بوی موم شمع و عود حتی در راهروهای سنگی و فرعی کلیسا هم نفوذ کرده بود. صدای سرود مذهبی ای که در سالن اصلی اجرا میشد کمی گنگ به گوش میرسید، اما این از ابهت و تاثیرگذاری اش نمی کاست.
اسمرالدا به جز دفعاتی معدود، حضور در کلیسا را تجربه نکرده بود. کولی ها فرزندان خود را برای غسل تعمید نمی بردند؛ و در مورد او که فرزند خونی آنها نبود هم استثنایی قائل نشده بودند، برای همین همان چندباری هم که دزدکی و پنهانی وارد کلیسا شده بود که به نوای کشیش های سرود خوان گوش بدهد، احساس گناه می کرد و این بر خشم سرکش درونش می افزود. دوگانه عشق و نفرتش به کلیسا برایش جالب بود. از یک طرف این که کلیسا موجود غسل تعمید نشده ای مثل او را به حساب نمی آورد برایش تحقیر کننده بود، آن همه جلال و شکوه وقتی مردم در زاغه ها از فقر جان می سپردند، برایش بی معنا بود، و از طرفی عظمت کلیسا و فضای معنوی آن همیشه روح سرگردان او را مجذوب می کرد، و از همه مهم تر سرود... هنگامی که کوچک بود، وقتی کودکانی که در سرود های عید نوئل شرکت می کردند را میدید که با افتخار در حال قرار گرفتن در جایگاه های خود برای اجرا بودند، غم و خشم و حسرت با هم قلبش را چنگ می زدند. چه میشد او هم در یکی از همان لباس های سفید و شال های زرد با آنها همخوانی می کرد؟ به خوبی می دانست که صدایش برای این کار به هیچ وجه بد نیست. هر وقت که در جمع کولی ها آواز می خواند، همه از کارهای خود دست می کشیدند تا به صدای روح نوازش گوش بدهند. کولی ها خشن بودند، اما موسیقی بر آنان تاثیری داشت که شاید هیچ چیز دیگری نمی توانست برایشان جای آن را بگیرد، زیرا نماینده تمام احساسات جاری در زندگی آنها بود که فقر و تحقیر اجتماعی نتوانسته بود از آنها بدزدد. مشعل ها با نور کم فروغشان راه را روشن کرده بودند. همانطور که پیش می رفتند صدای سرود کم و کمتر میشد، تا جایی که دیگر به زمزمه ای مرموز تبدیل شد. کمی بعد، به راهروی دیگر رسیدند که باد مرطوب پاییزی در آن جریان داشت. موهای مواج اسمرالدا پیشانی اش را قلقک دادند و به طرف راست خم شدند. سرش را به طرف چپ برگرداند. راهرو از آن جهت حدود ده متر امتداد داشت و سپس به دری دو لنگه ختم میشد که یکی از آنها باز بود و باد از آن به درون سرک می کشید. آن طرف در، محوطه ای سر باز قرار داشت که اسمرالدا نمی توانست از آن زاویه خوب وسعت آن را ببیند، اما شاخه های رقصان در باد چند درخت کمی دورتر به چشم می خوردند. مرد خادم همانطور که به سمت راست می پیچید، متوجه جلب شدن توجه اسمرالدا به محوطه خارج از ساختمان شد:« اونجا کلوستره. از اونجا میشه از ساختمان کلیسا خارج شد و به ساختمان های دیگه ای که متعلق به مجموعه کلیسا هستن راه پیدا کرد، مثل کتابخونه، خوابگاه مخصوص کشیشان، انبار و جاهای دیگه.» و لازم ندید که اضافه کنند که به جز کارگزاران و کشیشان، افراد متفرقه حق ورود به آنجا را مگر در مواردی معدود ندارند.
اسمرالدا که از این توضیح غیر منتظره متجب شده بود با تکان دادن سرش و گفتن «ممنون» سعی کرد واکنشی مناسب نشان بدهد. برای او شنیدن توضیح و راهنمایی در زندگی اش مانند کیمیا بود. او همیشه خود باید هر چیزی را کشف می کرد، نه چون می خواست، چون معمولا توضیح دهنده ای وجود نداشت یا اگر داشت بیش از یکبار آن هم با خواهش و التماس چیزی را تکرار نمی کرد. نزدیک بود غرق در گذشته عجیب غریبش بشود که ناگهان متوجه شد که خادم جلوی در قهوه ای رنگی که به نظر از چوب کاج بود و حاشیه های فلزی داشت توقف کرده است، و به پیروی از او، مقابل در ایستاد. بوی بخار آمیخته با بوی صابون حتی از پشت در بسته هم قابل استشمام بود. خادم سه بار آهسته به در ضربه زد:«مادام ژاکلین؟» در به نرمی گشوده شد و زنی نسبتا سالخورده با جثه ای ریز در برابر آن دو نمایان گشت. پاکیزگی از لباس یک دست سفید و پیشبند آبی روشن زن می بارید. ابتدا لبخند بر لب داشت، اما دیدن تشت پر از پارچه خونی و دختر خون آلودی که جلوی چشمانش قرار گرفته بودند، لبخند را بر لبانش خشکاند. «پناه بر خدا!» پس از کشیدن صلیبی به سرعت، پرسید: «اینجا چه خبره آقای دیان؟» و با چشمان آبی رنگش لباس قهوه ای رنگ اسمرالدا که خون بر آن خشک شده بود با وحشت بر انداز کرد. آقای دیان که در خلاصه کردن رویداد ها و توضیحات در چند جمله مهارتی شگرف داشت، تمام اتفاقات را مفید و مختصر به زن منتقل کرد.همانطور که وحشت زن رفته رفته جای خود را به تعجب می داد، بار دیگر دختر را برانداز کرد، سپس به نرمی از مقابل در کنار رفت و دو خدمتکار دیگر را صدا کرد: «کلارا! مارگریت!» دو خانم جوان که حدود سی تا سی و پنج ساله به نظر می آمدند جلو آمدند و به دستور بانوی سالخورده تشت را از خادم گرفتند. خادم هم گفت که حدود نیم ساعت دیگر به دنبال اسمرالدا می آید و سفارش های لازم را به مادام ژاکلین کرد و آنجا را ترک کرد. مادام ژاکلین اسمرالدا را به درون نظافتخانه برد.
«دخترم، اون طرف یه پرده سفید کشیده شده، برو و اون طرفش و مشغول در آوردن لباسات شو تا برات اسفنج و سطل آب بیارم.»اسمرالدا سرش را به نشانه احترام خم کرد:«خیلی ممنون، اممم، فقط ممکنه اگه کیسه یا پارچه کهنه یا چیزی مشابه دارید یکی ازش داشته باشم که بتونم لباسام رو توش بگذارم ؟» بانوی سالخورده لبخندی زد:« آره حتما، بعد از اینکه شستیمشون و خشکشون کردیم برات توی یه بقچه تمیز و مرتب میچینم. امروز عصر میتونی بگیریش.» اسمرالدا خشکش زد:«امکان نداره قبول کنم! خواهش می کنم فقط یه کیسه در اختیارم بدید، خودم می شورمشون! تا همینجا هم خیلی شما رو به زحمت انداختم.» مادام ژاکلین گفت که در تمام سالهایی که در آنجا کار کرده نگذاشته حتی یک لکه از چهارچوب در نظافتخانه اش خارج شود، اما اسمرالدا سرسخت تر این حرف ها بود؛ انقدر زبان ریخت و بهانه های مختلف آورد که مادام ژاکلین، در کمال ناباوری، کم آورد و چون دیگر نمی دانست چگونه باید با روش و آرامش یک مومن مسیحی یک کولی که عمری با آدم های مختلف چک و چانه زده بود را تسلیم خواسته خود سازد، به ناچار غرغر کنان کیسه را به او داد. اسمرالدا خوشحال از پیروزی کوچکش، پس از اینکه مادام وسایل مورد نیازش را برایش آورد و تنهایش گذاشت، تمیز کردن سر و وضعش را شروع کرد. او به آنگونه حمام کردن عادت داشت. از آنجا که دختر بود، خبری از شست و شو و آب تنی آزادانه در رودخانه نبود، و همین سطل و اسفنج هم در شهر عجایب از امکانات خاص به شمار می رفت. پس از اینکه به دقت بدنش را از خون پاک کرد و خود را آب کشید، مادام ژاکلین از پشت پرده صدایش زد:« دخترم برات یه دست از لباس های خودم رو این پشت روی صندلی گذاشتم، به همراه یه پارچه ضخیم که بتونی خودت رو باهاش خشک کنی. چیز دیگه ای لازم نداری؟» اسمرالدا تشکر کرد گفت که دیگر به چیزی نیاز ندارد.
بیست دقیقه بعد، او تمیز و مرتب، در لباسی یکدست سفید و پیشبندی به رنگ آبی ، در گوشه ای از نظافتخانه نشسته بود و همراه با مادام ژاکلین و دیگر خدمتکارها ناهار می خورد. غذایش متشکل بود از برشی ساندویچ گوشت به همراهی مقداری شیر، که آقای دیان برایش آورده بود. تا آنجا که همه چیز خوب پیش رفته بود. با خود فکر کرد که کاش می توانست مقداری از غذایش را برای دو دوست کوچکش هم ببرد، اما زیر نگاه دقیق بانوی سالخوره احساس می کرد که اینکار نباید صورت خوشی داشته باشد. غذایش را تا جایی که می توانست سریع تمام کرد و پس از برداشتن کیسه لباس از مادام ژاکلین و بقیه خداحافظی کرد، اما موقعی که می خواست در را بگشاید و بیرون برود، یادش آمد که سوال مهمی را نپرسیده، برای همین دوباره به طرف آنها چرخید: «می بخشید، شما هر روز همینجا کار می کنید؟» مادام ژاکلین که نفهمیده بود چرا چنین سوالی از آنها پرسیده شده، پاسخ داد:« بله.. البته به جز تعطیلات و روزهای یکشنبه.» اسمرالدا لبخند زد:« سپاسگزارم!» و بعد درب را گشود و با گام های سبکش بیرون رفت. مادام ژاکلین لبخند زد. لباسش به این دختر عجیب و غریب خیلی می آمد! او معمولا رابطه خوبی با آدم های غریبه نداشت، اما نمی توانست انکار کند که از زبر و زرنگی و نزاکت این دختر خوشش آمده... و ته دلش امیدوار بود یکی از همین روزها باز هم او را ببیند. . . اسمرالدا و آقای دیان از همان مسیری که از آن آمده بودند برگشتند. دختر جوان از خادم کلیسا تشکر کرد و رفت که به وضع مادر و بچه برسد. در اتاق را که گشود، مادر روی یک صندلی راحتی به خواب رفته بود و کودکش در آغوشش آرام گرفته بود. هر دوی آنها در وضع مناسبی به نظر می رسیدند و اتاق هم تمیز بود، اما کسی دیگری در اتاق نبود. اسمرالدا بالای سر زن ایستاد و به چهره اش نگاه کرد. چهره اش نسبتا زیبا بود. مطمئن بود که وقتی پف کردگی چهره اش که حاصل از بارداری بود از بین برود، زیباتر هم خواهد شد.
باز هم عالییییییییییی بود😭