خب شاید منتظر بودین متن تکراری ببینین ولی نه. این داستان واسه نوشتن بسیار سنگین بود پس لطفا حمایت کنید.
چی میشد اگر گریفیندور و اسلیترین تا آخر با هم خوب میماندند؟ ۱. بنیانگذاری برادری ابدی همه چیز به یک شب سرد در قرن دهم برمیگردد. چهار بنیانگذار در تالار بزرگ نیمهتمام هاگوارتز ایستادهاند. سالازار اسلیترین، با چشمانی تیره و نافذ، به گادریک گریفیندور میگوید: «من نمیتوانم مشنگزادهها را بپذیرم. آنها خطرناکاند. ما را نابود خواهند کرد.» اما گادریک، به جای عصبانیت و جدال، دست روی شانهٔ دوستش میگذارد و میگوید: «سالازار... اگر ما به آنها پشت کنیم، ترس ما آنها را به دشمن تبدیل میکند. اما اگر آنها را آموزش دهیم، تبدیل به متحدانمان میشوند. تو به من اعتماد نداری؟» و در این لحظه، سالازار برای اولین بار، نه با غرور یک اشرافزاده، که با قلب یک دوست، به چشمان گادریک نگاه میکند. آه میکشد و میگوید: «من به تو اعتماد دارم، برادرم. اما قسم بخور که هرگز اجازه ندهی خلوص جادو در این قلعه از بین برود.» گادریک شمشیر یاقوتنشان خود را بیرون میکشد و روی زانوی سالازار میگذارد: «قسم میخورم که از عظمت جادو محافظت کنم، با تکتک دانشآموزانم، از هر خون و تباری که باشند.» و آن شب، جداییای که قرار بود قرنها دنیا را از هم بدرد، با یک سوگند برادرانه برای همیشه خنثی میشود.
۲. گروهبندی که دیگر یک تبعید نیست صدها سال میگذرد. کلاه گروهبندی هنوز آواز میخواند، اما این بار شعرش این است: «زمانی چهار دوست، در رویایی بزرگ، بنا کردند قلعهای، ز نور و از گرگ. یکی شیردل و سرخ، یکی مار سبز و خردمند، یکی زاغ دانا، یکی گورکن بردبار و ارجمند. ره جدایی هرگز نپیمودند این یاران، که قوت قلعه در وصل است، بدانید ای سواران!» خانهها هنوز وجود دارند، اما رقابتشان مثل چهار عنصر یک پیکره است. شجاعت گریفیندور، جاهطلبی اسلیترین، خرد ریونکلاو و وفاداری هافلپاف، مکمل یکدیگرند. دانشآموزان تشویق میشوند که از همان سال اول، دوستانی از هر چهار خانه داشته باشند. خوابگاهها مختلط نیستند، اما سالن مشترک مرکزیای وجود دارد به نام «تالار برادری»، جایی که شیر و مار در کنار زاغ و گورکن، دور یک آتش واحد جمع میشوند. دیگر کسی از «اسلیترینی شدن» نمیترسد. مار، نشان خرد استراتژیک و رهبری طبیعی است. شیر، نشان شجاعتِ عمل. و این دو، بهترین متحدانند.
۳. تالار اسرار؟ تالار حافظان در این دنیا، «تالار اسرار» هنوز وجود دارد، اما هدفش کاملاً متفاوت است. سالازار اسلیترین آن را نساخت تا روزی یک هیولا مشنگزادهها را نابود کند. او آن را با کمک گادریک ساخت به عنوان یک پناهگاه اضطراری برای همهٔ دانشآموزان هاگوارتز، در صورت تهدید خارجی. باسیلیسک در آن وجود دارد، اما نه به عنوان یک سلاح نفرت، که به عنوان یک نگهبان خفته. موجودی که فقط «وارث مشترک» میتواند بیدارش کند: کسی که هم خون اسلیترین و شجاعت گریفیندور را داشته باشد، یا کسی که توسط نمایندگان هر دو خانه با هم فراخوانده شود. وقتی تام ریدل، قرنها بعد، تالار را کشف میکند، نمیتواند باسیلیسک را به راحتی کنترل کند. موجود عظیم در برابر او میایستد، چون فرمان «خون پاک» را دریافت نمیکند. تام مجبور میشود به جای نفرتپراکنی، از خودش بپرسد: «چرا بنیانگذاران اینجا را ساختند؟» و این سوال، شاید، شروع راه رستگاریاش باشد.
۴. لرد سیاهی که هرگز ظهور نکرد بدون افسانهٔ جدایی و بدون کینهٔ نهادی بین خانهها، تفکر «اصالت خونِ محض» هرگز به یک ایدئولوژی قدرتمند تبدیل نمیشود. خانوادههایی مثل بلک، مالفوی و لسترنج، هنوز مغرور و اشرافی هستند، اما در نظامی بزرگ شدهاند که به آنها یاد داده «جاهطلبی بدون شجاعت، به استبداد میانجامد، و شجاعت بدون خرد، به تباهی.» (نقل قول از بنیانگذاران). تام ریدل، همچنان یک نابغه است. او جاهطلب، کاریزماتیک و عمیقاً کنجکاو دربارهٔ جاودانگی است. اما در این دنیا، دامبلدور (که خودش در این سیستم متحد بزرگ شده و شاید کمتر احساس گناه و تنهایی میکند) موفق میشود تام را راهنمایی کند. تام ریدل تبدیل به یک جادوگر درخشان و یک اصلاحطلب جنجالی اما غیرخشن در وزارت جادو میشود. او هنوز هم از مرگ میترسد و شاید حتی هورکراکس بسازد، اما به جای ارتش مرگخواران، از نفوذ سیاسی و هوش سرشارش برای تغییر دنیا استفاده میکند. خبری از دو جنگ جادوگری نیست.
۵. هری پاتر: پسری که زندگی کرد، نه پسری که جان سالم به در برد و سرانجام... هری پاتر. در این دنیا، جیمز و لیلی هرگز هدف یک پیشگویی مرگبار قرار نمیگیرند. هری با پدر و مادرش بزرگ میشود. سیریوس بهترین دوست خانواده است و آزادانه میآید و میرود. رموس لوپین همیشه یک عموی مهربان است. هری با موهای ژولیده و عینک گردش، یک گریفیندور تمامعیار است. بزرگترین دغدغهاش، برد در جام کوییدیچ و شیطنت با دوست صمیمیاش، دراکو مالفوی (که در این دنیا یک اسلیترینی باهوش، مغرور اما عمیقاً وفادار است) میباشد. آنها مثل آتش و بادند، رقیب در همه چیز، اما غیرقابل تفکیک. نبرد بزرگ هری، نه با یک لرد سیاه، که با چالشهای یک دنیای پیچیده است: چگونه یک قهرمان کوییدیچ باشد، دوستیاش با دراکو را حفظ کند، و شاید روزی، به همراه بهترین دوست اسلیترینیاش، وارد وزارت جادو شود و پلی باشد بین دنیای آدمهای عملگرا و آدمهای خردمند. او «پسری که زندگی کرد» نیست. او فقط «پسری که زندگی میکند» است. و این، بزرگترین هدیهست.
نتیجهٔ نهایی: اگر گریفیندور و اسلیترین با هم میماندند، هاگوارتز نه یک میدان نبرد، که بهشتی واقعی برای پرورش انسانهای کامل میشد. دنیای جادوگری، به جای اینکه قرنها درگیر جنگهای داخلی بر سر خون و نژاد باشد، بر روی پیشرفت، اکتشاف و همزیستی با مشنگها متمرکز میشد. این سناریو به ما یادآوری میکند که بزرگترین فجایع تاریخ، نه از روی عمد، که از روی یک سوءتفاهم، یک غرور زخمی، و یک دوستیِ ترمیمنشده شروع میشوند. و شاید بزرگترین جادو، نه طلسمی باستانی، که یک «دست دادن» ساده بین دو دوست، برای همیشه باشد.
شاید هری دیگه یک گیریفیندوری نباشه،ران به هری گفتش که اسلیترین بده،تمام جادوگر های تاریکی از اون گروه هستن،شاید ایندفعه هری به اسلیترین بره