غو/لی که در اقیانوسِ خفته است» 🌊🐙 سواح کره جنوبی، به جایِ تفریح، به محلِ طلوعِ هیولاهایِ باستانی تبدیل شدن. دریا دیگه آبی نیست، یه مایعِ سیاه و چسبناک مثلِ نفته است. هر شب، هزارانِ دستِ بلند و دراز از زیرِ آب بیرون میآن و سعی میکنن هر چیزی که رویِ خشکی هست رو به اعماقِ تاریک بکشن. اگه شبها صدایِ برخوردِ موجها رو بشنوی، اون موج نیست؛ اون صدایِ کشیده شدنِ استخوانهایِ غولها رویِ شنهایِ ساحله.
مترویِ بیانتها و «مسافرانِ بدونِ صورت» 🚇👤 مترویِ سئول که یکی از پیشرفتهترینها بود، حالا به یه «لابیرنتِ زیرزمینیِ بیپایان» تبدیل شده. قطارها با سرعتی غیرطبیعی و بدونِ صدایِ موتور حرکت میکنن. اما وح/شت اصلی اینجاست: توی هر ایستگاه، آدمها رو میبینی که ایستادن، اما هیچ تکونی نمیخورن. وقتی بهشون نزدیک میشی، میبینی که اونا اصلاً صورت ندارن! فقط یه سطحِ صاف و پوستهیِ سردِ انسانی هست. اگه به یکی از اونا نگاه کنی، اونها با یه حرکتِ سریعِ غیرانسانی، سرشون رو به سمتت میچرخونن و تو میفهمی که اونا فقط “خالی” نیستن، اونا دارن سعی میکنن «صورتِ تو» رو از تویِ چشمات بدزدن!
آیینِ شمنهایِ سیاه» در آسمانخراشها 🏢👹 اون برجهایِ شیشهای و مدرن که تو فیلمها میبینی، حالا به محلِ برگزاریِ مراسمهایِ شی/طانیِ شمنها تبدیل شدن. شمنهایِ کرهای (Mudang) دیگه برایِ شفا دادن نیستن؛ اونا دارن از طریقِ رقصهایِ ریتم/یک و استفاده از آیینههایِ قدیمی، «شکافهایِ بعدی» رو باز میکنن. توی اون آسمانخراشها، آسمونِ شهرِ سئول دیگه آبی نیست؛ یه رنگِ بنفشِ تیره و مریضه که انگار داره نفس میکشه. هر بار که اونا چکش میزنن، یه موجودِ سایهای از بینِ دیوارها بیرون میزنه و به دنبالِ هر کسی میگرده که هنوز “تپشِ قلب” داره.
بچههایِ سایه» در کوچههایِ تنگ (Alleyway Wraiths) 👧🏻🌑 اون کوچههایِ باریک و پیچدرپیچِ دهکدههایِ قدیمی، حالا محلِ زندگیِ موجوداتی هستن که از «کینه» (Han) تغذیه میکنن. بچههایی که با لباسهایِ مکرفتیِ قدیمی ظاهر میشن و با یه صدایِ جی/غمانند و فرکانسِ خیلی بالا، مغزِ تو رو فل/ج میکنن. اونا از دیوارها بالا میرن، مثلِ حشرات! اگه تو اون کوچهها تنها باشی، صدایِ خندهیِ اونا رو از پشتِ گوشت میشنوی، اما وقتی برمیگردی، فقط یه سایهیِ سیاه میبینی که داره به سمتت میخزه.
خسته نباشی سازنده گل🌺✨
نخست❔