3 روز پیش 23 اسلاید 207 مشاهده

اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی سرگرمی

نظرات بازدیدکنندگان (145)
  • نخست؟🥳💘

  • اسلاید ۴ و ۵ یاد هیمیکو توگا افتادم 🥲🥲🥲🥲 توگا چاااااا

  • image아현🧸
    آنلاین

    بی۴ره دختره😂

  • بعد این همه سال یهو ب ذهنم رسید اینجارو چک کنم شاید پیدات کردم
    باورم نشد هنوزم اینجایی🥲

    • چقدر عجیب بود پیام دادی و چقدر خوشحالم که گیام دادی و منو یادتهههه

    • چطور ممکنه یادم بره آخه🥲🥲✨

    • حالت چطوره؟ خوبی؟ زندگی چطوره؟

    • خوبمم زندگی هم خوب و بد داره میگذره..
      خودت چطوری؟درس و دانشگاه تا کجا پیش رفت؟

    • زندگی آره میگذره 🫠 هنوز درس میخونم و دانشگام
      خودت چیکارا میکنی؟

  • بشرا:))))چقد دلم واست تنگ شده بود...

  • به مرغ عاشق خرگوش میشه و با هم ازدواج میکنن و بچشون خرگوشی میشه که از خودش تخم مرغ رنگی در میاره و وقتی که میره مدرسه خرگوشی تخم مرغ در میاره و بچه ها بهش میخندن و معلم از کلاس میندازش از کلاس بیرون و خرگوشه فرار میکنه به بچه انسان اونو میبینه و اون خرگوش این انسان ها مشهور میشه

    • وای من درست کردممم پست رو داره بررسی میشه😭
      این ایده رو توی قسمت چهارم میذارم، ممنونم بازم

    • اشکال نداره ممنون

  • و بعد تبدیل می‌شه به کتاببب
    قسمت دومش

  • imageکتابدار ;
    آنلاین

    یه روز یه پرنسس خانوم بود از اینکه تو قصر زندگی کنه خسته شده بود.
    داشت با خودش غر میزد که یهو جادوگر(ماینکرفت)ظاهر شد گفت بی بی دی با بی دی بوووو
    یه پورشه براش ظاهر کرد باهم فرار کردن!
    بعد به یه دسته از پیلیجر برخوردن
    بعد پیلیجرا بهشون حمله کردن که یهو پرنسس خانوم داد زد آودا کداورا همه شونو پخ پخ کرد
    بعد پرنسس و جادوگر با هم دیگه به خوبی و خوشی زندگی کردن😂

  • imageکتابدار ;
    آنلاین

    دوتا لنگه کفش بودن که صاحبشون ازشون بد مراقبت می‌کرد.پاهاشو روی زمین میکشید،بند هاشو باز می ذاشت و روش لگد می کرد و… یه عالمه کار که کفشارو خراب و ناراحت میکنه.
    یه روز این خواهران کفش،تصمیم گرفتن ازش انتقام بگیرن.
    برای همین یه روز…(ادامه ش دست شما)

    • اخجون ادامه خودم میگم😂
      ممنونمم

  • به نام خدا
    اولش
    دختری به اسم لئورا عاشق کتابه. اون‌قدر عاشق که وقتی کتابی تموم می‌شه، دیگه نمی‌تونه بدونش زندگی کنه. یه شب تصمیم می‌گیره آخرین کتابی که خونده (یه رمان قدیمی درباره‌ی زنی که توی آینه گم می‌شه) رو قورت بده. صفحه‌ها توی گلوش حل می‌شن و کلمات می‌رن توی خونش.

    • الان که اولش رو خوندم واسم جذاب تر شد😭 خیلی قشنگ بود ممنونم💙

    • وای مرسییی❤❤❤🫂😭

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.