
اینو خیلی وقته نوشتم وقت نکردم بگذارمش:/
راشل خوش و خرم به جای قدم برداشتن میپرید و اواز میخواند :«سارا جوونم! کجایی؟ کجایی و کجایی؟ فرار کردی ز دستم؟ سارا جونم...» که صدای آشنا همان فردی که دنبالش بود، خواهر بزرگترش سارا، را شنید :«راشل، اینکه پدر نیست که جلوت رو بگیره دلیل نمیشه اینقدر اداب رو زیر پا بگذاری!» راشل با ناز گفت :«اونی جونم! بیا بریم لباسای جدیدم رو ببینیم باهم! قراره واسه تولد پرنسس تاجدار بپوشمشون پس لازم داشتم از یه اونی کمک بگیرم برای انتخاب لباس!» سارا آهی کشید :«آنی که همیشه ی خدا دم دستته، خب چرا از اون کمک نمیگیری؟» «خب معلومه،چون هیچکی سارا اونی نمیشه!» سارا دندان هایش را به هم فشار داد :«به عنوان سرپرست خانواده در غیبت پدر و مادر، نمیتونم کمکت کنم راشل.» راشل لپش را باد کرد. سارا با چهره ای بی احساس گفت :«هر جور راحتی، خواهر کوچولو.» [اولین دختر و دوشس جوان ویلیامز - سارا درالا ویلیامز] «ننگ بر دوشس جوان باد!» [دومین دختر دوک ویلیامز - راشل داکوتا ویلیامز]
نادیا صدایش را صاف کرد و اطلاع داد :«پرنسس تاجدار، خواهشا از انجام امور در اینجا خودداری کنید.» بلا هوفی کشید :«نادیا، تو چرا اینقدر رومخی؟ تو قصر همش درحال خندیدنی و از خداته ببینی یه خائن مجازات میشه، بعد بیرون قصر یهو صد درجه تغییر میکنی.» نادیا صدایش را صاف کرد :«سرورم، اینجا یه فروشگاه شلوغه و محو شدن رئیسشون ممکنه عجیب به نظر برسه. به علاوه که افرادی که اینجان، همه طرفدار کنتس فارست هستن.» بلا پوزخندی زد :«وقتی حق با توعه چیکار کنم نادیا؟» نادیا با پررویی جواب داد :«از تهدید کنتس فارست در اینجا خودداری کنید.» اما بعد اضافه کرد :«لطفا رسیدگی به کنتس فارست رو به من واگذار کنید.» خدمتکاری که همراه آن ها آمده بود زمزمه کرد :«دوشس، داری زیاده روی میکنی.» نادیا به سمت او رو برگرداند، از چهره اش بی احساسی میبارید :«اما من مطمئنم که سرورم پرنسس تاجدار، به من این اجازه که بهشون کمک کنم رو دادن.» [ندیمه، محافظ و دستیار پرنسس تاجدار - دوشس نادیا آنه دین]
میبل در راهرو ها با سرعتی بسیار کم راه میرفت. از هر گروه خدمتکاری که رد میشد صدای اینگونه پچ پچ ها را میشنید. «اون بانو میبله؟» «چرا انگشتر وراثت دستشه؟» «هی، شنیدی؟ وارث خاندان دچار نفرین خون شده.» «شوخی نکن! همیشه فرزند دوم دچار نفرین خون میشد!» «هیسسس، ممکنه بانو میبل بشنوه.» یکهو میبل به سمت آن خدمتکار چرخید و با لبخند گفت :«بانو میبل... چه جالب! یعنی داری مستقیم جلوی خودم به مقامم به عنوان وارث توهین میکنی!» خدمتکار چیزی نگفت. فقط ساکت ماند. «آرا آرا، حرفی نداری؟» میبل پوزخندی زد :«نگران نباش، من مثل خواهرم نیستم. مشکلی با این شایعات ندارم.» سپس سرش را کج کرد و با همان پوزخند ادامه داد :«آخه میدونم اینکه کارول کسیه که تو این نسل خاندان دچار نفرین خون شده تقصیر من نیست.» [کنتس جوان - میبل روزیتا پاینز]
سلینا با تحقیر به خواهر خوانده ی کوچکش نگاه کرد :«خدایا! تو چقدر پررو شدی، ساوانا.» سپس اضافه کرد :«فکر کنم یادت رفته تو فقط جلوی بقیه اشراف خواهر منی، اونم فقط تا یه زمان مشخص، وگرنه الان فقط یه خدمتکار در حال اموزشی.» دختر کوچولو چیزی نگفت. فقط سکوت کرد. «این بهتر....!» ناگهان در با شدت باز شد و سرپیشخدمت وارد سالن شد :«بانوی جوان... خبرای بدی دارم!» سلینا دندان هایش را به هم فشار داد :«میشنوم.» سرپیشخدمت گفت :«بانوی جوان عمارتِ لوفی ها خواستار دیدن شماست!» سلینا هوفی کشید :«چرا اینقدر پیچیدش میکنی؟ راحت و ساده بگو دوشس جوان آنالی میخواد منو ببینه.» سرپیشخدمت گفت :«اما... کاری که دوشس جوان سال پیش انجام داد...» سلینا گفت :«از کجا معلوم بخواد درباره اون موضوع صحبت کنه؟» با پوزخند ادامه داد :«دوشس جوان قبل اون اتفاق قولِ یه مقام بالاتر رو به "ویکنت" و "ویکنتس" داده بود، شاید میخواد به قولش عمل کنه.» [ویکنتس جوان - سلینا کورال ینترا]
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
*دست دست
زیبا
بعد چندین ماه.. بلاخره..
#اس
یاح یاح
زیبا بود
دریا بود
من کوژایم
یادم نمیاد پارت یکو
اصن نمیدونم اونو خوندم یا نع
یه طومار در جوابت نوشتم منتشر نمیشه
تو پیوی بگو
بسیارررر زیباااااااا
و فاز مانهوایی زیبا تر.__.
صحیح تشکور؛-؛
:«آخه میدونم اینکه کارول کسیه که تو این نسل خاندان دچار نفرین خون شده تقصیر من نیست.» [
عه من.___. خواهر بیشور یکم دلسوزی کن.___. عیب نداله میلینم بهت...
هعی؛-؛
تو بیا برو پارت چهار اون سفر ملگبارو بوخون بانوان جوانو ول نما؛-؛
اونو خودم بررسی کردم همدن جا هم قوندم!؛-؛
بانوان جوانو بیشتر میدوست؛--؛
عجب عجب؛-؛
تو کلا داستانا مانهوا طور رو میدوستی یح؛-؛؟
آره اثرات مانهواست؛--؛