ناظر رد نکن خدایی هیچی نداره:/ شخصی ام نکن انصافا...
(سئول. کمپانی هایب . ۲۲ جولای ۲۰۲۳ ساعت ۱۰:۰۵ صبح) [+هی مَکِنه معلوم هست کجایی؟!] جونگ کوک که بخاطر دوییدن نفس نفس میزد بریده بریده گفت [_بخشید...جین ...هیونگ] جین همونطور که جونگ کوک رو سمت اتاق تمرین هل میداد گفت [+من نباید ببخشم باید از اقای سوک عذرخواهی کنی، حالا هم جهت اطلاع میگم نامجون خیلی از دستت عصبانیه بخاطر دیروز که از زیر تمرین در رفتی.] چشمای کوک گرد شد و زیر لب گفت [_جیمین گیرت بیارم.] جین با شنیدن این حرفش گفت [+ تو فعلا بپا گیر نامجون نیوفتی.] جونگ کوک سرش و پایین انداخت و ف.ح.ش های زیادی راهی جیمین کرد. (فلش بک. کمپانی هایب ۲۱ جولای ۲۰۲۳ ساعت ۴:۳۱ بعد از ظهر) جونگ کوک گوشه در اتاق تمرین روی نیمکت نشسته بود و به تصویر خودش توی آینه بزرگ روی دیوار نگاه میکرد با اومدن فکری تو سرش سریع از جا پرید. شاید نمیتونست جیمین رو راضی کنه تا تمرین و تموم کنن ولی میتونست بزنه به چاک و فرار کنه. لبخند شی.ط.انی رو لباش اومد و لب زد [_ جیمین هیونگ منو دسته کم گرفتی.] باتوجه به اینکه فقط یک ربع وقت استراحت داشت و الان فقط پنج دقیقه اش مونده بود باید سریع تر فرار میکرد. در و باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. وقتی از امن بودن و نبود جیمین مطمئن شد سمت در خروجی هایب دویید .
(جیمین ویو) از اتاق تمرین خارج شد. با وجود خستگی خودش نمیزاشت تمرین و تموم کنن. اعضا همه رفته بودن و فقط خودش و کوک مونده بودن که اشکالاتشون رو توی دنس جدید رفع کنن. به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشت. (چند مین بعد) روبه روی آینه ایستاد و نگاهی به خودش کرد که ویبره گوشیش رو توی جیبش حس کرد. تلفن رو دراورد و نگاهی بهش انداخت و با دیدن اسم شخص چشماش گرد شدن و سریع پاسخ داد. [_ کارن!!!] صدای دختر توی گوشش پیچید[+ جی اممم. پسر چطوری؟؟] جیمین که بشدت از شنیدن صدای رفیق قدیمیش خوشحال بود لب زد[_ چه عجب. یادی از رفیق قدیمیت کردی. خودت باورت میشه بهم زنگ زدی؟!] صدای خنده دختر بلند شد [+راستشو بخوای نه!] جیمین با خنده پاسخ داد [_ این لحظه رو باید تو گینس ثبت کرد! اینکه کارن به من زنگ بزنه یکی از احتمالات غیر ممکن بشره!] صدای کارن که لحن شوخی داشت به گوش رسید [+خب حالا که زنگ زدم میخوای تا اخرش همینو بگی؟ ازین شانسا دیگه گیرت نمیاد ها! ] و بعد هردو زدن زیر خنده [_ شرط میبندم کارت با کامپیوتر و اینجور چیزا گیره.] کارن با کمی تعجب و شیطنت [+ دقیقا!] جیمین ادامه داد. [_ و کی بهتر از جیمین بيچاره!] صدای اعتراض کارن بلند شد. [_ خب حالا چه کاری داری؟ ] کارن لحن جدی به خودش گرفت و شروع کرد به گفتن. (پایان فلش بک. )
(سئول.۲۲ جولای ساعت ۱۰:۰۰ صبح. خونه شخصی کارن) وارد خونه شدند. با بوی آشنایی که خونه میداد لبخند محوی روی لبای دختر نشست. اروم گفت [_ یادش بخیر!] آندره که تا الان در حال آنالیز کردن خونه بود به دختر چشم دوخت. کارن نگاهی بهش انداخت و گفت [_دقیقا همونصحنه!] آندره اخم کوچیکی کرد و گفت [×منظورت چیه؟] کارن نگاهشو ازش گرفت به خونه داد[_ پنج ساله پیش برای اولین بار وارد اینجا شدیم. باهم. راستی کلید و چجوری پس گرفتی؟] آندره سمت آشپزخونه حرکت کرد. [×یکی رو فرستادم از همسایه گرفت. بهش گفتیم تو برگشتی و اونم بلافاصله در باره اون شب پرسید. همه امیدمون درباره فراموش کردن همسایه ها از بین رفته.] کارن اهی کشید و سمت کاناپه حرکت کرد. [_معلومه که فراموش نمیکنن. ساعت ۱ نصف شب صدای شل.یک گل.وله بیاد و بعد صدای دوییدن چند نفر. توی امنترین منطقه سئول!(با پوزخند ادامه داد)منم مثل اونا توی این امنیت و اسایش زندگی میکردم فراموشش نمیکردم.] آندره لب زد [× تو خیلی تغییر کردی! از دختر ۲۴ ساله ای که هدفش فقط انتقام بود و به همه اعتماد میکرد خیلی فاصله گرفتی، کارن!] کارن پوزخندشو حفظ کرد [_ درسته! دختر ساده لوحی که به همه اعتماد میکرد! ولی به نظرت خیلی در حقم بد نکرد؟! ۲۴ سال منو گول زد! بخاطر چی؟! دارایی و ثروت؟!] پوزخند شو تجدید کرد و ادامه داد [_ لازم به این همه تلاش نبود! اگه به خودم میگفت راحت تر به ثروتم میرسید!] نچ نچ ی کرد و گفت [_ اشتباه کردی جانگ! اشتباه بدی کردی!] آندره با لحن نگرانی گفت[× ولی بازی که داری واردش میشی خیلی خطرناکه! هنوزم فرصت داری که عقب بکشی!] کارن نگاهی بهش کرد. [_ عقب بکشم؟! اونم وقتی که اماده حملهام؟! بعد از پنج سال دارم به هدفم نزدیک میشم. پنج سال جون نکندم که حالا عقب بکشم، آندره!] اندره اهی کشید [× احتمال میدادم دختری که از بچگی به هرچی میخواست رسیده حالا انقد کله شق شده باشه!] کارن نگاهشو به اندره داد [_آندره! ازم نخواه تنها هدف زندگیمو رها کنم!] اندره هوفی کشید و گفت [×نمیخوام چون میدونم انجامش نمیدی! ولی وظیفه من هشدار دادن به توعه، حالا که داری وارد این بازی میشی، مهم ترین چیز اولین اصلیه که بهت یاد دادم.] کارن سری تکون داد و اندره ادامه داد.[× دست به مهره حرکته. پس قبلش خوب فکر کن! کارن کِلی!]
کارن از شنیدن اسم جدید یا بهتره بگیم اصلیش لبخندی زد. و گفت [_ ازت ممنونم آندره! ممنون بابت این ۵ سال. همونطور که گفتی خیلی چیزها یادگرفتم . و معلمم خودت بودی پس لازم نیست نگرانم باشی.] لبخند کوچک و محوی روی لبای آندره اومد. و با افتخار به دختری که ۲۸ سال مراقبش بود نگاه کرد. (فلش بک. سئول ۲۰ جولای ۲۰۱۹ ساعت ۲۱:۰۴ شب) این بمونه برای پارت بعد:)
دوستان پارت بعد منتشر نمیشه پنج بار گذاشتم رد شد یه بار ویرایش شد. هر چی داشت حذف کردم ولی خب مثل اینکه ناظرش قصد نداره منتشر کنه💔
خب دیگه اینجا ادامه نمیدمممم حیحییی😂
نمیدونم شاید شاید تو واتپد یا یه سایت دیگ ادامه دادم ولی خب فعلا که تو تستچی نمیشه کاری کرد....گند خورده توش به تمام معناااا😂اگ خواستین ادامه شو بخونین تو گوگل اسمشو بسرچین و ممکنه ادامه شو بزارم احتمالش تقریبا ۲ درصده:/😂😂 بسرچین = سرچ کنین😔😂
پارت بعد و نذاری باید بری بمیری😂
واقعا داستانو خوندی؟ سرعت عملت زیادی بالاس خواهرم😂
امیدوارم زود تر بعدیو بدی واگر نه من جر میخورم 😵😑😂❤
پارت بعدو فقط بخاطر تو میدم😂💙🫂
بابت حمایتت ممنون:)
قربون دستت بده 😍😂❤
چشم😂