
وقتی داشت خارج میشد بلند گفت:هعی ، اینو از کجا آوردی ؟ گفتم : دیدم انداختیش سطل آشغال و بعد پشیمون شدی ، ولی رفتی ، گفتم برات بیارمش ... لبخندی روی لبش اومد که سریع جمعش کرد گفت: مرسی ، دستت باشه برگشتم ازت میگیرم ... گفتم : باشه و خارج شد...بعد از خارج شدندش ی کراپ یاسی با دامن سیاهو فیشنت پا برداشتم کفشای آلستار یاسیمو پوشیدمو بعد از چند دقیقه کیفمو برداشتمو از اتاق خارج شدم....تو راهرو همهمه بچهها کاملا شنیده میشد از بین بچهها رد شدم تا برم توی حیاط از گروه هافلپاف چندین نفر اومده بودن و از اسلیترین فقط چند نفر و افرادی که هنوز مثل من گروه بندی نشده بودن خیلی زیاد بودن بالاخره رفتم توی حیاطو نشستم روی ی نیمکتو دفتر طراحیمو دراوردم که ی پسر کنارم به تنه درختی تکیه زده بودو داشت سیگار میکشید که فهمیدم همون متیوعه گفت:نقاشیم کو؟ گفتم:عام من نقاشیه شمارو نکشیدم گفت:اووو جدی؟ و دفترو از دستم کشید گفتم:هعییییی تو ب چ جرع... ک گفت:نه خوشم اومد خوب میکشی ک ورقرو کند و گذاشت توی جیبشو رفت و چند قدم بعد گفت:رضایت نامتو یادت نره.. ک فهمیدم اوه شت دوییدم سمت اتاقم ک توی راهرو با هم اتاقیم روبه رو شدم ک موهاشو حتی از منم کوتاهتر کرده بودتعجب کرده بودم ک بدون ذرهای توجه خارج شد
برگشتم رفتم سمت حیاط سوار اتوبوس شدیمو رفتیم سمت هاگزمید ک دیدم بچهها دارن درباره ی مراسم حرف میزنن به نام یوال بال..توی راه درباره اتفاقای این چند وقت فکر میکردم که اتوبوس رسید پیاده شدیم و من رفتم سمت ابنبات فروشی ی مشت از هرکدوم برداشتمو گذاشتم تو کیفم ک آبنبات عنکبوای دیدم یاد هم اتاقیم افتادمو دو مشت برداشتمو گذاشتم توی کیفم و رفتم بیرون ک نگاهم به کتاب فروشی افتاد رفتم توش تا ی رمان برای هم اتاقیم پیدا کنم که کادوش بدمو بتونم سرآغاز دوستیو شروع کنم هرچند شاید گروهم عوض شه ولی ی دوستم ی دوسته، رفتم تو قسمت رمان ها داشتم دنبال رمان میگشتم ک ی صدای آشنا گفت...
:برای هم اتاقیت رمان میخوای؟ تام بود گفتم:عام اره ک گفت:این خوبه و کتابیو بهم داد و گفت:اون رمانتیک تلخ دوست داره اونایی که پایانشون خوب نیست گفتم:شاید و برش داشتمو رفتم سمت صندوق ک تام ورقهایو بهم دادو گفت اینو برادرم داد بهت بدم گرفتمو گفتم:مرسی ک خارج شد بعد از حساب کردن ورقه رو باز کردم طراحیش بود ک کنارش ی طراحیه دیگ بود. اون نقآشیه خودم بود همون موقع که تو اتوبوس بودمو به پنجره تکیه داده بودم لبخندی روی لبم اومد و رفتم کمی بگردم...بعد از دوساعت خرید صدای زنگ اومدو باید میرفتیم سمت اتوبوس تا برگردیم هاگوارتز....
وقتی از اتوبوس پیدا شدم رفتم سمت اتاق در زدم که مگان گفت:بیا تو با لبخند وارد شدم گفتم : جات خیلی خالی بود ! جعبه ی کادو رو سمتش گرفتمو گفتم : این برای توئه ... تشکر کرد و بازش کردش لبخند بزرگی زدم و تشکر کردم ، گفت : کتاب قبلیم رو تموم کردم ، اگه دوست داشتی میتونی بخونیش. خوشحال شدم و کتاب رو ازم گرفتم نیم ساعت دیگه شام بودو گفت:حاضر شو بریم سرسرا، رداتو بپوش سرمو تکون دادم و لباسمو عوض کردم بعد باهم رفتیم سمت سرسرا....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
انیونگ؛ممنونمیشمبهبیومسربزنی•••🍨🧁?¿
ساریبابتتبلیغ•••🧃🍁?¿
لینکشhttps://testchi.ir/tests/1032165/%F0%9D%97%AF%F0%9D%97%B6%F0%9D%97%BC-%7C%D9%BE%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%80%DB%8C%D8%9B
ممنونمیشمپینکنی•••🐠 ?¿
عالیهه مادمازل:)
تنکیوو مادام🍪♥️
خیلی خوبههه
عالیههههه🥺♥️🤏🤏🤏🤏🤏
بوسسسس💫🥛
عرررررر
رمانتتتت:)))))))
عررر وایبت💕🥲
💗⚡🥺
عالییی
قربونت(:💟
چقد خوب بوووووددددد
مث مال شما بیبی🌘🪐
عالیییی
مث تو انجل🥺💕