ببخشید دیر شد ولی دو تا پارت دیگه م هست😃
داشتم بر می گشتم خونه که دیدم... دلان داره یه چیزایی رو به دیوار وصل میکنه.برام عجیب بود ولی با خودم گفتم بهتره مزاحمش نشم بزارم کارشو بکنه.بنابراین برنگشتم خونه از همون راهی که اومده بودم برگشتم تو جنگل.داشتم فکر میکردم که یهو یادم افتاد که اسم جغدک خیلی خوب نیست و بهتره عوضش کنم.
همینطوری داشتم فکر میکردم که یهو وقتی سرمو آوردم بالا دیدم....
دیدم یه گلزار جلومه.خیبی زیبا بود.پر از گل های لاله و در انتهای گلزار یه کوه بود.به گلای لاله نگاه میکردم و از زیبایی شون لذت میبردم(عکس گلزار عکس همین پارت)
لا به لای گل ها دراز کشیدم و به خورشید نگاه کردم.همینطور به خورشید و آسمون نگاه میکردم که دیگه نفهمیدم چی شد.(خوابش برد)
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. دلان داشت زنگ میزد.سریع جواب دادم. دیزی:الو سلام چیزی شده زنگ زدی؟ دلان:بله چیزی شده چرا انقد دیر کردی؟ دیزی:مگه ساعت چنده؟ دلان:ساعت ۲ و نیم بعد از ظهر دیزی:ای وای الان میام خدافظ دلان:خدافظ
سریع پاشدم و لباسامو مرتب کردم.کیفمو انداختم رو دوشم.جغدک نشست رو شونه م و روانه خونه شدیم.
اسم تدی رو خیلی دوس داشتم. بدو بدو دویدم سمت خونه.
درو که باز کردم مادربزرگو و خواهرمو دیدم.سریع پریدم بغل مادربزرگ.قرار بود مادربزرگ از کالیفرنیا بیاد و ما رو با خودش ببره.چی؟امروز تولدم بود با مادربزرگ و دلان رفتیم پیش آبشار و خیلی بهمون خوش گذشت.
برگشتیم خونه.قرار شد همه با هم غذا درست کنیم.دلان سالاد و نوشیدنی ها رو آماده میکرد،مادربزرگ غذا رو و منم دسر. دیزی:آب پرتقالا رو گرفتی دلان؟ دلان:آره دیزی:پس بریم شام بخوریم
از زبان نویسنده:شام خوردن و با مادربزرگ تلویزیون دیدن که یهو مادربزرگ به دیزی و دلان گفت به نظرتون چی گفت؟
عالی
خواهش میکنم🏩
اونایی که عاشق ماجراجویی اند حتما به تستم (بیاین بک گروه ماجراجویی رو بشناسیم) سر بزنن. اسم گروه رو تو اسلاید 5 گفتم