همه از نفرت شدید ولدمورت و طرفدار هاش از ماگل ها باخبر هستیم اما تا حالا پرسیدید چرا؟
خیلی خب نفس عمیق... با نام خدا اولین تستم رو آغاز میکنم. من سلیا بلک(خواهر سیریوس و ریگولوس) هستم و آماده ام که اولین پستم رو تقدیم به هری پاتر کنم. بریم در مورد این صحبت کنیم که چرا لرد ولدمورت و خیلی های دیگه از ماگل ها یا همون مشنگ ها متنفر بودند. با من همراه باشید🤭
تا به حال چیزی به نام اساس نامه ی راز داری، قانون راز داری، یا همون قانونی که جادوگر ها و ساحره های زیر هفده سال رو از جادوکردن در بیرون مدرسه منع می کرد شنیدید؟ خب تاحالا به این فکر کردید که اصلا چرا همچین قانونی هم بوده؟ جوابش اینجاست: قانون راز داری سال 1692 تصویب شد و جادوگر ها رو مجبور کرد از دید ماگل ها مخفی بشند و در جمع ماگل ها لباس ماگلی بپوشند. این قانون برای امنیت ماگل ها وضع شد. اما آیا واقعا برای امنیت ماگل ها بوده یا برای امنیت خود جادوگر ها؟
حتما خبر دارید که چه بلایی سر خواهر کوچک دامبلدور، آریانا دامبلدور اومده.(راستش من یادگاران مرگ رو ندیده ام و نمی دونم می دونید یا نه خونده ام) معمولا بیشتر کسانی که جادوگرند از هفت سالگی قدرت های جادویی شون ظاهر میشه. آریانای کوچولو هم توی حیاط خونه نشسته بود و جادو می کرد اما چند تا بچه ی ماگل اون رو دیدند، دیدند که داره جادو میکنه و ترسیده اند. از جادو ترسیدند و بلایی سر اون دختر آوردن که آریانای بی چاره رو ترسوند. آریانا دیگه نمی تونست جادو کنه و بابای آلبوس و آریانا و ابرفورث، پرسیوال دامبلدور عصبانی شد و به اون بچه ها حمله کرد به همین خواطر اون به حبس ابد محکوم شد. پس بخواطر ماگل ها بود که خانواده ی دامبلدور از هم پاشید، بخواطر ماگل ها بود که آریانا نتونست جادو کنه و تو چهارده سالگی مرد.
شاید اون زمان قانون راز داری تصویب شده باشه ولی دیدی ماگل ها چقدر ترسیده بودند و وحشت زده بودند؟ بگذارید به داستان وندیل شگفت انگیز بپردازیم: هری پاتر سیزده ساله زمانی که داشت به سال سوم می رفت نیمه شب زیر پتویش پنهان شده بود و مشغول انجام تکالیفش بود. در فیلم هری داشت ورد "لوماسورن" که جادوی بزرگ تره "لوموس" هست رو تمرین می کرد ولی در کتاب داشت مقاله ای در مورد وندیل شگفت انگیز می نوشت. در کتاب زندانی آزکابان نوشته بود: چیزی به نیمه شب نمانده بود و او در تخت خوابش دمر دراز کشیده بود. پتوها را مانند یک چادر، درست بالای سرش آویخته بود و چراغ قوه ای در دست داشت. کتاب قطوری با جلد چرمی (تاریخچه جادوگری اثر آدالبرت وفلینگ) با صفحات باز به بالش تکیه داشت. هری نوک قلمش را که از پر عقاب ساخته شده بود به سمت پایین صفحه لغزاند. با ابرو های در هم کشیده به دنبال مطلبی بود که بتواند از آن در نوشتن مقاله اش با این عنوان استفاده کند: «چرا سوزاندن جادوگران در قرن چهاردهم کار بیهوده ای بود؟ شرح دهید». قلمش بر روی یک موضوع جالب بی حرکت ماند. عینکش را که شیشه های گردی داشت به بالای بینی اش راند، چراغ قوه را جلوتر برد و شروع به خواندن کرد: «افراد غیر جادوگر (که غالباً «ماگل» نامیده می شوند) در قرون وسطی از سحر و جادو وحشت خاصی داشتند اما در این زمینه از شناخت کافی بی بهره بودند. در موارد نادری که یک جادوگر واقعی را دستگیر می کردند سوزاندن بی فایده بود. جادوگر از یک افسون ابتدایی آتش سرد کن استفاده می کرد و بعد وانمود می کرد که از درد به خود می پیچد. درحالی که احساس خوشایند و مطبوعی داشت. درواقع، «وندلین شگفت انگیز» چنان از سوزانده شدن لذت می برد که نزدیک به چهل و هفت بار با قیافه های مبدل ظاهر شد و اجازه داد که او را دستگیر کنند
ببینید دوستان... من کاری ندارم که وندیل بهش خوش می گذشته یانه، فقط ماگل ها چقدر بیرحم بودند که به راحتی انسان بی گناهی رو می سوزنده اند!؟ و شاید این همون شعار گلرت گرینلوالد بود:«چرا جادوگر ها مخفی شوند؟ ماگل ها مخفی شوند. چرا به جادو گر ها بد بگذرد در حالی که جادوگر ها برتر اند!؟» البته این شعار یکم خود برتر بینانه است و گرینلوالد در اصل می خواسته ماگل ها رو ق.ت.ل عام کنه ولی خب تا یه جایی هم درست می گفته و قبول کنید یکم هم خوش قیافه است... به هر حال هرچی بود از ولدمورت بهتر بود که به زیر دستان خودش هم رحم نکرد.
و در مورد قانون راز داری باید بگم که ضرر مالی زیادی هم به جادوگر های اصیل زاده رسوند که نمونه ی بارزش هم خاندان مالفویه.
سلام خیلی قشنگ بود ولی از نظر من گریندلوالد بدتر از ولدمورت بود درسته ولدمورت زیر دستاش رحم نمیکرد ولی خودشم تو بچگی خیلی از دنیا اسیب دیده بود ولی حق داری تقصیر ماگلا بود نه جادوگرا
مرسی❤
آره خب گرینلوالد هم مظلوم نبود اون خیلی ها رو کشت و خانواده های زیادی رو نابود کرد
دقیقا ( دلیل اینکه ازش متنفرم همون چیلینیه که کشت نه اون ادمایی که کشت 😁 )