امیدوارم خوشتون بیاد🥀🌻✨
از زبان مرینت:از خواب بلند شدم و دست و صورتم رو شستم،لباس خوابم رو با (عکس اسلاید) عوض کردم و از اتاقم بیرون رفتم.به سمت اتاق غذاخوری قصر رفتم و سر میز صبحانه نشستم. 🐞:سلام پدر،سلام مادر،سلام خواهر و برادر عزیزم. (علامت شاه:👑 ملکه:🌷 مایکل:🐍 ماریا:🐝) 🌷:سلام عزیزم. 🐍:سلام کوچولو.و موهام رو بهم ریخت. 🐝:سلام سی سی💖 👑:اهم.بچه ها میشه بنشینید. و همه ساکت شدیم. 👑:همونجور که میدونید چند وقتی پیش درگیری بین کشور ما و کشور آتش پیش اومد.دیروز من برای پادشاه درخواست صلح فرستادم و اونها هم بعد از یک گفت و گو قبول کردن که دو کشور دوباره با هم صلح کنند ولی اون ها یک شرط یا معامله یا هر چیزی که میخواهید اسمش رو بگذارید داشتن.
🐍:چه معامله ای پدر؟🌷:اون ها درخواست کردند که یکی از شما با ولیعهد کشور آتش ازدواج کنه.👑:و ما هم قبول کردیم.🐝:چ چ چ چییی؟👑:پادشاه از قبل از یکی از شما خواستگاری کرده ولی گفته که ما هر کدوم از شما رو که صلاح میدونیم به کشور اونها بفرستیم.🌷:ولی ما به خواسته ی ایشون احترام میذاریم.
پدرم رو به من برگشت و گفت👑:ایشون از مرینت خواستگاری کردن.مایکل هم که همیشه خیلی آروم بود و اصلا کنترلش رو از دست نمیداد ناگهان داد زد:چیییییی!؟ اون ها نمیتونن همچین کاری بکنن. پدرم فریاد زد:تو خودت میدونی که کشور اون ها خیلی قویه و اگر ما باهاشون وارد جنگ بشیم قطعا شکست میخوریم. 🐍:ولی ما نمیتونیم مرینت رو مثل یه پیشکش به اون ها بدیم که اون ها شاید به ما حمله نکردن. 🌷:پسر عزیزم پادشاه کشور خورشید و پدرت با هم یه قرارداد بستن که وقتی مرینت و شاهزاده باهم ازدواج کنن صلحی میان دو کشور بسته میشه که قابل شکستن نیست.
🐝:ولی ما نمیتونیم بزاریم اون بره. 🐞:بچه ها بس کنید.و با بغض ادامه دادم:به هر حال چیزیه که از دست ما خارجه و خب و. گریه ام گرفت؛از جا بلند شدم و با گریه به سمت اتاقم دویدم. از زبان آدرین:وقتی از خواب بلند شدم و رفتم سر میز صبحانه پدرم گفت🦋:بچه ها یه خبر دارم.(علامت امیلی🦚 ادرین🐱 آدرینا🦄)🐱:چی شده پدر؟ 🦋:دیروز از طرف پادشاه آب یک درخواست صلح اومد و و بعد از یک گفت و گو من صلح رو قبول کردم به یک شرط. 🦄:چه شرطی؟ 🦋:من از شاهزاده مرینت،شاهزاده سرزمین آب برای آدرین خواستگاری کردم. 🐱:چی؟پدر اما… پدرم با لحن تندی جواب داد🦋:اما نداره ادرین همین که گفتم. 🐱:بله پدر. بریم پیش مرینت:
🐞:تدارکات برای ازدواج من و شاهزاده انقدر سریع انجام شد که حالا که فقط سه روز از اون صبح میگذره من دارم سوار کشتی میشم و به سمت سرزمین آتش حرکت میکنم. 🐞:خیلی میترسم،از اینکه دارم از خانواده و دوستام جدا میشم و به جایی میرم که فقط اسمش رو شنیدم و میخوام با کسی ازدواج کنم که اخلاقش رو نمیشناسم و فقط دوبار در مهمونی های سلطنتی دیدمش و اون هم در بچگی!پس اینجوری حتی قیافش رو هم یادم نیست…
ناظر تورو خدااااا رد یا شخصیش نکن🥺