گیلیلی باز حال ادیت ندار_
من میخواهم برگردم. میخوام به روزگاری قدم بگذارم که میخواستند در آغوشم بگیرند، میخواستند لبانم بشکفند. ولی من اینجایم، گیر افتاده ام در تابوتی که حتی اسم من بر آن نقش نبسته.
هرچه میکوبم کسی صدایم را نمیشنود، من دومتر زیر زمینم، گیر افتاده ام زیر خروار ها خاک پوسیده که کسی نمیداند آخرین بار کی گلی روی آن روییده بود. گل ها پوسیدند و من دفن شدم، تابوتی که در آن به زنجیر کشیده شده ام در گذر زمان سست شده، تکه های چوب چشمانم را خونین میکنند. من اینجایم، زیر زمین، در تابوت دیگری... و خون میگریم. دلم آن حس داغ گونه هایم را میخواهد، گونه های داغ و خیس از گلوله هایی که ناخواسته بار روی دوشم را حمل میکنند.
من دیگر اشک هایم را در آینه ندیدم ولی گلوی متورم و سینه چاک خورده ام را میبینم. گلویم گویی سنگسار شده، میسوزد ولی حس میکند. سینه ام روزی اینگونه شرحه شرحه نگشته بود، ولی آن روزها من در تابوت نبودم. کاش میدانستم تابوت کیست که اشغالش کرده ام، شاید او هم مثل من به سایه ای بدل شده که نمیتواند از شیشه های بران قلبش بگریزد؟ نمیدانم، مغزم دیگر اینجا نیست. شاید روزی از این تابوت بیرون بیایم. شاید.
اما چه کسی میداند چیزی که از زیر این خاک بیرون میآید، هنوز همان کسیست که روزی گلها برایش میشکفتند؟ زمان همهچیز را میپوساند؛ چوب را، گل را، خاطره را،و گاهی نام آدم را. من هنوز اسمم را به یاد دارم، فقط دیگر نمیدانم آن را برای چه کسی نگه داشتهام.
صدایم هنوز در این تابوت میپیچد، اما هر بار که به من بازمیگردد، غریبهتر از قبل است. شاید بیرون، بهار آمده باشد. شاید روی خاک من گلی روییده باشد. و شاید من، درست زیر همان گل، هنوز ریشه دوانده باشم. نمیدانم.
فقط میدانم اگر روزی خاک کنار رفت، نمیخواهم کسی مرا نجاتیافته بنامد. بعضی چیزها وقتی دفن میشوند، برای زنده ماندن برنمیگردند. فقط یاد میگیرند چگونه در تاریکی... ریشه بدوانند.
خیلی قشنگ بود
خسته نباشی
نازنازی مرسی 🤏🏻
خیلی زیبا بوود((:🛐💔
نه به زیبایی شما چویا شی 🤏🏻
گیلییییی ( جو برم داشت )
شاهکاررر بود
گیلیلیلی (عب نداره)
تشکررر مهربونن :))