
سلام دوستان ببخشید که دیر این پارت رو گذاشتم ولی به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه.

از زبان آدرین:بعد از اینکه بهوش اومدم دیدم که روی تخت بیمارستان هستم و بهم سرم وصل شده.یهو یاد مرینت افتادم و سرم رو کندم و دویدم سمت اتاق مرینت تا ببینم که بهوش اومده یا نه.رفتم و رسیدم به اتاق مرینت ولی دیدم که پدر و مادرم و سابین و تام و فلورانس و رزیتا خاپوابشون برده.مگه ساعت چند بود؟ساعت رو نگاه کردم و دیدم که ساعت دو صبحه.با خودم گفتم یعنی من تا الان بیهوش بودم.آروم و بدون اینکه کسی بیدار بشه رفتم تو اتاق مرینت و دیدم که هنوز بیهوشه.رفتم و کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و گفتم مرینت عزیزم عشقم لطفا بیدار شو.تو که خودت میدونی قلب من طاقت نداره.لطفا بیدار شو.بیدار شو که بهت بگم داریم پدر و مادر میشیم.بهو دیدم که..........

از زبان مرینت:بعد از اینکه خودم رو انداختم جلوی آدرین و لیزر به من خورد.دیگه نمیتونستم کاری کنم.فقط چشمام باز بودن و میتونستم ببینم که چه اتفاقاتی داره میفته.بعدش ماریا من رو برد یک جای تاریک و چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم.بعد از اینکه بیهوش شدم دیدم که توی توی یک باغ خیلی زیبا افتادم.عجب جای قشنگیه.سبزه هاش خیلی زیبا هستن.گل هاش هم خیلی زیبا هستن.یهو صدای خنده شنیدم.صدای خنده سه نفر بود.هرچی جلوتر میرفتم صدا بلند و بلندتر میشد.رفتم جلوتر و دیدم که سه نفرن.یکیشون آدرین بود.اونیکی یک بچه بود.اونیکی هم یک دختر بود.بعد یهو.......

بعد یهو دیدم زیر پام خالی شد و افتادم پایین و چشمام رو بستم وقتی که چشمام رو باز کردم دیدم که تو بیمارستانم و آدرین داره یک چیزایی میگه.داشت میگفت مرینت عزیزم عشقم لطفا بیدار شو.تو که میدونی قلب من طاقت دیدن تو رو تخت بیمارستان رو نداره.لطفا بیدار شو.بیدار شو تا بهت بگم که داریم پدر و مادر میشیم.بعد از جمله آخرش یاد خوابم افتادم و فهمیدم که اون دختره خودم بودم و اون بچه هم بچه من و آدرین بود.بعدش با صدایی گرفته که انگار از ته چاه میومد و به زور گفتم........

از زبان آدرین:یهو دیدم که مرینت گفت راست میگی؟یعنی واقعا ما داریم بچه دار میشیم.من که تو شوک بودم با تمام وجودم بقلش کردم و گفتم آره عزیزم.آره عشقم.آره تمام زندگیم.آره نفسم.ما بزوردی زود پدر و مادر میشیم....................نه ماه بعد از زبان آدرین:امروز روز زایمان مرینت بود.روزی که قرار بود بچه به دنیا بیاد.الان دو ساعته که مرینت رو بردن توی اتاق عمل و هنوز هم بیرون نیاوردن.منم که دارم میمیرم از استرس.امیدوارم هم بچه سالم باشه و هم مرینت.همون لحظه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و گفت عمل با موفقیت به پایان رسید.منم که انگار یک بار ده تنی رو از دوشم برداشته بودن.بعد گفتم میشه بچه رو ببینم.دکتر گفت بله.

پنج سال بعد از زبان مرینت:هی ماریان دختر خوشگل خودم کجایی تو باز؟آدرین پیداش کردی؟آدرین گفت نمیتونم پیداش کنم به تو رفته دیگه.من گفتم وایسا بینم چی؟به من رفته؟ببخشید آدرین خان کی بود که وسط ماموریت های مهممون یا جوک میگفت یا مسخره بازی در میاورد و بازیگوشی می کرد؟هان؟آدرین گفت خیله خوب باشه عشقم به من رفته راحت شدی.من گفتم آره راحت شدم.حالا بیا ماریان رو پیدا کنیم........................10 سال بعد از زبان مرینت:من و آدرین یک بچه دیگه هم به دنیا آوردیم که اسمش رو گذاشتیم استیو.استیو الان شش سالشه و ماریان هم پازده سالشه و فکر کنم عاشق پسر آلفرد و ماریا یعنی دیوید شده چون هر وقت میبینتش سرخ میشه.آدرین پرید وسط تفکراتم و گفت مثل بعضیا.من گفتم میشه نپری وسط تفکرم.آدرین گفت آره.

و اینجوری شد که اونها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن.............خوب از داستانی که براتون تعریف کردم خوشتون اومد یا نه؟مارتین گفت خیلی خوب بود مامانبزرگ مرینت.متیو گفت آره عالی بود.من گفتم نظر دو دختر خانم چیه؟مریلا گفت منم میگم داستانتون عالی بود.سارا گفت آ ه منم همین فکر رو می کنم.آدرین گفت خوشحالم که از داستان ما خوشتون اومد.حالا برین که پدر و مادراتون منتظرتونن.بچه ها گفتن باشه.من به آدرین گفتم دیدی گفتم که تا ابد مال همیم.آدرین گفت آره عزیزم درسته.........................................بالاخره تموم شد.حالا منتظر داستان بعدی من باشین.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود🌷
________________________________
یه قرعه کشی ۱۰۰۰۰ امتیازی داریم😉
هر شانس فقط ۲۰۰ امتیاز 🥳😉😀
پس بدووو شرکت کن تا از قرعه عقب نمونی😍👌🏻
به نظرسنجیم(قرعه کشی)سر بزنید🌱✨
اقا من گریم میگیره هر وقت اینو میخونم 🥺🥺🥺🥺
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭خیلییی قشنگ بوووود
وای عالی تمومش کردی عاشق داستانات شدمممممممممم