سلام بر روی ماهتون❤ امیدوارم حالتون خوب باشه❤ خوب داریم به پایان فصل یک این داستان میرسیم😊❤ ببخشید اگه این قسمت دیر به دستتون رسید❤ خب دیگه زیاد حرف نمیرنم.... برید بخونید و لذت ببرید❤
که یهو مادرم وارد اتاق شد.. به مادرم گفتم: مامان..گوشواره هامو آوردی؟) سابین: بله دخترم) و از کیفش جعبه ای در آورد و و روبه من کردو سابین: بفرما دخترم...) اونو با سرعت از مامانم گرفتم.. مری: ممنونم مادر......خیلی ممنون) سابین: خواهش میکنم دخترم) و رفت...بزودی در جعبه رو باز کردم و گوشواره ها رو برداشتم و پوشیدم.. یهو تیکی ظاهر شد😍
تیکی با گریه گفت: م...م...مرییینتتت🥺😍) و پرید بغلم منم بغلش کردم.. و باهم زدیم زیر گریه... بعد از کلی گریه هر دو از هم جدا شدیم و اشکامون رو پاک کردیم... مری: تیکی...چطور تو رو ندیدن؟ یعنی منظورم چطور وقتی گوشواره هامو ازم گرفتن تو رو ندیدن؟) تیکی:مرینت وقتی که پرستارها تو رو به اتاق بردن من تو کیف ماورت قایم شدم ک موقعی که گوشواره هاتو ازت گرفتن و به مادرت دادن من رفتم تو گوشواره ها...)مری: خداروشکر که کسی ندیدت....تیکی میخوام دلم برای کت تنگ شده...میخوام ببینمش...) تیکی: مرینت توکه حالت خیلی بده نمیتونی ببینیش...انرژی کافی برای این کار نداری جانم....) مری:نه تیکی دلم براش لک زده میخوام ببینمش.. میترسم که قبل از اینکه ببینمش چیزیم بشه و دیگه نتونم ببینمش....) تیکی: مرینت لطفا این طور نگو عزیزم....مطمئنم چیزیت نمیشه تو فقط صبر کن همین...) مری: نه نمیتونم متاسفم تیکی...>) و از تخت بلند شدم...یهو سرم گیج رفت و نزدیک بود بیوفتم که.....
تعادلم رو حفظ کردم و خداروشکر نیوفتادم.. میخواستم برم که یا صدایی از یویوم شنیدم.. اون صدای پیغام بود... یویو رو برداشتم و بازش کردم..بله حدسم کاملا درست بود.. پیغام هم از طرف کت بود... اونو باز کردم و شنیدم..گفته بود برم برج ایفل..نیم ساعت پیش پیغام فرستاده بود و گفته بود برم.. چندتا بالشت بجای خودم گذاشتم و ملافه رو روی اونها کشیدم.. به سمت پنجره رفتم و در شو باز کردم و یویو م رو دور یکی از ساختمونا انداختم و رفتم..
به برج که رسیدم دیدم کت نوار با قیافه ای غمگین به پایین برج خیره شده.. انگار خیلی ناراحت بود..بدون هیچ سر و صدایی پیشش رفتم و از پشت سفت بغلش کردم.....
از زبان آدریکنز😂؛) اون....اون لیدی باگ بود..پریدم بغلش.. خیلی دلم براش تنگ شده بود.. اونم منو سفت بغل کرد..انگاری دلش برای من لک زده بود..از هم دیگه جدا شدیم... اومد و پیشم نشست.. لیدی: خوبی عزیزم؟...)کت: اگه بانوی قلبم پیشم باشه معلومه که حالم خوبه...) لیدی: کت... چرا تازه ناراحت بودی؟...) کت: خب...... آه چرا دروغ بگم..... من مادرمو از دست دادم...امروز خیلی دلم براش تنگشده...) کت:اوه متاسفم😔....بله خیلی سخته[°•°: سخت ترین حس جهانه😣😔] میشه بپرسم چند ساله که فوت شدن؟......) کت: ۲ سال و نیم) لیدی: اوه....متاسفم....) از زبان لیدی:)"" باید یجوری از این وضع درش بیارم ولی چطور......اممممم.....اها فهمیدم...."" لیدی: دلت واسه من تنگ نشده بود؟) کت: خیلی بیشار از اینکه تصورشو داشتی) لیدی: مثلا چقدر؟)
از زبان کت؛) به لیدی گفتم: واقعا میخوای بدونی چقدر دلم واست تنگ شده؟) لیدی: البته که میخوام بدونم) کت: اوک....😈) و صورتمو بهش نزدیک تر کردم... خیلی بهش نزدیک شده بودم بطوری که نفس هاشو میتونستم حس کنم... کت: هنوز میخوای بدونی؟) لیدی:.....اممممم....نمیدونم..امممم....بله میخوا....) نزاشتم حرفشو کامل بزنه که بوسیدمش...بعد از ۲ دقیقه از هم جدا شدیم... به چشم های هم خیره شدیم و پریدیم بغل هم... خیلی دلم براش تنگ شده بود... خیلی... بودن در کنارش برام خیلی لذت بخشه... حتی اگه تو جهنم باشم ولی اون پیشم باشه حس میکنم در بهشتم... امیدوارم منو ترک نکنه چون اکه ترک کنه به احتمال زیاد بمیرم...[°•°: حس خیلی زیبایی هست وقتی با عشقت باشی❤🙂ولی وقتی از دستش بدی دیگه دنیا برات هیچ ارزشی نداره🥺😞😞😢 ]
از هم جدا شدیم به لیدی گفتم: بانوی من) لیدی: جونم)کت: تو منو ترک نمیکنی؟) لیدی: وااا این چه حرفیه معلمومه که نه...) کت: واقعا؟!....) لیدی: بله.....ولی پرا این سوالو میپرسی) کت: چون هر کی که دوستش داشتم منو ترک کرد....) لیدی دستشو تو دستم قلاب کرد و گفت: ولی من ترکت نمیکنم همیشه در کنارت میمونم...) بغلش کردم و گفتم: از اینکه هستی ممنونم لیدی) لیدی باگ هم منو بغل کرد..
از زبان مری:) باید برم بیمارستان خیلی دیر کردم... از کت جدا شدم و گفتم: کت من باید برم...) و گونشو بوسیدم و لیدی: خدانگهدار....) و رفتم... (:)(:)(:) از زبان آدریکنز؛) از لیدی خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم... خیلی خسته بودم...وارد اتاقم شدم تبدیل شدم و بدون هیچ پیچ و تابی رفتم و خودمو رو تختم انداختم و خوابیدم...
از زبان مری:) از پنجره وارد اتاقم شدم... تبدیل به خودم شدم...میخواستم به سمت تخت برم که یهو......
ببخشید اگه کم بود....❤....
عکس Merichat♡♡13
Merichat♡♡13 (بررسی)
10 سوال داستان صحیح/غلط 0 نظر 0 مرتبه انجام شده 16 ساعت پیش ثبت شده دسترسی: عمومی
صلوات بفرستید😐😂 بعد هزار سال گذاشتمش😐😂😂😂
هورااااااا 😍😂😂😂
آخ آجی دستت درد نکنه😹😹😻😻
سلام مامان خوشملم ❤️
سلام گلم❤
آجی کوثر جونم مردی؟😐😹(شوخیییی)
پارت بعد کووووو
چرا من نمیبینمش عاجیییی
بله😐😂😂😂
هنوز چیزی به ذهنم نرسیده و سرم خیلی شلوغه
عاجییی تورو خداااا
فدات بشم اجی تو که بیگاری😐😂😂😂 نه بی شوخی وقت برای سر خاروندن ندارم حجم درسام چند برابر شده ولی سعی میکنم امروز تمومش کنم
آجی مخت رو به کار بنداز توروخدااا
سلام دوستان دیروز فصل ۴ قسمت ۴ اومد
من دیروز تو یوتبوب با زیرنویس اینگیلیسی دیدم اخر فیلم مرینت به الیا یه چیزی گفت من نظری ندارم درباره کارش شما ها نظرتون چیه اخه چرا گفت
این مرینته آخر یه گندی می زنه😂😂🤣
ولی فصل ۴ قسمت ۴ نبود فصل ۴ قسمت ۳ بود😐😂😂
منم دیدم گفت من لیدی باگم 😭
آجیییی پارت بعد کو 😡😡😠😡😡😠😡😠😡؟
هنوز جیزی به مغزم نمرسه😐
وااای عالی بود😍😍😍
راستی آدرین می خواد دو تا زن بگیره؟ 😐 به خدا زشته تو یه جوری ادبش کن😂😂😂🤣🤣
😂😂😂😂😂
نترس یکاریش میکنم😂😂
ممنون شادی❤ چرا دیگه چت روم نیستی آجی؟
😂😂🤣🤣
دیگه بر نمی گردم🙂
اوا چرا🥺
گفتم یا آرین یا من شما هم آرین رو انتخاب کردید الان هم باهاش خوش باشید😐
وااات😳کی نظر سنجی کردید😳
نظر سنجی نکردم خودتون از آرین دفاع کردید پس باهاش خوش باشید😐
یه روزی می فهمید که همه ی حرفای من راست بوده
شادان منم بودم😐چون جدیدا الزایمر گرفتم😂
خب هر چی ولی
ولی چی؟
هیچی اشتباهی ولی آخری رو نوشتم😂😂😂
😐😐😂😂😂😂🤦🏻♀️
عالییییی💙🦋❤
الا موقعیه که از وبلاگ اومدی بیرون قرار بود بیای اینجا😌😐😂منم اومدم😐😂🥀
😂😂😂😂
مرسی❤
ام قسمت 1 ایتاد فو شرور میشه و قسمت دوم مرینت با لوکاس و قسمت سه شانگهای هستش درستع؟؟؟
نه کاگامی شرور میشه
شانگهای قسمت ویژس
اهان وای نه من برم ببینم
ببینم اسم قسمت سوم چیه
نه قسمت ۶ قسمت فو خشمگین، حقیقت قسمت ۱ و دروغ قسمت ۲
اهان ببین الان قسمت 5 . 4 اومده ؟
چون من هرچی تو گوگل میزنم نمیاره
نه نیومده
قسمت ۶ رو بجای قسمت۱ گذاشتن
آره😂😂قسمت قست فو رو بجای قسمت حقیقت گذاشتن😐😐😐خاک تو مخشون😐🤦🏻♀️
فست😐
خبر ای میراکلس هست
اها من گیجم ببخشید😐😐😂