توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر ریگولوس گریفیندوری میشد؟ ۱. کلاهی که یک وارث را دزدید والبورگا بلک با غرور و تشریفات کامل، دومین پسرش را راهی هاگوارتز کرد. ریگولوس آکتوروس بلک، پسری آرام، مؤدب و تشنهٔ تأیید، مطمئن بود که مثل تمام بلکها به اسلایترین میرود. اما کلاه گروهبندی، که عمق روحها را میبیند، چیز دیگری حس کرد: عطش اثبات خود، نه از طریق نام خانوادگی، بلکه از طریق عمل. وفاداریای نه به یک شجرهنامه، که به یک آرمان. و جرأتْ برای ایستادن در برابر قدرتمندترین تاریکیها، حتی اگر تک و تنها باشد. کلاه فریاد زد: «گریفیندور!» سکوت محض تالار بزرگ را شکافت. سیریوس، که خودش سال قبل با جنجال به گریفیندور رفته بود، با دهانی بازمانده به برادر کوچکش خیره شد. برای یک لحظه، چشمان دو برادر به هم قفل شد. نه با خشم، که با یک سوال مشترک: «حالا چه میشود؟» و بعد، آرام و لرزان، ریگولوس از چهارپایه پایین آمد و به سمت میز گریفیندور رفت. سیریوس، بدون فکر، جا باز کرد تا برادرش کنارش بنشیند. این اولین باری بود که دیوار بین آنها ترک برداشت.
۲. دو برادر، یک خانه: آتش و سکون رابطهٔ سیریوس و ریگولوس در گریفیندور، به این سادگیها ترمیم نمیشود. سیریوسِ سرکش و بلندپرواز، به برادر آرام و محتاطش به چشم یک «بچه ننه» نگاه میکند که نکند جاسوس خانواده باشد. ریگولوس هم از سایهٔ سنگین «پسر طردشده» بودن رنج میبرد. اما یک شب، در سال دوم ریگولوس، نامهای از طرف مادرشان میرسد: یک زوزهنامهٔ آتشین، پر از نفرت و طرد، که ریگولوس را به خاطر «خیانت به خون بلک» لعن و نفرین میکند. ریگولوس کنار پنجرهٔ برج گریفیندور ایستاده و بیصدا گریه میکند. سیریوس او را پیدا میکند. به جای طعنه، کنارش میایستد. میگوید: «بهش عادت میکنی. اما... اینجا دیگه خونوادهٔ واقعیته. من، جیمز، ریموس... و حالا تو.» و برای اولین بار، دست روی شانهٔ برادرش میگذارد. آن شب، ریگولوس میفهمد که شجاعت یعنی نترسیدن از دست دادن عشقهای سمی، و شیرهای گریفیندور، خانوادهٔ جدیدش هستند.
۳. شجاعت واقعی: شکار هورکراکس سالها میگذرد. جنگ اول جادوگری در اوج است. ریگولوس، مثل برادرش، به محفل ققنوس پیوسته. اما برخلاف سیریوس که یک سرباز خط مقدم است، ریگولوس با هوش استراتژیک و آرامش مرگبارش، در کارهای اطلاعاتی و نفوذ فعالیت میکند. او هنوز با برخی از اقوام اسلیترینیاش (مثل نارسیسا) ارتباط دارد و این او را به جاسوسی بیبدیل تبدیل کرده. او از وجود یک هورکراکس باخبر میشود. در دنیای اصلی، او تنها و در خفا به غار کریستال رفت. اما اینجا، او یک گریفیندوری است. او میداند که شجاعت به معنای احمق بودن نیست. بنابراین، قبل از حرکت، یک نامه برای سیریوس میگذارد. نه برای نجاتش، که برای کامل کردن مأموریت اگر او شکست خورد. سیریوس، به محض خواندن نامه، دیوانهوار به دنبالش میرود. در ساحل صخرهای، درست لحظهای که ریگولوس میخواهد به تنهایی سوار قایق شود، سیریوس ظاهر میشود. ریگولوس میگوید: «این راه برگشت ندارد، سیریوس.» و سیریوس، با همان چشمهای خاکستری طوفانی، جواب میدهد: «مگر من تا حالا تنهات گذاشتهام، برادر کوچک؟» آنها با هم به غار میروند. ریگولوس معجون زهرآگین را مینوشد، اما این بار سیریوس کنارش است تا او را از آب پر از اجساد نجات دهد. کریچر، با وفاداری دوچندان، آنها را به خانه میبرد. ریگولوس هورکراکس را میدزدد، اما زنده میماند. او ضعیف و شکسته است، اما در آغوش برادرش، در پناه گریفیندور، نفس میکشد.
۴. نبرد نهایی: میراث برادران بلک ریگولوس زنده میماند و به یکی از اعضای کلیدی محفل ققنوس تبدیل میشود. رابطهٔ او با سیریوس، که در آتش جنگ و فداکاری شکل گرفته، ناگسستنی میشود. در نبرد نهایی هاگوارتز، آنها دوشادوش هم میجنگند. سیریوس، بیپروا و طوفانی. ریگولوس، دقیق و حسابشده. آنها با هم از هری پاتر محافظت میکنند. و سرانجام، این ریگولوس است که با بلاتریکس روبرو میشود. بلاتریکس، دختر عموی دیوانهشان، با تمسخر میگوید: «ریگولوس کوچولو... ترسوی خاندان بلک.» و ریگولوس، برای اولین بار، با قدرتی که از شجاعت گریفیندوری و عشق برادرانهاش ریشه میگیرد، پاسخ میدهد: «من یک بلک هستم، بله. اما بیش از آن، من یک گریفیندوریام.» طلسمش، قدرتمند و دقیق، بلاتریکس را شکست میدهد. او ثابت میکند که بزرگترین شجاعت، ایستادن در برابر خانوادهای است که به تو خیانت کردهاند.
۵. سالها بعد: رستگاری یک نام سالها بعد از جنگ، نام «بلک» دیگر معنای دیوانگی و اصالت خون ندارد. معنای آن «شجاعت» و «فداکاری» است. سیریوس بلک، رئیس محبوب ادارهٔ اورورهاست. و ریگولوس بلک... او مدیر مدرسهٔ هاگوارتز است. اولین مدیر با ریشهٔ اسلایترین، اما با قلب یک گریفیندور. در دفتر مدیر، تابلوی جدیدی آویزان شده: پرترهٔ دو برادر. سیریوس، با پوزخند همیشگی و چشمانی که دیگر تلخ نیستند. و ریگولوس، با لبخندی آرام و نگاهی که از عمق رنج و رستگاری میدرخشد. دانشآموزان هر دو را میشناسند: «برادران بلک. شجاعترین شیرهایی که تا به حال از دل یک خاندان مار متولد شدند.»
نتیجهٔ نهایی: اگر ریگولوس گریفیندوری میشد، او نه تنها خودش را نجات میداد، که برادرش را هم نجات میداد. داستان این دو، از یک تراژدی تنهایی، به یک حماسهٔ برادری تبدیل میشد. آنها با هم ثابت میکردند که شجاعت واقعی، نه در طغیان پر سر و صدا، که در انتخابهای آرام، وفاداری به حقیقت، و عشق برادریست که حتی از تاریکترین جادوها قدرتمندتر است. ریگولوس بلک، پسری که در سکوت قهرمان بود، در این دنیا فرصت پیدا میکرد تا غرش شیر درونش را به گوش همه برساند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)