وقتی که در سخت ترين شرایط ها،بهترین دوست ها به داد هم میرسن.. امیدوارم ولاگمون رو دوست داشته باشید👩🏽🤝👩🏻💞
نسیم : وقتی با شور و اشتیاق درحال بستن چمدونم بودم و همچنان با مامان آیدا در تماس بودم به حدی خوشحال بودم از اینکه قراره عزیزترین دوستمو بعد از سه سال ببینم جوری که مامانم نصف وسایلمو برام میاورد من از خوشحالی رو جام بند نبودم 🙈 چندین ساعت توی راه بودیم من هم با مامان و بابای آیدا در حال نقشه کشیدن بودم که چطوری آیدارو سوپرایز کنم از اون طرفم از مامان و بابای خودم مشورت میگرفتم خلاصه با کلی فکر آخرش با تصمیم بابای آیدا موافقت کردیم و تصمیم این شد که یهو وارد پارک بشم و روبروی آیدا وایسم ببینم قیافمو برا اولین بار دیدن حضوری میتونه تشخیص بده یا نه 🥺 ورودی پارک که رسیدیم بابای آیدا سر به سرم میزاشت منمم استرسس داشتم شدید... به مامان آیدا گفتم جوری که آیدا نفهمه از پشت سر من بیا و همه چیو برام فیلم بگیر وارد پارک شدم و رفتم و رفتم یهو آیدا جلوم ظاهر شدد و اولین کلمه ای که گفت این بود ( دارین شوخییی میکنینن) یهو اومد بغلم کرد و از خوشحالی دوتامون گریه میکردیم 🥺❤️ دیگه شروع کردد با ذوق و شوق معرفی کردن من به همکاراش و بچه های ناناز پارکشون و همچنین با مامانش و باباش کل کل که چرا بهم نگفتینن دیگه من پیشش توی پارک موندم تااا شب که رفتیم خونه از ذوقی که داشتیمونم براتون میگم 😉👐
شب : وقتی برگشتیم خونه مامان و بابای آیدا از اینکه آیدارو بعد از سختی لوئی عزیزشون میبینن که لبخند رو لباشه با انرژی خیلی زیادی شروع کردن به سر به سر گذاشتنمون مامان بابای منم با تماسشون با خوشحالی منو آیدا استقبال زیادی داشتنن 🥺💞🙈 خلاصه فیلمم دیدیم تا صبب از هرچیزی که فکرشو کنین باهم حرف زدیم تااا روز بعد رسید 😉🫶🏻 شاید باورتون نشه ولی من از خوشحالی اصلا نتونستم بخابم وآیدارو هم نزاشته بودم بخابه( نبایدمم بخابهه مگه نهه؟) آره خلاصهه رفتیم اول با مامانش و باباش غذا خوردیم و تصمیم شد بعدش بریم اول ادامه فیلممونو ببینیم و یکم تو سرو کله هم بزنیم بعدش اماده شیمم بریمم پارکک🥹👩🏼🤝👩🏽 بله خلاصههه اینجا روز اولیه که باهم دوستانه رفتیم بیرون و کلی عکسای ناناز گرفتیم من از وقتی رفتیم کل بچه ها باهام دوست شده بودن میگفتن خاله آیدا،این خاله جدید اومده ( بهتون نگم چقدر قند تو دلم آب شده بود) آره دیگه تصمیم گرفتیم از روز اول شروع کنیم به یادگاری ثبت کردن خوشحالیمون واقا از عکسمونم مشخصه عین بچه ها شدیم نه دخترای ۲۱ ساله 🥺😂بعد از اونکار رفتیم با بچه ها بازی کردیم با همکاراش دوست شدم و به مسئول پارکم گفتن تا اطلاع ثانوی یه همکار جدید دارن که اونمم منم(:
شب رو هم که عین روز قبل با شور و اشتیاق بیشتر به صبح رسوندیم ☀️✨️ وقتی داشتیم ناهار میخوردیم یهو بابای آیدا گفت شب بریم بیرون تا دیر وقت بمونیم و خوشبگذرونیم( مکان یجایی خارج شهر بود توی دشت) خلاصه با عمه های آیدا برنامه چیدیم که بریم ، منو آیدا شروع کردیم به آماده شدن و انتخاب لباس برا مامانشم انتخاب میکردیم همش از ذوق بوداا🥲 رفتیم خارج شهر و جا پهن کردیم هوا هم خوب بود متعادل بود اذیت نمیکرد گرماش من راضی بودم ، عمش اینا همراه خانوادشون اومدن و چون هوا تاریک بود به ماشینا کابل وصل کردیم که لامپ روشن بشه و من اینجوری بودم که تکنولوژیاا😂 و بعله تعدادمونم خیلی زیاد بود دیگه آیدا و باباش شروع کردن به معرفی کردن من و خلاصه خیلیی خانوادش باهام شوخی میکردن و باهام گرم و صمیمی بودن و اصلا احساس غریبی نداشتم ( البته بگما قبلش به آیدا گفته بودم منن رومم نمیشه ولی بعدش جوری باهاشون صمیمی شدم که خود آیدا چپکی نگام میکرد که دیدی دیدی؟😂) غذا خوردیم و کلی حرف زدیم و اینجوری بود که بابای آیدا پرسپولیسیه من استقلالی و جلوی شوهر عمه های آیدا داشتیم باهم جدال میکردیم کهه آره تیمم من اینهه😂✌️ اون شب با خوشی گذشت شبشم با بچه های عمه های آیدا تا صبب جاسوس بازی میکردیم اینم بگم که من بهشون گفتم بیاین خونه آیدا اینا چون خیلی بهم خوش گذشته بود ( گفته بودن راحت باشم دیگه منم راحت شدم 😂🤣)
حدود ساعت ۶ صبح بود تصمیم به خوابیدن گرفتیم قبلشم ناگفته نماند مامان آیدا کیک خوشمزه برام درست کرده بود رفتم خوردم ازش برا صبحانه بعد دل دادم به خوابیدن😂 روز بعدد تصمیم گرفتیم بریم بازار و پیش به سوی خرید بهترینن تراپیی🛍 رفتیم حموم و لباس پوشیدیم موهای همو خشک کردیم ... شهرشون واقا قشنگ بود برا داداشم سوغاتی گرفتم و تصمیم داشتم برا مامان بابامم بگیرم ،رفتیم برا تولدم لباس گرفتم با یه صندل خیلی ناناس میزارمش حتماا که ببینینش🥲👐 رفتیم و جوراب ست برا خودمو آیدا و مامانش گرفتم مال مامانش تو تصویر نیست ولی طوسی رنگه میبینین چقد شینگیلی نانایه؟🥺❤️ جا ایرپادی و دستبند ستمم گرفتیم خلاصه با وجود هوایی که از نظر اونا گرم بود ولی بنظر من شرجیش پوستمو قشنگ میکرد😂 با تمام این حرفا خیلی روز خوبیی بودد
روز بعد فک کنم روز پنجم میشه اگه اشتباه نکنمم شمارش بیرون رفتنامون از دستم در رفته🤣 تصمیم گرفتیم بریم کافه کتاب به حدی فضای خوشگلی داشت که نمیشد عکس نگرفت چقدر کارکنای خونگرم و مهربونی داشت . بعدشم که رفتیم و باهم بستنی خوردیم و پر انرژی روزمونو ساختیم حالا عکسای خوردنیامونم باهاتون به اشتراک میزاریم 🥲❤️🫶🏻
مامان آیدا چه کرده دلارو دیوونه کرده اینم از خوردنیای این چند روز که اون فلافل مال روزیه که رفتیم خارج شهر و سالاد ماکارونی مال روز اولیه که اومدم خونشون و تا صبح شب دخترونه داشتیم🥺🫶🏻❤️ کیکی که کنار سالاد ماکارونیه مال روزیه که از خارج شهر برگشتیمم گفتم جا صبحانه خوردمش ... بستنی هم که نانای نانای مشخصه اون کیکی که خامه روشه هم اسمش کیک سه شیره نسکافی سوپرایز مامان آیدا بودد🥺🫶🏻 کوکیممم بعد ازاینکه از شهربازی برگشتیم درست کرده بود واقا مامانش از هر انگشتش هنر میباره ماشالا دعا کنین من قند نگرفته باشم مامانم میگفت برو آزمایش خون بده 😂😂😂
سرکار که بودیم بابای آیدا بهم گفت صب برپا بزنین بریم دشت ارژن زود بخوابین منم اینجوری بودم که عمو من در حالت عادی نمیخوابم الان این ذوقیم که دارم خواب چیست؟😂 تا صب فکر میکردیم که چی بپوشیم بعد از تصمیم نهایی فیلم دیدیم و یکی دوساعت خوابیدیم که تو مسیر کم انرژی نباشیم اونمم مجبور شدماا 🤣 تو مسیرمم که میخندیدیم شوخی میکردیم مسیرارو بهم نشون میدادن نفهمیدم زمان چطور رفت که رسیدیم با وجود گرمی هوا ، به دشت ارژن که رسیدیم خیلیی هواش خوب بود تصمیم گرفتیم بریم و ناهار بخوریم ، قبل از اینکه بریم ناهار این پک جورابای ناناسو خودمو ایدا خریدیم🫶🏻💞 رفتیم و کباب خوردیم و کلی عکس گرفتیم همزمان اجرای زنده گوش میدادیم خیلی خوب بودد. بعدشم رفتیم به مغازه ها سر زدیم و یکم خرید کردیم حدود ۵ ساعت دشت ارژن بودیم و بعدش راه افتادیم سمت کنار تخته که هویجج بستنی بزنیم🥺✌️🍦 انقد چسبید که این خاطره تا عمر دارم فراموشم نمیشه روزی پر از خنده و شادی بود حتی وقتی رسیدیم خونه خستگی مسیر به چشم نمیومد چون به همه خوش گذشته بود.
خب خب رسیدیم به روز تولد منن(((: قرار بود صبح بریم برا عکسای تولد من ولی نشد متاسفانه.. دیگه عصر توی پارک برق رفته بود دیرتر پارک باز میشد بهترین فرصت برا عکس گرفتن بود چون هوا افتابی بود🥺✌️ شروع کردم به اماده شدنن و آرایش کردن موهامم آیدا ناناسس کردد کرلی کرد پایینشو ((: خلاصه رفتیم کیک خریدیم و رفتیم کافه مالفوی وایب هرییی پاترر داشت من با دیدنش رو جام بند نبودم و کلیی عکس گرفتم که متاسفانه اینجا نمیشه گذاشتشون ولی خبب مهم نیته 🥺👐 دیگه به صاحب کافه خواستم کیک بدم انقد باشخصیت با مشتری خودشون رفتار کردن که من واقا به اینکه بندریا خیلی مهمان نواز و مهربونن پی بردم از قبلشم میدونستما ولی واقا حقه.. تولدمو تبریک گفت و از کافه رفتیم خونه مامان جون آیدا قبلش نصف کیکو خودمو ایدا تو ماشین خوردیممم ( مگه میشه کیک خامه رو گذاشت برا بعدا؟😂) باقیشم گذاشتیم برای بچه های دایی آیدا خلاصه ایدا و من با مامان بابام تماسی حرف زدیم بعدش راهی رفتن به پارک شدیمم و اینجوری بود که بعضی از بچه های پارک فهمیده بودن من آخر هفته میرم خونمون میگفتن خاله نرو بمون پیشمون بری کی میای و من اینجوری بودم که بیشتر قند تو دلم اب میشد و ناراحت میشدم از اینکه دیگه پیششون نیستم(: شب که برگشتیم خونه با سوپرایز مامان و بابای آیدا برا تولدم روبرو شدم برام یه ماگ ناناز خریده بودن که متاسفاته الان چون در حال رفتن به پارکیم فراموش کردم عکسشو بگیرم 🥺 و خلاصه دیگه خانواده و دوستام شروع کردن به تبریک تولدم و شب ما اینجوری گذشت و ناگفته نماند که آیدا خیلی توی این روز قشنگ کنارم بود عین همیشه❤️
فرشته های من شمایین(:🫶🏻💞
گریه ام گرفت
واییییی خداااا چقد گوگولی بود
دوستیتون پایدار عزیزم
وای خیلی خوشحال شدم بلاخره با هم دیدار کردینننن
چقدر دوستیتون ناز و قشنگهه
همیشه باهم دوست باشین😭😭🫶🫶
آیدا قربونت برههه
چه قشنگگگگگ😭✨🌷
عالی بود
واتتتتتتتتتتتتتتت.
چه دخترای نانازی عررررر 😭