
ناظر توروخدا رد یا شخصی نکن زحمت کشیدم
از پشت نگاش میکردم ، همیشه یه جوری بود که انگار قراره برای همیشه محو بشه ، همیشه وقتی میرسیدم و اینجا وایمیستادم ، جوری که انگار میدونست اومدم ، برمیگشت و تا من و میدید لبخند میزد ، اونقدر درخشان بود که میترسیدم همون لحظه ناپدید شه / اریسته : اولین باری که اینجا پیداش کردیم رو یادته ؟ / فقط لبخند زدم ، با به یاد اوردن اون روز و اون ...لبخند زدم ... .... ====(*_اریسته : پیداش ....نکردی ؟(درحال نفس نفس زدن)/ به علامت منفی سر تکون دادم ویلیام : کجا رفته(نگران ) / اریان : رفیق بچگی شماست ، هیچ جا رو نمیشناسی که رفته باشه ؟/ الیانا : کامیلا تو هم از بچگی باهاش رفیق بودی .. چیزی به ذهنت نمیرسه ؟/ ویلیام : خودم اون مرتیکه عوضی رو میکشم (عصبی) / کامیلا : فقط مواظب باش مثل سری پیش نیافتی رو دستمون ، تهش ویولت بیاد جعمش کنه / ویلیام : هووویییی اونموقع کلا هشت سالم بود ، بعدشم قول دادی دیگه بحثش رو پیش نمیکیشی (عصبی )/
اریان : خاک تو سرت یعنی ویولت باید جعمت کنه (با نیشخند )/ ویلیام : هووووو دارم میگم هشت سالم بود بعدشم الان دیگه اونجوری نیستم (پوکر عصبی )/ اریسته : بسته دیگه بیاین برگردیم شاید تا الان برگشته سازمان / الیانا : اگه برنگشته باشه چی ...از صبح که گفت میخواد یکم هوا بخوره برنگشته حتی گوشیش هم جواب نمیده ، یه دختر پونزده ساله بیرون ، تنها اونم موقع غروب ، خطرناکهههه (با حالت نگران )/ اریان : بیخیال ... ویولت تنهایی یه لشکر رو حریفه تو نمیخواد نگرانش باشی (با فیس پوکر )/ الیانا : میگی مثل تو بیخیال باشم / ویلیام : شما برگردین من یکم دیگه میگردم بعد میام (با حالت نگران و عصبی )/ اریسته : منم باهات میام / بقیه برگشتن و منو اریسته موندیم اریسته : کل شهر رو گشتیم کجا بریم ؟/ اعصابم خورد بود ، همش تقصیر اون عوضی بود ، «یه دختر کوچولو مثل تو چیجوری میخواد انتقام خانوادشو بگیره ؟ بیخیال ویولت ، همون بچه کوچولو که صداش میکردن روح خانه متروکه بیشتر بهت نمیاد؟ تا ادا یه قهرمان رو در اوردن ؟» با به یاد اوردن اون جملات اعصابم بیشتر به هم ریخت همینجوری قدم زدم و رفتم و اریسته هم دنبالم میومد و دور و بر و نگاه میکردیم ، که رسیدیم ساحل ، دیگه از پیدا کردنش نا امید بودم که با چیزی که اریسته گفت برگشتم..
اریسته : اونجاست ؟/ برگشتم و با چیزی که دیدم لبخند کوچیکی رو لبام نشست ، یه هودی سفید و شلوار جین بنفش و موهایی که تو باد میرقصید ، وقتی سرشو برگردوند و ما رو دید یه لبخند کوچیک زد ، دیگه هوا تاریک شده بود و تو تاریکی انقدر درخشان بود که فکر کردم داره برای همیشه محو میشه ، موهایی به سفیدی ماه و چشمایی به رنگ آمیتیست ، همیشه بخاطر رنگ موها و چشاش روح صداش میزدن ولی بیشتر شبیه ...شبیه ویلیام : ماه بنفش / اریسته : ها ؟/ لبخند زدم و با صدای نسبتا بلند گفتم ویلیام : هویی سرکار خانم اگه بهتون بر نمیخوره میشه تلفنتون رو جوب بدین ؟ که ادم دلش هزار راه نره ؟ / و به سمتش حرکت کردم ویولت : شرمنده خیلی بم برخورد واس همین نمیشه (با صدای بلند )/ یه نیشخند زدم گفتم : بعد از اینکه یه ملتو نگران خودت کردی یکم زبونت زیادی دراز نیست ؟/ ویولت : اععع شرمنده ، گریه کنم خوبه ؟(با نیشخند )/ اریسته : مسخره بازی بسته شب شد برگردیم ( روبه ویولت ) بهتری ؟/ ویولت : هومم ، شرمنده همتون نگران کردم / ویلیام : خواهش میکنم / ویولت : با تو نبودم(پوکر فیس)/
ویلیام : اع اع اع نگاش کن دختره چش سفید / اریسته : (در جواب رو به ویولت ) اشکالی نداره (با لبخند) / ویلیام : چرا منو ادم حساب نمیکنین (پوکر فیس )/ ویولت یه چشم غره واسم رفت وبا خنده به اریسته گفت : بریم / تو راه اریسته یه کاری واسش پیش اومد و ما جلوتر رفتیم ویلیام : گریه کردی ...؟/ ویولت : هوم/ از زبان ویولت : یهو وایستاد برگشتم پشت سرمو نگاه کردمو گفتم : چرا وایستادی ؟ / ویلیام معمولا ادم شوخیه ولی الان خیلی جدی زل زده بود بهم ویولت : هویی چیزی شده ؟/ یه لبخند کوچولو زد و گفت : از این به بعد هرکی بت گفت روح خانه متروکه بزن تو دهنش / ویولت : چرا ؟ مگه دروغ میگه / برگشتم و به مسیرم ادامه دادم ، راست میگفتن ، نمیتونم چیزی بگم چون حق دارن ، چون شبیه یه روحم ، معلومه عجیبه ، زال نیستم ولی موهام سفیده و چشام بنفش ، کجاش عادیه ، داشتم راهمو میرفتم که صدای قدماشو شنیدم که با سرعت سمتم
میومد که یهو اومد جلوم وایستاد با تعجب زل زدم بهش ویلیام : اره دروغه ، هیچیت شبیه روح نیست(عصبی)/ با تعجب زل زده بودم بهش ویولت : چ..چرت نگو / زدمش کنار و تا به راهم ادامه بدم که دستمو گرفت ، نمیخواستم بیشتر بحث کنم خواستم بگم بس کن ولی زودتر از من گفت ویلیام : چرت نیست ، هرچقدر نگات میکنم نمیتونم ببینم که شبیه روح باشی / برگشتم و نگاش کردم ، قیافه اش جدی بود ، خیلی جدی ویلیام : بیشتر شبیه ماهی (لبخند )/ ویولت : م..ماه ؟(با چهره متعجب )/ ویلیام : اره ماه ، ماه بنفش / =از زبان سوم شخص == دخترک به چشمای پسری که روبه رویش بود نگه میکرد ، چشمانش صادق بود ، به طوری که هیچ دروغی در ان نمیدیدی ، اما دخترک نمیخواست دوباره تسلیم چشمان او شود ، نمیخواست مانند همیشه حق با اون باشد ، اما پسرک حقیقتی را میگفت که انکار ناپذیر بود ویولت : چرته / ویلیام : نیست ، چشمات مثل اسمون بنفشی میمونه که ماه سفید تر و درخشان تر از همیشه توش میدرخشه (با لبخند )/ ویولت : چیزی به نام اسمون بنفش نداریم/ پسرک به چشمان دخترک نگریست ، با لبخندی حق به جانب و مهربان به دخترک روبه رویش که موهای سفیدش در تاریکی شب میدرخشید گفت ویلیام : چون تا حالا کسی ندیده دلیل بر وجود نداشتنش نیست / ویولت : ول..../
پسرک حرف او را قطع کرد ، به دخترک نزدیکتر شد و جدیتی که مهربانی در ان موج میزد گفت : پس قول بده ....اگه دوباره بهت گفتن روح خانه متروکه بخابونی تو دهنش ، چون به هیچ وجه شبیه یه روح نیسیتی ، حتی اگرم باشی ، زیبا ترین روحی هستی که تو عمرم دیدم / دخترک دیگر نتوانست مقاومت کند ، او باز هم تسلیم چشمان صادق پسر شد ، باز هم حق با او بود و دخترک ان را میدانست ، میدانست و نمیتوانست ان را انکار کند ، اشک هایش که مانند بلور ها درخشان بود روی صورت سفید و لطیفش سر خورد و ریخت و نتوانست هیچ کاری جز تایید حرف های پسرک انجام دهد ویولت : هوم/ ویلیام : خب؟/ ویولت : قول میدم / ویلیام : خوبه (با لبخند )/ ویولت : ممنون....که دوستم شدی / ===از زبان ویلیام ==: تو چشاش که خیس بود نگاه کردمو با خنده گفتم : منم ممنونم که وقتی داشتم کتک میخوردم نجاتم دادی / خنده اش گرفت و گفت : خواهش میکنم اقای گریه او / ویلیام : اولن اون موقع بچه بودم ، دومن فعلا اونی که گریه میکنه تویی نه من / خنده اش گرفت و این تنها چیزی بود که میخواستم ، ممنونم که اومدی تو زندگیم ، ممنونم که قبول کردی رفیقم باشی ، ممنونم که به دنیا اومدی ، و ممنونم که میخندی ویولت : هویی به چی فکر میکنی ؟/
نگاش کردم و با خنده گفتم : هیچی بریم ؟/ ویولت : بریم / ویلیام : هوی اشکاتو پاک کن واگرنه کامیلا فکر میکنه من اشکتو دراوردم / ویولت : اشکال نداره بزار یکم کتکت بزنه ، خیلی وقته کتک نخوردی/ ویلیام : روتو برم دختر ، جدی جان جدت نکن لامصب دستش سنگینه / ویولت : اع پس واجب شد یکم دیگه گریه کنم (باخنده )/ ویلیام : مگه مرض داری ؟ نخند دیوونه راست میگم /*) .... اریسته : به چی میخندی / ویلیام : هیچی فقط یه خاطره قدیمی یادم اومد(لبخند ) ....نگفتی چرا اوردیم اینجا / انگار دودل بود بگه یا نه ، بهش نزدیک شدم و گفتم ویلیام : هویی پسر چیزی شده ؟/ اریسته : راستش باید یه چیزی رو بدونی ، و قول بده به ویولت نگی(عصبی و نگران)/ یکم گیج شدم ، چی بود که ویولت نباید بدونه و و چرا نباید بدونه
لایک و کامنت فراموش نشه ، بگین نظرتون درباره پارت های اینده چیه چیه ، فعلا
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بچه ها یه نکته این پارت فلش بک بود ، از اسلاید اول ، اونجا که پرانتز باز کردم تا اسلاید هفت اونجا که پرنتز رو بستم (قبل پرانتز یه ستاره گذاشتم ) فلش بکه
هاييييى سوييتى! خواستم بگم ناظر پارت ششم داستانت من بودم^^! تاييدم كردم! خيلى داستانت كيوته… خوشم اومددد!
مرسیییی 😍💕ولی خوب منتشر نشد ، نمیدونم چرا ، نوشته بود اسم و توضیح باید اصلاح بشه منم اسم داستان رو فارسی نوشتم منتظرم ببینم چی میشه😁
عهههه! چرا؟ من همه چرا قابل قبول زدممم، بازخورد خوبيم نوشته كهههه:(((
الان منتشر شد 😁❤
مرسییییی😍💕
خوشحالممم!!!!
عالی پرنسس پارت بعدی رو بده بباد
فعلا فکر نکنم بتونم پارت بعد رو بزارم🥲💔
چراااااااا
مامانبزرگم فوت شده ، تا چند وقت خونه نیستم
اوکیه تسلیت میگم
تشکر
وااای الهییی اجی تسلیت میگم🥺💔😭
مرسی اجو😄❤
من الان نفهمیدم
مگه ویولت ماشین نزد بهش😐؟؟؟!
فلش بکه خواهررررممم🥲💔😐💖💖
هعی😐💔
بسی کار ریخته سرم نمیدونم چی به چیه😑😐😂💔
تازه فردا امتحان زبان دارم💔😑
درکت میکنم منم این چهارشنبه امتحان زبان دارم 🥲💔
من ۳ روز پشت سر هم دارم
دیروز امروز و فردا
یعنی یک شنبه دوشنبه سه شنبه
هعی💔😫
خداوند بهت صبر دهد😐🥲💔
بعد برای بقیه تازه ۲ سال میمونه بعد رد میشه😐💔
تازه من دیشب همین که پارت ۴ منتشر شد گذاشتم ، چون رد شد امروز دوباره گذاشتم😂😂💖
شانس توعه پشت سر هم پارت هات میاد😐😂
😂😂❤