
وارد سرسرا شدیم. رفتم کنار سال اولیا و منتظر شدم که خانمی که گفتن اسمش مک گوناگال صدام بزنه. استرس جوری وجودمو پر کرده بود ک تک تک سلولام داشتن میلرزیدن ک نگاهم ب مگان افتاد و اروم لب زد: نگران نباش ک لبخندی زدمو دامبلدور شروع کرد به حرف زدن ولی من انقد نگران بودم که هیچی متوجه نشدم و بالاخرهه با خوندن اسما بچه ها میشستن که مک گوناگال گفت:دارلا سالون به سمت صندلی قدم برداشتم ک نگاهم به متیو افتاد ک ی لبخند ارامش بخشی بهم زد..نمیدونم ولی احساس کردم کل اون استرس از بین رفت...نشستم که ناگهان کل صداها قطع شد.. خاموشی که صدای جیغی گفت:خب باهوش و کنجکاو، شاد مهربون عتماد به نفس بالا اوووم بین ریونکلا و هافلپاف موندم که اروم گفتم:خواهش میکنم من چندتا دوست توی اسلیترین دارم نمیخوام به دلیل گروهم ازشوم دور باشم که ی دفعه همه چی برگشتو داد زد:اسلیترین و من خوشحال شدمو دوییدم سمت مگانو نشستم کنارش ک تامو دیدمو سلام کوچیکی زیر لب گفتم و نشستم ک متیو اومدو نشست کنارمون...
بعد از چند لحظه تام گفت : نظرتون چیه بریم جنگل ممنوعه ؟ گفتم : ما اجازه نداریم بریم اونجا تام خندید و گفت : ترسو نباش ! مگان گفت : دارلا راست میگه ، منم خسته ام ، بزار یه وقت دیگه . تام که معلوم بود ناراحت شده گفت : اوکی و با متیو از سرسرا بیرون رفتن بعد از شام با مگان رفتیم توی اتاقو تا صبح حرف زدیمو از زندگیامون گفتیم که دیدیم چه روزای سختیو هردومون داشتیم از اذیت کردن اون توی هاگوارتز تا مهاجرت های من....(دو ماه بعد) توی این دو ماه خیلی چیزا تغییر کرده بود و داشایم وارد زمستون میشدیم و من به وسیله مگان با تام و البته متیو رابطم بهتر شده بود همه چی خوب بود و تقریبا متیو به عنوان دوست***پسرم شناخته میشد. متیو و تام در نگاه اول خیلی سرد و خشکن ولی بعدش نه! داشتیم به یوال بال نزدیک میشدیم......:دارلا دارلا بیدار شو..بیدار شدمو خمیازه کشیدم که مگان گفت:پاشو باید بریم برای یوال بال لباس بخریم ک پاشدمو صورتمو شستم ی پلیور صورتی چرک با شلوار مام استایلم برداشتمو باهم رفتیم هاگزمید بعد از سه ساعت گشتن بالاخره لباسای مورد علاقمونو پیدا کردیم. مگان لباس مشکیو بلندی انتخاب کرد ک توی بدنش عالی وای میساد و منم ی لباس سفید پف پفی برداشتم و حساب کردیمو خارج شدیم..مگان گفت : تا حالا باتر بیر خوردی؟ گفتم : چی هست ؟ گفتم : بیا بریم میفهمی.. با هم رفتیم سمت کافه ای که نزدیکمون بود و دوتا باتری بیر سفارش دادیم تا بیارن و از بین اون همه میز فقط یدونه چهار نفره خالی بود ک نشستیم و من اکسسوری هایی ک خریده بودمو در اوردم که ست سفید صورتی بودن ..که مگان با استرس گفت: دلم نمیخواد آهنگ کریسمس رو بخونم گفتم: چرا هر آهنگی که میخوای رو نمیخونی ؟ که بعد از چند دقیقه سفارشامون رسید مشغول خوردن بودیم که صدای باز شدن در اومد و من با دیدن تامو متیو خوشحال دستمو تکون دادم براشون...
وقتی متیو نشست پیشم شروع کرد به حرف زدن:چی خریدی؟ گفتم:سلام و بعد ار چند ثانیه گفتم:لباسو کفشو اکسسوری و چندتا چرتو پرت ک خندیدو گفت:خب چشکلیه؟ گفتم:خودت میبینی و گفت:امشب ساعت ۸نیم بیا برج نجوم گفتم:اوکی ک مگان گفت:هی ، باید بریم ، دیرمون میشه .خداحافظی کردیمو برگشتیم به هاگوارتز ،،ساعت ۴ بود ، ۵ ساعت دیگه مراسم شروع میشد. رفتیم توی اتاق و من اول رفتم حموم، وقتی اومدم بیرون مگان خواب بود شروع به طراحی کردم ک دیدم ساعت ۶عه دیدم داره دیر میشه بهش گفتم:مگان مگان پاشو داره دیر میشه ک با حالت خوابالودگی گفت:ساعت چنده؟ گفتم:ساعت ۶عه سه ساعت فقط مونده ک پاشدو رفت حموم منم سروع کردم موهامو خشک کردنو میکاپ کردن که مگان پرسید:لباسمو تو برداشتی ؟ گفت م : نه ، مگه خودت نذاشتی کنار تختت ؟ گفت: چرا ، ولی الان اینجا نیست ! ک صدای در اومد رفت درو باز کردو چندتا کیسه اورد و ی لباس مشکیه زیبارو دراوردو نشونم داد گفتم: خیلی خوشگله ! مطمئنم خوشگلترین دختر یول بال تویی .با مشت یواش به شونم زدو و خندیدیم..ساعت ۸نیم پاشدمو گفتم:متیو گفته برم برج نجوم توی سالن میبینمت..لبخندی زدمو رفتم..
رفتم سمت برج نجوم که یاد خاطرهای افتادم:::حدود ۱ ماه و نیم پیش::::داشتم طراحی جدیدی از ی شخصیت جدیدی میکردم ک صدای پا اومد نگاه کردمو دیدم مسره متیو اومده نگاش کردمو با حالت تعجبی گفتم:ببخشید الان میر.. ک پرید وسط حرفمو گفت:میخوام باهات حرف بزنم ک پایینو نگاه کردمو گفتم:با.باشه نشست کنارمو گفت:خب حتما میدونی من پسر بدترین جادوگر جهانم (موقع گفتن این حرف پوزخند زد) با حالت ارومی گفتم:ار.اره ک گفت:ولی خب منو داداشم اصلا شبیه اون نیستیم همش تظاهره.. سوالی نگاش کردمو گفتم: چرا؟ ک گفت:چون مجبوریم ولی در اصل اومدم اینجا بهت چیزی بگم گفتم:چی گفت:هر وقت تو چشمات زل میزدم ی حس استرس عجیبی میگرفتم حسی ک تاحالا نداشتم (دستامو گرفتو توی چشام زل زدو گفت) میشه تا ابد کنار هم باشیم؟ گیج شده بودم اروم گفتم:عام باید.باید.. ک پاشدمو رفتم))))پایان((((از این خاطره خندم گرفت از پله ها رفتم بالا ک دیدم داره سیگارشو روشن میکنه اروم رفتم سمتشو سیگارشو کشیدمو گفتم:مگه قرار نبود دیگ نکشی خندیدو گفت:باشه باشه تسلیم ک به سرتاپام نگاه کردو گفت؛خشگل کردی گفتم:مرسی و لبخند زدم ک گفت:میخوام چیزی بهت بدم نگاش کردم و گفتم: چی؟ ک سوت زد و گربه سفید با لکههای قهوه ای اومد بیرونو از حد ذوق ی جیغ کوتاهی کشیدم و بغلش کردم گفتم:مرسی خیلی خشگله و ی بوس از ل a ب هاش کردمو گفتم:،این بهترین هدیه زندگیمه ک بغلم کردو باهم رفتیم سمت سالن....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی دنیزمم
مرسییی لاوم(:
عالییی بوددد
خیلی دیر اومدممم؛)
مرسییی💕عیبی ندره بابا
بک بده زیبا رو
چشمممم(:
چشمت بی بلا
عررر خیلی عالی بودد🙂💜
مرسییی خشگلم💙🥺🪐
خیلی خوبببببببب بودددددددددد 😭😂❤️
میسییی🌕💕🐾
عالی بود
تنکیووو💕🐾