چیز رو براش توضیح دادم....یوری:وای..باورم نمیشه😭مرینت یوونگ اون زندست😍...+اره یوری الانم اگه میخوای ببینیش باید بریم به اتاق یوونگ...یوری:اما اتاقش تو قصره...+خب توکه شاهزاده ای راحت میتونیم بریم...یوری:نمیشه...+چرا؟...یوری:یوجین اگه منو ببینه میکشتم😑...+به خاطر ا..یوری:اره بخاطر پرت شدن تو..باید شبونه بریم...+باشه...بلند شدیم...رفتیم خونه و نهار خوردیم...بعد از ظهرم رفتیم روی تپه تا یکم شمشیر بازی تمرین کنیم...هوا که تاریک شد برگشتیم و شام خوردیم....چند ساعت بعد...یوری:الان وقته...+باشه...یوری:بیا...یه پارچه سیاه گرفت سمتم...گرفتمش...+این چیه...یوری:نمیخوای که شناخته بشیم...+اوه نه...پاچه رو به صورتم بستمش..یوری:بریم..از خونه رفتیم بیرون و رفتیم پشت یه دیوار که فکر کنم دیوار قصر بود...یوری با یه ترفند از دیوار رفت بالا لب دیوار نشست و دستشو دراز کرد سمتم...اروم گفت:بیا دیگه...+ازدیوارر😳😨....یوری:نه الان درو باز میکنم با تخت روانم میام دنبالت😑بیا دیگه...دستشو گرفتم و با یه بدبختی وارد شدیم...من فقط دنبال یوری میرفتم...یهو یه نفر با چندتا سربازو دیدیم که داشتم میومدن این طرف..سریع رفتیم پشت یه درخت..وقتی رد شدند دیدیم یوجین و چندتا سرباز بودن...وقتی رد شدن راهمون رو ادامه دادیم و رفتیم...رسیدیم به یه اتاق...یوری:اینه...چون خالی بود هیچتا سرباز دورش نداشت...رفتیم داخل..اتاقش تقریبا خالی بود..+تو برو نگهبانی بده دم در من میگردم...یوری:باشه
حدود نیم ساعت گشتم ولی چیزی پیدا نکردنم 🙁...+نیستش حتما وقتی وسایلو بردن بیرون یجایی افتاده...یوری:مرینت یوجین داره میاد این سمت...+چیی؟ اینجا چیکار داره...یوری:حتما صدا شنیده الان داره میاد..وای نباید گیر بیفتیم..فقط یه راه مونده...+یوری تو برو...یوری:چی میگی مرینت...+توبرو مگه نمیگفتی اگه ببیندت میکشتت پس توبرو...یوری:اونوقت تو اینجا چیکار میکنی؟..+با من کاری نداره بابا تازه اگه بکشتم به زمان خودم برمیگردم... یوری:مرینت من نمیتونم تنهات بزارم...+یوری..مگه نمیخوای یوونگ رو ببینی..پس باید زنده بمونی...یوری:اما...رفتم اروم نگاه کردم..+دیر شده نمیتونی بری بیرون..زیر تختو نگاه کردم...+برو زیر تخت...یوری:مرینت...+یوری تا الان به حرفت گوش کردم از الان تو به من گوش میکنی...یوری رو کردم زیر تخت...+ثدات در نیادا...یوری:مواضب خودت باش..+باشه...بلند شدم..صدای پای هی پیشتر میشد..نور اتیش رو میدم که یهووو😨(ها ها ها😈 تموم شد🙈لایک و کامنت یادتون نره عشقولا😘بزنید صفحه بعد...صفحه بعد چالشه ها😉)
عالی
نمی دونم شاید لیلا
هر کی خونده جواب بده
ماه تولدتون رو بگین
من خوندم و متولد۲۸مردادی هستم
من ۲۹آذرم
۲۹ مهر😄
وای....سنا....اسمت سنایه......سنا...سنا.....سنا......سنا....سنا....سنا...سنا...😂
اره چقدر جوگیر شدید😐😂😂😂
مرینت هرچی تو تو گرما هستی من تو بارون و هوای معتدلم 😌😎😁
اگه گفتی کجایی هستم؟
بچه شمالی؟😂
و خدایی اینجا اصن گرم نیست😐😂
مازندان؟گیلان؟اهواز؟بندرعباس؟
گیلانی ام
من درست حدس زدم ...هورا....حالا واویلا لیلی ....حالا بیاوسط💃💃💃💃😂
باباخودمو کشتم بگو یکیش درسته دیگه😓
درست بود یکیش😅😂
اسمت اسما
اشتباه😂
اسمت سنا
درست😃
اسمت سما
اشتباه
اسمت ثنا
راستی کجا زندگی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اره ولی نوشتنیش اینجوریه👈سنا
و من یزدیم😁
بابا جایی که من زندگی میکنم سنا اشتباه ثنا اینجوری درست
والا نمیدونم چرا
سارینا؟سابرینا؟سوسن ؟سمیه؟سمیرا؟ستاره؟سحر؟سوشا؟سهیلا؟سیتا؟سانیا؟سونا؟سراب؟....😂
هیچکدوم😂😂
سنا