
بازگشت بنده بعد از ۲ماه گم و گور شدن به تستچی😁 بچه ها واقعا این پارت رو یک هفته اس میذارم منتشر نمیشه😐 از ناظر عزیز و گرامی میخوام که لطف کنه و با منتشر کردن این پارت قلب من رو اکیلی کنه 😚💗
به ثانیه هم نکشید که باز عطر موهاش منو دیوونه خودش کرد.. نوا؟ ببخشید که نگرانت کردم، معذرت میخوام / نوا : هیسس هیچی نگو 😔آرسام قول بده هیچ وقت مریض نشی.. هیچ وقت تنهام نذاری.. هیچ وقت ندازی جای خالی تو حس کنم آرسام😢 /آرسام :نوا آروم باش / نوا : آرسام قول بده.. قول بده ترکم نکنی.. قول بده 😢😭/ آرسام : نوا من اینجام 👥چت شده؟ نگام کن.. تو چشمام نگا کن.. آروم باش، آروم باش من هیچیم نشده فقط کمی تب دارم همین آروم باش / نوا : آرسام 😭 د*و*س*ت*ت دارم آرسام 😭خیلی د*وس*ت*ت دارم ❤ / آرسام : منم د*و*س*ت*ت دارم 🙂من بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی د*وس*ت*ت دارم... دیوانه وار ع*اش*ق*تم❤ & خودشو کشید تو بغ*لم.. نمیدونم چش شده بود ولی مثل ابر بهار گریه میکرد.. قلب*ش تند میزد! نفس هاش گرم بود! چرا فکر میکرد من میخوام تنهاش بذارم.. ولی در هر حالتی خیلی چهره اش معصوم بود.. کی فکرشو میکرد یه روزی برسه که مهربون ترین پرنسس دنیا مال من بشه، کسی که چند ساله دارم ازش محافظت میکنم بشه تمام وجودم بشه دنیام! &( یک هفته بعد ) آروم، آروم داشتم رو نوک انگشتام راه میرفتم تا نگهبان های جلو در اتاقم متوجه نشن، نمیدونم مشکل بابام باهامون چیه یک هفته اس نمیذاره بریم بیرون 😐 ولی چقدر بده واقعا چند ساله که جز آرسام کس دیگه ای رو جلو در اتاقم ندیدم بیا اینم از پدر عزیزم ۲ تا نگهبان اندازه ستون جلو اتاقم گذاشته 😒نه میتونم بدون اجازه از اتاق برم بیرون نه میتونم کاری کنم نمیدونم برا چی این دوتا رو گذاشته اینجا خدا میدونه، همیشه ی خدا هم اینجا میخوابن دیگه زده بودم به سیم آخر همین که خواستم از سالن رد بشم مشاور ارشد منو دید یا خود خدا 😦به چوخ الهی رفتم 😐 بیا الان همه ی قصر رو صدا میکنه، لبخندی بهش زدم و پا به فرار گذاشتم همینجوری که داشتم فرار میکرد با یکی برخورد کردم الان دیگه واقعا به چوخ رفتم سرمو که بلند کردم با چهره...
با چهره آرسام روبه رو شدم 😥آخيش خدارو شکر آرسام خواست چیزی بگه که دستشو محکم گرفتم دنبال خودم کشیدم / آرسام : بانوی من داریم چی کار میکنی / نوا : حرف نزن آرسام فقط بدو، نمیتونی یکم تند تر بیای 😞/ آرسام : من نمیدونم ماجرا از چه قراره بعد تو میگی تند تر بیام، چرا همچین میکنی / نوا : آرسام بهت میگم انقدر حرف نزن برات توضیح میدم الان تو تموم سرعتت رو بذار برا فرار کردن از دست اینا / آرسام : جانم 😲فرار کردن از دست کیا؟؟ 😦 چی میگی اصلا میفهمی / نوا : حرف نزن آرسام... یه لحظه توقف کردم که باعث شد آرسام از پشت محکم برخورد کنه با من / آرسام : چیکار داری میکنه 😖/ نوا :نمی بینی موندم تو دوراهی😦 /آرسام :یعنی چی موندی تو دوراهی😐/نوا:یعنی اینکه از کدوم طرف بریم؟ از این طرف👉 یا اون طرف👈/آرسام : میخوای یکی مون از این طرف بره اون یکی از اون طرف😐/ نوا :آفرین فکر خوبیه😁👍/آرسام : یعنی چی فکر خوبی😒... قربانننننن 😬 / نوا : یا خود خدا😨 بدو آرسام به چوخ رفتیم 😫/ آرسام : خیلی خب پس انگار باید اون روی شیطون ماهم گل بکنه، بپر رو کولم 😆 /نوا : چی 😲همین مون مونده که بابام مارو تو این وضعیت ببینه نه من نمیپرم 😦 / آرسام : اوکی پس منم باهات همکاری نمیکنم😏 /نوا : ببین من داشتم میومدم پیش تو پس پای هر جفتمون گیره 😒/ آرسام : من هرچی بگم تو یه چی دیگه پیدا میکنی میگی ها 😐 بیخیال اصلا خیلی خب پس سرعتمون رو تا حد ممکن زیاد میکنیم اوکی 👍/ نوا : اوکی آرسام، اوکی ولی لطفا مثل دفعه قبل نشه /آرسام : نمیشه قول میدم & به سمت در خروجی رفتیم کلمونو میکنن بخدا شاه اگه بفهمه که قطعا فهمیده فکر کن یه درصد بهمون رحم کنه که اونم نمیکنه 😞 بدبخت شدیم واقعا یه بار بهمون تذکر داده بود که اگه دوباره اینجوری از قصر فرار کنیم واقعا نصفمون میکنه & نوا: آرسام کجایی بدوو.. بیا باید بریم اسب هامونو برداریم.. به سمت اسب هامون رفتیم سوارش شدیم با تمام سرعت از دروازه رد شدیم میدونم الان هزاران هزار نگهبان دنبالمون هستن ولی خب چیکار میشه کرد
ارسام : نوا میشه قضیه رو برام تعریف کنی! / نوا :ببین واقعیتش اینه که من دیگه نمیتونستیم به عنوان یه زندانی توی اون اتاقی بمونم که دوتا نگهبان اندازه ستون جلو در اتاقش باشن خودت که بهتر میدونی من عاشق طبیعتم عاشق اینم که تو هوای آزاد، آزادانه برای خودم برقصم.. بنوازم میفهمی چند ساله که بجز تو جلوی اون کس دیگه ای رو ندیدم و نمیخوانم ببینم، آرسام میفهمی 😢/ آرسام :نوا! 😟/ نوا : چیزی نیست 😢🙂 خیلی خب آقا پسر پایه ای که یه مسابقه دونفره برگذار کنیم خب پایان مسابقه هم صخره رنگین کمان باشه / آرسام : اوکی آماده ام بزن بریم 😁سرعتمو زیاد میکنم تا نتونی ازم جلو بزنی / نوا : نمیتونی این کارو کنی😛 / آرسام : کی گفته هان😏 /نوا :دیوونه بازی در نیار واقعا دارم میگم نمیتونی ازم جلو بزنی 😆 /آرسام :خواهیم دید 😉/ نوا : باشه خواهیم دیدی، اونی که ببازه باید تا قصر اون یکی رو کول کنه ها 😏 خودت گفتی میخوای منو کول کنی 😄/آرسام : بانو حتی اگه ببازی هم نمیتونی منو کول کنی 😂 / نوا : اوکی بذار ببینم کی نمیتونه اون یکی رو کول کنه 😉/ آرسام : نوا به نظرم بیا دوتا شرط بذاریم چون تو واقعا نمیتونی منو کول کنی 😌 اگه من ببازم تو رو کول میکنم، اما اگه تو ببازی باید یکی از خواسته های منو برآورده کنی 😃/ نوا : باشه قبول ولی بذار اول ببینیم کی اول برنده میشه اون وقت این حرف رو بزن آقا آرسام 😎/آرسام : اوکی بانو 😌/ نوا : هوهو من میبرم 😈.. سرعتم رو زیاد کردم داشتم به آخر خط میرسیدم و بله من زودتر از آرسام رسیدم.. قودرت دست منه ایول به خودم 😎💪 آقا آرسام چی شد کم اوردی😆 / آرسام : نه خیر عادلانه بازی کردیم، منم عادلانه باختم دیگه 😐 ولی قبل از اینکه سوار بشی میخواستم یه چیزی رو بگم /نوا : نه خیر نمیشه .. و پریدم رو کولش... تو راه تو این حالت برام تعریف میکنی اوکی / آرسام : باشه 😊 ولی یه سوال دقیقا کی میخواد اسب هارو بیاره 😐 / نوا : آخ پاک اسب هارو یادم رفت 😐
آرسام : میخوای چیکار کنیم حالا باهوش خانم 😒/ نوا : به من هیچ ربطی نداره اسب هارو ببند به یه جا 😜/ آرسام : بچه بازی درنیار من اسب مو به هیچ عنوان اینجا نمیذارم😐 / نوا : آرسام خواهش میکنم 😞... / مشاور ارشد : قرباننن بلاخره پیداتون کردیم خداروشکر که سالم هستید.. بانوی من این چه کاریه😵 / نوا : چی چه کاریه مشاور😐( طرف سوار شده رو کول پسره بعد میگه چی چه کاریه 😒آقا مرده همسن پدرته خب حق داره 😐) آرسام : ببخشید جناب ولی میشه دستور بدید اسب های مارو بیارن😊/ مشاور ارشد : بله جانم حتما ولی اینجوری خسته نمیشد😮 /آرسام : نه ممنون 😂👍بزن بریم بانوی من... تو راه فقط سکوت بود سکوت مطلق /نوا : نمیخوای چیزی بگی /آرسام : چی بگم؟ /نوا : در رابطه با اینکه گفتی میخوام یه چیزی برات تعریف کنم / آرسام : خب ببین نوا نمیخوام ناراحت بشی ولی خب باید بهش عادت کنی من... یعنی چجوری بگم؟ خب من.. باید برگردم سرزمین خودم /نوا: خب که چی بشه؟ یعنی اصلا؟ / آرسام : یعنی اینکه من فردا باید برم اونجا همون موقعه که باهام برخورد کردی داشتم میومدم اتاقت تا اینو بهت بگم، نوا من واقعا بیشتر از این نمیتونم از مردمم دور بشم / نوا : پس من چی؟ زندگی مون چی؟ نکنه داری شوخی میکنی؟ ولی خیلی شوخی بی مزه ای بود/ آرسام : نوا من شوخی نمیکنم دارم باهات جدی حرف میزنم، ببین اونجا کشور منه سرزمین منه جاییه که من الان باید توش باشم، الان باید کنار مردمم تموم سختی ها و رنج هارو به دوش بکشم، سرزمینم رو متحد کنم دوباره اون قلعه رو مقر فرماندهی کنم، بشم امپراطور سرزمین چهار عنصر، و تو هم بشی امپراطوریس! / نوا : میشه منو بذاری زمین 😟/ آرسام : چرا مگه اتفاقی افتاده؟ / نوا : هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط منو بذار زمین 😣/ آرسام : اوکی، آروم باش / نوا : نمیخوام آروم باشم، مگه زوره؟ چرا هرکی از راه میرسه میخواد اینجوری ولم کنه بره ها؟
آرسام : نوا کی این حرفو زده من نمیخوام ولت کنم اگه تو درست به حرفام گوش داده باشی میفهمی چی میگم / نوا : گوش نمیدم به حرفات چون داری چرت و پرت میگی /آرسام : بانوی من خواهش میکنم ازت میشه شما دیگه این حرف رو نزنید / نوا : آرسام میفهمی داری چی میگی که چی بشه من اصلا بشم امپراطوریس تو حالا چی بشه هان؟ اجازه نمیدم کاش اصلا به اون جنگل لعنتی نرفته بودیم / آرسام : نوا 😒/ نوا : چیه هی نوا، نوا میکنی هان / آرسام : نمیدونم ولی من فردا باید برم اونجا!.. هر.. طور.. که.. شده / نوا: اوکی 👍هرکاری دلت میخواد بکن! من دیگه میرم هرکاری هم دوست داری انجام بده اصلا تا خود صبح بشین اینجا /آرسام :نوا یه لحظه وایسا یه لحظه نگام کن ببین منو کجا داری میری /نوا : دارم میرم قبرس.... / آرسام : نمیذارم بری فهمیدی؟ نمیخوام بری😢 نمیخوام از دستت بدم! خواهش میکنم بمون و ازم حمایت کن نذار تنها امیدم رو از دست بدم.. من میخوام یه آینده جدید بسازم.. اما بدون تو چیکار کنم ها؟ ( از زبان نوا ) به طرز ناگهانی کشیده شوم تو آغو*ش*ش! .. گریه هاش قل*بم رو به درد میآورد.. میتونم درکش کنم اما نمیتونم بذارم منو تنها بذاره اگه اون بره حتی اگه من بشم ملکه اش هم بازم تموم روز نمیتونم پیشش باشم اگه اون بشه امپراطور و منو فراموش کنه نمیتونم یه روز دووم بیارم نمیتونم اگه بره و دیگه بر نگرده چی؟ حتی تصوشم برام سخته... آرسام؟ میشه اگه بری فراموشم نکنی خواهش میکنم فراموشم نکن.. سرورم! 😢/آرسام :😳سر..سرورم؟؟ ..( ۱روز بعد ) چرا؟ چرا بهم گفت سرورم؟ برای چی اینجوری صدام کرد؟ چرا انقدر داریم از هم دور میشیم؟ .. قربان؟ وقت رفتنه.. خیلی خب وزیر ارشد.. شنلم رو درست کردم تو این لباس ها راحت نبودم.. ولی مجبور بودم در اتاق رو برام باز کردن.. نفس عمیقی کشیدم و از سالن رد شدم.. به در ورودی رسیدم به سمت پادشاه و ملکه رفتم جلوشون تعظیم کردم و ازشون خداحافظی کردم عجیب بود چرا نوا اینجا نبود ببخشید نوا اما باید برم، وقت ایستادن ندارم 😔 چند قدم به جلو رفتم.. برای آخرین بار به قصر نگا کردم.. چه خاطراتی با نوا اینجا ساختیم! قطره اشکی رو گونه ام چکید دست از نگا کردن به قصر بر داشتم و به راهم ادامه دادم.. خواستم سوار اسبم بشم که صدای یکی مانعم شد .. آرسام؟
خیلی نامردی آرسام! چطور دلت میاد بدون خداحافظی باهام بری ها؟ / آرسام : دیوونه ای بخدا 😢🙂 بیا، بیا ب* غ *لم ... دستام رو براش باز کردم.. خودشو کشید تو بغ*لم.. موهامو نوازش میکرد.. به هق هق افتاده بود آروم بو*س*ه ای به گرد*ن*ش کاشتم و گفتم بانوی من، آروم باش آروم! من نمیخوام که جای دوری برم همینجام تو جنگلی که تو رو بهم داد! بهم یاد چجوری ازت محافظت کنم، چجوری تموم قدرتم رو برای حفاظت از تو استفاده کنم! /نوا : ولی بهت یاد داد که چجوری از پیشم بری / آرسام : من از پیشت نمیرم بانو! فقط دارم میرم اینده جدیدی برا جفتمون بسازم! آینده ای که من و تو از دنیای جادو ها محافظت میکنم! / نوا : دوستت دارم 🙂/ آرسام : من بیشتر 😙... رو سرش ب*وس*ه ای ک*اش*تم و آروم از خودم جداش کردم.. لبخندی بهش زدم و سوار اسبم شدم... بقیه پشتم راهی شدن.. نمیتونستم واقعیت رو به نوا بگم.. نمیتونستم.. من یهویی دارم میشم امپراطور این ممکنه باعث جنگ بزرگی بشه هنوزم نمی دونم شاید هم جنگ پا بر جا شده و من خبر ندارم.. ممکنه دیگه اون چشم های خاکستری رو نبینم نه؟( فلش یک به ۲ روز پیش ) استرس تموم وجودم رو گرفته بود.. برای چی پادشاه بهم گفته بود برم اتاقش؟.. گلوم رو صاف کردم و در زدم... بیا تو.. نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم پادشاه و پدرم نشسته بودن به سمتشون رفتم تعظیم کردم و گفتم با من کاری داشتید عالیجناب / پادشاه : بشین آرسام، بشین،. خب میخواستیم در رابطه با یه چیز مهم باهات صحبت کنیم / آرسام : با من؟ در مورد چه موضوعی؟ / پادشاه : باید برگردی به سرزمینت / آرسام : سرزمینم؟ منظور از سرزمینم، سرزمین چهار عنصره؟ برا چی باید برگردم اونجا؟ /پادشاه : برای اینکه حکومت رو به دست بگیری / آرسام : حکومت رو به دست بگیرم؟ که چی بشه / پادشاه :اگه تو این کارو نکنی ممکنه همه مون نابود بشیم میفهمی؟ نمیتونی قسر در بری
آرسام: همه مون نابود شیم برای چی؟ /پادشاه : کشور های زیادی از موضوع تو با خبر شدن، اونا میخوان متحد بشن و تورو نابود کنن. با نابود شدن تو ماهم نابود میشیم، نمیتونیم وقت کشی بکنیم باید برگردی آرسام اگه این کارو نکنی جنگ در سرتا سر قلمرو حتی تو کشور ماهم اتفاق میوفته / آرسام : اما پس من چی؟ نوا چی؟ اگه از اینجا برم اون چی میشه؟ آینده من و اون چی؟ اصلا به این چیزا فکر کردید؟ /دیویت : اگه میخوای نوا سالم بمونه، اگه میخوای از همه محافظت کنی باید بشی امپراطور! اگه تو مقامت بالاتر از همه نباشه نمیتونی کاری بکنی، نمیتونی پسرم /آرسام : الانم نمیتونم، من نمی تونم بجنگم/ دیویت: آرسام باید بتونی، باید! اینو یادت بمونه تو باید از همه مون محافظت کنی، باید برگردی و برای جنگ آماده بشی، آدما نمیفهمم زمان چیه ممکنه فقط یه لحظه از خودت غفلت کنی و ببینی همه چی همه جا به آتیش کشیده شده /آرسام : آتیش.. کشیده بشه.. من میترسم 😖از این همه قدرت می.. میترسم، از اینکه یهویی بشم امپراطور میترسم، از اینکه با این همه اتفاق یهویی روبه رو شدم میترسم، من تنهایی میمیرم من هیچ وقت به جنگ واقعی نرفتم، هیچ وقت😟 / پادشاه : آرسام، نگام کن، تو چشمام نگا کن، از چی میترسی؟ تو میتونی تو لیاقت همه ی اینا رو داری، یادمه وقتی پدرت تو سن 15سالگی امپراطور شد، اونم همه ی اینا رو میگفت اما اون تونست، تونست با کسایی که مخالفش بودن بجنگه و اونا رو کنار بذاره از عزیز ترین کسانش محافظت کنه! تو هم میتونی، به خودت ایمان داشته باش پسرم تو جانشین کسی هستی که میتونست به تمام دنیا حکمرانی کنه کسی که دنیا رو نجات داد! کسی که همچین افتخاری رو به ما داد تو افتخار پدرتی! تو جانشین پدرتی! جانشین رابرت 😢
( زمان حال ) من باید بشم جانشین پدرم، اگه نشم ممکنه عزیز ترین کسانم رو از دست بدم، شاید هم... بمیرم / دوک : عالیجناب، حالتون خوبه؟ /آرسام : خوبم.. خوبم دوک.. میخواستم ازت یه چیزی بپرسم، چون.. بلاخره تو همه ی اینا رو میدونی /دوک : بله بفرمایید عالیجناب / آرسام : دوک اگه من نتونم از خودم، سرزمینم و عزیز ترین کسانم محافظت نکنم و شکست بخورم چیکار باید بکنم؟ اگه اونا متحد بشن و چنگ به پا کنن چیکار باید بکنم؟ من از تمام دنیا میترسم اگه نتونم به این جنگ پایان بدم.. از همه چیز نا امید میشم.. اگه موفق نشم بین همه ی سلطنت ها له میشم! از بین میرم! من نمیتونم نابود شدن تک، تک عزیزانم رو ببینم / دوک : سرورم! اینو بدونید، هیچ وقت از زندگی کردن و به دنیا اومدنتون نا امید نشید!.. شما کسی هستید که از سوی کائنات الهی برگزیده شدید تا از طبیعت و جهان جادوها محافظت کنید. اگر اینگونه نبود درخت مقدس همان موقعه که بدنیا اومدید شما را نمی پذیرفت شما جانشینی هستید تا از روز موعود محافظت کنید! تنها کسی که میتونه از روز موعود محافظت کنه شما هستید عالیجناب! با جادویی که در اعماق وجودتون نقش بسته. قلب شما پاک ترین چیز در جهان هستی است با قلب پاک تون جهان را از بدی ها و خصلت های بد دور میکنید، پس نگران این نباشید که مبادا شکست بخورید، دشمنان شما مانند زیر دستان شما هستند، شما قدرتمند ترین امپراطوری را دارید امپراطوری که پدرانتان آن را ساخته اند! مانند پدرتان قوی و استوار باقی بمانید سرورم! هر وقت از همه چیز نا امید شدید و ترسیدید به این فکر کنید که شما یک قلب پاک دارید شما شخصی هستید که میتونید دنیا رو نجات بدید!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آجی بخدا مسلمون نیستی تو😂
بابا نه پارت ۱۶ میخوام یادت بدم میزاری
نه پارت ۱۳ پرنسس جادویی
به خدا اگه تا الان وایسادم و صبوری کردم یه معجزست😁
پارت ۱۳ پرنسس جادویی رو گذاشتم و پارت ۱۴ هم برسیه امت میخوام یادت بدم رو ننوشتم هنو 😁
ای خدا😂
توروحدااااااااا بزار
کشتی منو
بخدا تو برسیه
پارت بعدی میخوام یادت بدم کوووووو؟
راستی، قسمت 23 فصل 5 میراکلس رو دیدی؟
منتشر نمیشه 😐
نه هنو ندیدنش آجی
پارت بعدی داستان منم منتشر نمیشه😭
آجی، منظورت از 👥 kiss بود؟؟
نه آجی منظورم بغل کردن بود
آجی میراکلس بیداری رو دیدی؟
آجی واقعا شاهکار بود همونی بود که ما چند ساله منتظرش بودیم
نه هنوز وقت نکردم😭
داستان رو لو بدم 😂
فقط یه چیز آخرش همو می **بو**سن 😂
وایییی
نه به اونکه اوایل داستانو عاشقانه نمیکردی نه به اینکه الان...
عالییییی🤍🥺
😂
خودت که هیچ😠نمیگی دلمون برای داستانت تنگمیشه آخه دختر؟؟؟؟؟😉
خیلییییی باحال شده عاجو😗
مرسی خوشگل من ❤
آجی واقعا معذرت میخوام ولی واقعا نمیتونستم الان یه هفته بود داستان رو میذاشتم منتشر نمیشد سعی میکنم پس فردا پارت بعد رو بدم
اشکالی نداره عزیزم درکت میکنم حس بدیه😘
آجی میخوام یادت بدم هم اصلا منتشر نمیشه نمیدونم ناظرا مشکلشون با من بدبخت چیه 😐
عه این چع حرفیه🤫صبور باش همین😁