دوربین، صدا، حرکت! 📻 یک دو سه،یک دو سه، صدا میاد؟ 🎙 خب، درود دوستان گلم خوبین؟ به یه پست دیگه از بانو Echo خوش اومدین امیدوارم لذت ببرین حمایت فراموش نشه. ناظر مشکلی داشت بده ویرایش بزنم 🗣👈👉🎀 کات! 🎬📽 خب دیگه برم استودیو رو جمع کنم... 🗃📚🧾🗑
بالاخره به قسمت ممنوعه رسیدند. کلی علف هرز روییده بود و بوی تعـ.ـفن فاضلاب می آمد، کلی حشره نیز در حال رفت و آمد بود. میان این همه موضوعات چنـ.ـدشآور حال سوکیشیما و الکس اصلا خوب نبود؛ سوکیشیما حالت تهـ.ـوع داشت الکس هم بخاطر فوبیای حشراتش و فضای بد آنجا نفس تنگی گرفته بود. حتی کانر هم خشکش زده بود. اما میرا نه، مانند افراد داخل فیلم ترسناک که از آن مکان ترس ندارد قدم برداشت. از نرده های فلزی بالا رفت و از نقطه بالای میله که سیم خار دار کمی بالا تر ازش بود آویزان شد و به فکر فرو رفت. گفت:«سیم خار دارش خیلی بلنده و برق داره، باید یه راهی برای رد شدن ازش پیدا کنیم.»
الکس انگار نگران بود. پرسید:«میرا، مطمئنی برقش خیلی زیاد نیست؟ اگه برق بگیری چی؟» نورا گفت:«میرا، الکس راست میگه. باید خیلی حرفهای باشی تا بدون برخورد ازش رد بشی.» کانر کمی فکر کرد و گفت:«اومممم. میرا، یکم برو بالاتر و یه تیکه پلاستیک یا کاغذ رو بنداز رو سیم ها. اگه سوخت یا اتفاقی براش در جا افتاد یعنی ولتاژ زیادی داره ولی اگه تا یک دقیقه چیزیش نشد یعنی اونقدری هست که اگه دستت پارچه باشه میتونه ازش رد بشی.» گاهی واقعا مغزش خوب کار میکرد، اما ظاهرا فراموش کرده بود که انسان رسانا تر از کاغذ است. میرا با سر تایید کرد و گفت:«اوکی، ولی فکر نکنم جواب بده.» سپس پاهایش را به میله قفل کرد و دست چپش را به میله گرفت. بند راست کوله را از شانه راستش برداشت و دست راستش را به میله گرفت و همین کار را با بند چپش انجام داد.
سپس جوری که انگار روی هوا چهار زانو نشسته بود کمرش را زاویه داد و کوله را بین خودش و میله گذاشت. کمی دستهایش را شل کرد. نورا گفت:«میرا تروخدا مراقب باش.» دست هایش را آرام از میله ول کرد. کمی لرزش گرفت. الکس گفت:«مراقب باش دختر. اگه بخوری زمین چی؟» میرا گفت:«نترس بابا، چیزی نی فوق فوقش وارونه میشم. پاهام سفت چسبیده.» سپس زیپ کیفش را باز کرد و از داخلش دفتری که آن روز بخاطرش تحقیر شده بود را در آورد. کمی فکر کرد و آن را سر جایش گذاشت، نمیتوانست بدون آن دفتر زندگی را تحمل کند. به جای آن یک برگه باطله از ته کلاسورش در آورد و آن را بین سیم خار دار ها جاگذاری کرد. تا انگشتش را از روی کاغذ برداشت ناگهان کاغذ ترکید. تعادلش را از دست داد و داشت میافتاد. سریع دستش را به میله گرفت و پاهایش را بیشتر به دور میله سفت کرد، گفت:«گفتم جواب نمیده. فکر کنم باید از روش خودم ازش رد بشم و از اونور در رو براتون باز کنم.»
دوباره زیپ کیفش را بست و روی شانهاش انداخت. از میله ها پایین آمد و روی زمین نشست. آهی کشید و گفت:«اگه بتونین مسئولیت کوله پشتیمو به عهده بگیرین عالی میشه. چون باید یکم گربه بازی در بیارم.» کانر گفت:«میرا، گربه بازی؟ بیخیال بچه شدی؟» میرا گفت:«تو خـ.ـفه! منظورم از گربه بازی یعنی اینکه... اَه، بیخیال ولش کن.» و سپس بلند شد، از در فاصله گرفت و با سرعت شروع به دویدن کرد. از نرده ها مانند گربه بالا رفت و قبل رسیدن به سیم خار دار ایستاد. دستهایش را به میله گرفت و پاهایش را آزاد کرد. الکس با نگرانی گفت:«میرا تروخدا مراقب باش.» سوکیشیما گفت:«دختر اون برقا خیلی قویه احتیاط کن.» میرا گفت:«چیزی نی، فقط یه لحظه ساکت.» همه با تایید سر تکان دادند. میرا دستهایش را ول کرد و لبه سایبان ساختمان آبدارخانه را گرفت. تمام قدرتش را جمع کرد و ناگهان دست هایش را رها کرد و به سمت نرده آن طرف سیم خار دار برد. نورا ناخودآگاه جـ.ـیغ کوچکی کشید. خوشبختانه، میرا حواسش نبود و نشنید. دستهایش را آن طرف سیم خاردار برد و نرده را گرفت. همین کار را با پایش نیز تکرار کرد. از نرده ها پایین آمد و ایستاد. حالا آن طرف میله ایستاده بود. نگاهی به قفل در کرد و گفت:«لعنـ.ـتی کلید میخواد. از کجا باید کلید پیدا کنم آخه؟» سوکیشیما که انگار حالش خوب شده بود و به اوضاع عادت کرده بود گفت:«یه بار دیدم سرایدار کلیدو انداخت بین علف ها.»
کانر پرسید:«از کجا دیدی؟» سوکیشیما پاسخ داد:«سه روز پیش قرار بود من کلید دفتر رو تحویل آبدار خونه بدم.» ناگهان چیزی در لبه سایهبان آبدارخانه برق زد. میرا گفت:«پیداش نمیکنم سوکی... هی اون نور رو ببینین!» همه به سمت نور برگشتند. الکس گفت:«کلید اینه! با میخ به سایهبان چسبوندنش!» نورا گفت:«من که نمیتونم از اونجا برم بالا... کانر، کار خودته.» کانر با غرور گفت:«معلومه! وقتی قدت صد و هشتاد و شیش باشه هیچی جلو دارت نیست!» و مغرورانه جلو رفت. کمی دستش را بلند کرد و کلید را از میخی که به آن آویزان بود برداشت. سوکیشیما گفت:«فهمیدیم درازی حالا کلیدو بده بدم به میرا.» و کلید را گرفت. از نرده ها ردش کرد و به میرا داد. میرا گفت:«حله فقط یه لحظه...» سعی کرد کلید را داخل قفل کند اما ظاهرا کلید، کلید درستی نبود. گفت:«لعنـ.ـت بهش! این نیس. عالیه مجبورم در رو بشکنم.»
سپس کمی در حیاط چرخ زد و به سراغ یک میله قدیمی زنگ زده رفت که ظاهرا کاربردی نداشت. آن را برداشت و گفت:«بچه ها، فاصله بگیرین و مراقب صورتتون باشین... با شماره سه...» کانر گفت:«یک...» نورا:«دو...» میرا فریاد زد:«ســـــــــــــه!» و با یک ضربه محکم قفل دروازه را شکست. نفس در سینه هر چهار نفر حبس شد. چشمان کانر برقی زد و گفت:«به منم یاد بده! عاشق اینم اینجوری خشن باشم!» الکس گفت:«نه کانر، خطر داره. حالا تا دوباره حالم بد نشده بهتره بریم تو سریعتر.» و به آن سوی دروازه قدم گذاشت. بقیه هم پشت سرش رفتند. نورا گفت:«حالا چیکار کنیم؟ گنج پیدا کنیم؟ من عاشق گنج پیدا کردنم. تو فیلما که خیلی باحاله!» همیشه مثل کودکی پر ذوق و شوق بود، انگار فقط بدنش رشد کرده بود.
میرا هم تغییر کرده بود حالا، لبخند گرمی داشت و با مهربانی گفت:«نورا، گاهی خیلی بامزه میشی میدونستی؟» سوکیشیما خندید و گفت:«وای بچه ها عالیه! خیلی با شما بودن کیف میده.» سعی کرد جدی باشد و ادامه داد:«هر چند خیلی خطرناکین.» الکس گفت:«هنوزم به چشم چند تا بچه مهد کودکی بهتون نگاه میکنم. هیچوقت بزرگ نمیشین.» و خندید. کانر گفت:«باید اعتراف کنم این بار قانون شکنی خیلی داره حال میده.» میرا گفت:«بین بچه ها شنیده بودم که اینجا یه چیز خیلی قدیمی و عجیب هست.» کانر پرسید:«مثلا؟» میرا ادامه داد:«اومممم، مثل یه شهاب سنگ یا همچین چیزی.» پای سوکیشیما به چیزی گیر کرد و زمین خورد. «آییییییی! لعنتی!» کف دستانش خار رفته بود و زخمی شده بود. الکس کنارش زانو زد و گفت:«کانر، میشه کیفمو بیاری؟ فک کنم توش لوازم ضروری داشته باشم.» کانر:«باشه رفتم.» نورا گفت:«میرا، یه چیزی اینجاست.» ...
فرصتت
سلام رفیق. یه پست درباره نویسندگی گذاشتم و بهت قول میدم عالی باشه . بی زحمت یه سری بزن تشکر 🤭
واییی منتظر پارت بعدممممم😭😭🙆🏻♀🙆🏻♀
چشمممممممممم 😭😭😭😭🎀🎀🎀🎀
واییییی خیلی خوبههههه😭💞🛐
به خوبی شما نیست بانوووو 😭😭😭😭🎀
قربونتتت😭😭🩷✨
چه چیزی اونحاستــ
عالی بود
یه چیزی که دنیا رو تغییر میده_
سیپاس بابت حمایت ☝🫂
منظورت چیــ
عالییییی🎀✨
مثل شما زیبا روووو