گاهی باید جایی خالی شود تا خودت دوباره در زندگیِ خودت جا بگیری...
بعد از باران، کوچه هنوز خیس بود و آسمان انگار چیزی برای گفتن داشت؛ ابرها آرام کنار میرفتند و نور، مثل دستی مهربان، روی شانههای خستهی شهر مینشست. بوی خاکِ خیس در کوچه پیچیده بود و قطرههای باران از لبهی پنجرهها آرام پایین میلغزیدند؛ انگار شهر هم بعد از یک گریهی طولانی کمی سبکتر شده بود. اما من میانِ تمامِ رفتوآمدها ایستاده بودم و به این فکر میکردم که چرا بعضی آدمها درست وقتی پیدایشان میکنی، راهِ رفتن را بلد میشوند. شاید بعضی دیدارها قرار نیست تا همیشه ادامه داشته باشند؛ شاید فقط میآیند تا بخشی از قلبت را روشن کنند و بعد، در سکوتی ناگهانی، تو را با خودت تنها بگذارند.
شاید زندگی همین باشد؛ آمدن و رفتنِ آدمها، مثل قطارهایی که هیچوقت برای همهی مسافران در یک ایستگاه توقف نمیکنند. بعضیها فقط چند ایستگاه همراهت میشوند، از پنجرهی روزهایت به منظرههای مشترک نگاه میکنند و بعد، در جایی که انتظارش را نداری، پیاده میشوند. یکی میآید تا چیزی به تو یاد بدهد، یکی میرود تا بفهمی نباید تمامِ دلت را به ماندنِ یک نفر گره بزنی. گاهی آدمها با رفتنشان بیشتر از ماندنشان به تو درس میدهند؛ درسِ رها کردن، درسِ دوباره ایستادن و درسِ اینکه هیچکس نباید تمامِ معنای زندگیات باشد.
من از رفتنها یاد گرفتم که جای خالیِ آدمها همیشه نشانهی شکست نیست. گاهی باید جایی خالی شود تا خودت دوباره در زندگیِ خودت جا بگیری. گاهی آنقدر برای نگه داشتنِ دیگران تلاش میکنیم که خودمان را در میانِ خواستهها و انتظارهایشان گم میکنیم؛ آنوقت رفتنِ یک نفر اگرچه دردناک است، اما میتواند آغازِ برگشتنِ تو به خودت باشد. گاهی باید تمامِ پنجرهها را ببندی تا بفهمی خورشید فقط از یک سمت نمیتابد. گاهی باید از بعضی صداها فاصله بگیری، از بعضی خاطرهها عبور کنی و مدتی در سکوت بمانی تا صدای قلبت را دوباره بشنوی.
سالها گذشت و فهمیدم آدم هرقدر هم که بزرگ شود، باز هم گاهی دلش یک شانهی امن میخواهد؛ جایی که بتواند بیآنکه چیزی توضیح دهد، ساکت بماند و کسی از سکوتش دلگیر نشود. جایی که لازم نباشد قوی به نظر برسد، لبخندهای ساختگی بزند یا وانمود کند همهچیز خوب هست. آدم گاهی فقط میخواهد کنار کسی بنشیند و برای چند لحظه از جنگیدن با دنیا دست بکشد؛ کسی که بداند پشتِ این آرامشِ ظاهری چقدر خستگی پنهان شده است. و شاید امنترین آدمها آنهایی نباشند که همیشه راهحل دارند؛ شاید کسانی باشند که بلدند در کنار دردهایت بمانند بیآنکه بخواهند آنها را کوچک یا بیاهمیت جلوه دهند.
اما دنیا همیشه مهربان نیست. گاهی تو را میانِ جمعی تنها میگذارد، گاهی صدایت را پشتِ صدای دیگران پنهان میکند، و گاهی آنقدر آرام از تو میگیرد که تازه بعدها میفهمی چه چیزی را از دست دادهای. گاهی اعتمادَت را، گاهی شوقَت را و گاهی آن بخشِ ساده و امیدوارِ وجودت را که هنوز باور داشت آدمها میتوانند بیدلیل مهربان باشند. اما حتی در سختترین روزها نباید فراموش کنی که از دست دادنِ بعضی چیزها به معنای پایانِ تو نیست. تو میتوانی با قلبی خسته باز هم ادامه بدهی؛ میتوانی زخمی باشی و هنوز برای آیندهات رویا داشته باشی.
با این حال صبح که میشود، زندگی دوباره در میزند. یک فنجان چای، یک پنجرهی روشن، صدای پرندهای دور و قلبی که هنوز آرام میتپد... همینها کافیست تا بفهمی قصه هنوز تمام نشده. گاهی نجات پیدا کردن با اتفاقی بزرگ شروع نمیشود؛ با همین چیزهای کوچک آغاز میشود: با مرتب کردنِ تخت، باز کردنِ پنجره، پوشیدنِ لباسی تمیز و تصمیمی ساده برای اینکه امروز را کمی بهتر از دیروز بگذرانی. زندگی همیشه با صدای بلند برنمیگردد؛ گاهی آرام و بیخبر در قالبِ یک صبح معمولی دوباره خودش را به تو یادآوری میکند.
پس اگر روزی تمامِ راهها به بنبست رسیدند، کمی صبر کن. شاید راه قرار نیست پیدا شود؛ شاید قرار است خودت آن را بسازی. شاید لازم باشد از میانِ ترسهایت عبور کنی، چند بار زمین بخوری و دوباره بلند شوی؛ نه چون دیگر نمیترسی، بلکه چون فهمیدهای ترس نباید تمامِ تصمیمهای زندگیات را بگیرد. و اگر از تو پرسیدند چگونه از تمامِ آن روزها گذشتی، فقط لبخند بزن و بگو: «نمیدانم... فقط هر صبح دوباره شروع کردم. با تمامِ خستگیها، با تمامِ زخمها و با امیدی کوچک که هر روز کمی بزرگتر شد.»
فرصتت برایی خودممممم😺✌🏻😝
خودت نوشته بودیییی؟؟؟؟؟؟
اره
شاهکار بودا
خدای من، خیلی زیبا بود خیلی((:🛐💕
قربونت عزیزم🥹💞
واو شاهکار مثل همیشه بود بانووو ✨💝
خسته نباشی 💜
قربونتشممم😭💘
بوسس😝
شاهکاررر
فداتت
اوه مای گاد ⭐
فوق العاده بود 🤍🤩
قربونتشم💘