توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر سیریوس اسلیترینی بود و هیچوقت ترد نمیشد؟ ۱. کلاهی که سرنوشت را دزدید همه چیز به چند ثانیهٔ سرنوشتساز برمیگردد. سیریوس بلک یازدهساله با موهای مشکی و چشمان خاکستری مغرور روی چهارپایه نشسته. کلاه گروهبندی زمزمه میکند: «شجاعت داری... وفاداری عمیق... اما آن غرور بلک... و آن حس بقا...» در دنیای اصلی، سیریوس با تمام وجود فریاد زد: «گریفیندور!» تا از خانوادهاش متنفر باشد. اما اینجا، برای یک لحظه، تصویر مادرش والبورگا جلوی چشمانش میآید. نه به شکل یک هیولا، که به شکل زنی که در اعماق وجودش از این میترسد که پسرش راه تباهی در پیش بگیرد. سیریوس فکر میکند: «اگر اسلیترینی بشوم، میتوانم از درون تغییرش دهم. میتوانم ثابت کنم که بلکها هم میتوانند خوب باشند.» نفسش را حبس میکند و زمزمه میکند: «اسلیترین.» میز اسلیترین در سکوتی مرگبار فرو میرود، بعد منفجر میشود. و در میز گریفیندور، جیمز پاتر با دهانی بازمانده نگاه میکند. این اولین و عمیقترین شکاف است.
۲. شاهزادهٔ اسلیترین: یک بلک واقعی سیریوس تبدیل به پادشاه بلامنازع اسلیترین میشود. پسر عزیزکردهٔ خانواده بلک. مادرش برای اولین بار در زندگیاش با افتخار به او نگاه میکند. ریگولوس، برادر کوچکش، او را مثل یک بت میپرستد. سیریوس در غار شیران زندگی میکند. اسنیپ، که حالا یک رقیب تحقیرشده در گوشهٔ دیگر اسلیترین است، با حسادت به محبوبیت و قدرت ذاتی سیریوس نگاه میکند. سیریوس قوانین اسلیترین را یاد میگیرد: سیاست، نفوذ، قدرت. او هنوز از جادوی سیاه متنفر است، اما یاد میگیرد که «جاهطلبی» لزوماً به معنای شر بودن نیست. با این حال، قلبش هنوز برای جیمز میتپد. آنها در خفا همدیگر را میبینند. رقابتشان آتشینتر و تلختر میشود، اما تهاش، عشق برادرانه باقی میماند. آنها به دو ستارهٔ دنبالهدار در دو سوی آسمان هاگوارتز تبدیل میشوند که مدارشان هرگز کاملاً قطع نمیشود.
۳. جنگ اول: وفاداری دوباره جنگ اول جادوگری بالا میگیرد. سیریوس در موقعیتی غیرممکن قرار دارد. خانوادهاش از او انتظار دارند به صفوف ولدمورت بپیوندد. بلاتریکس و لوسیوس برایش پیغام میفرستند. اما ولدمورت، با آن غرایض حیوانیاش، به یک بلک با قدرت سیریوس به دیدهٔ طمع نگاه میکند. سیریوس از این ایده که نوکر کسی باشد، حتی یک لرد سیاه، منزجر است. غرور یک بلکِ اصیل اجازهٔ نوکری نمیدهد. او به دامبلدور نزدیک میشود، اما نه به عنوان یک سرباز وفادار، بلکه به عنوان یک مهرهٔ مستقل. او یک جاسوس دوجانبه میشود، نه برای رستگاری، که برای محافظت از برادرش ریگولوس و برای اینکه مطمئن شود جیمز پاتر، آن احمق گریفیندوری، در جنگ کشته نمیشود. یک اسلیترینی که برای عشق برادرانهاش به یک گریفیندور، به تاریکی خیانت میکند.
۴. خیانت و فداکاری: شب هالووین پیشگویی همان است. اما انتخاب مخفیکننده فرق دارد. وقتی جیمز و لیلی مجبور به اختفا میشوند، جیمز میداند: «فقط یک نفر میتواند راز ما را بدون اینکه لو بدهد، نگه دارد. سیریوس.» اما سیریوس میداند که تحت نظارت است. او پیتر پتیگرو را متقاعد میکند که رازدار واقعی باشد، چون حدس میزند ولدمورت برای شکستن خودِ او شخصاً خواهد آمد و اگر مقاومت کند، ریگولوس را خواهد کشت. میخواهد انگشت اتهام به سمت خودش برود. فاجعه رخ میدهد. پیتر خیانت میکند. جیمز و لیلی میمیرند. اما وقتی سیریوس به خیابان گودریک میرسد، نگاه جامعه جادوگری به او یک داستان کاملاً متفاوت است: «پسر خاندان بلک، اسلیترینی، بهترین دوست پاتر... طبیعی است که به ارباب تاریکی خیانت کرده باشد.» او محکوم میشود، نه به عنوان قربانی یک اشتباه، که به عنوان یک خائن بالفطره. وفادارترین مرد، به خاطر پیشینهاش، خائن شناخته میشود.
۵. وارث در آزکابان: مرگ دوباره آزکابان برای سیریوس بلک جهنمی خاص است. برخلاف دنیای اصلی، نمیتواند با فکر «بیگناهی» خودش را تسکین دهد. او غرق در گناه است: گناه انتخاب اسلیترین، گناه اعتماد به پیتر، گناه زنده ماندن. دمنتور ها زمزمه میکنند: «بلک... خائن... اسلیترینی...» اما یک چیز مانع از فروپاشی کامل او میشود: عشق به هری. میداند که پسر خواندهاش در دنیایی بزرگ میشود که از او متنفر است. این فکر مثل یک ذغال گداخته در قلبش میسوزد. دوازده سال صبر میکند. فرارش از آزکابان این بار با انگیزهای متفاوت است: نه فقط انتقام از پیتر، که اثبات اینکه «یک اسلیترینی هم میتواند وفادار باشد.» میخواهد کلیشهای که یک عمر به آن چسبیده بود را بشکند.
۶. نبرد نهایی: بازخرید خون سال سوم هاگوارتز. وقتی حقیقت آشکار میشود، شوک مضاعف است. هری نه تنها باید باور کند که پدرخواندهاش قاتل نیست، بلکه باید با این واقعیت کنار بیاید که سیریوس بلک یک اسلیترینی بوده است. کسی که تمام این سالها از او به عنوان نماد خیانت و تاریکی یاد میکردند. در نبرد نهایی، سیریوس زنده میماند. نه فقط برای محافظت از هری، که برای یک هدف بزرگتر: او رو در روی مرگخواران، از جمله خانوادهٔ خودش (بلاتریکس) میایستد و فریاد میزند: «من یک بلک هستم! یک اسلیترینی! و این یعنی اینکه هیچکس بهتر از من نمیداند وفاداری حقیقی یعنی چه!» مجسمهٔ او را نه در برج گریفیندور، که در قلب تالار بزرگ میسازند. یک اسلیترینی با قلب یک شیر. مردی که به دنیا ثابت کرد خانهات تعیینکنندهٔ سرنوشتت نیست، انتخابهایت هستند.
نتیجهٔ نهایی: اگر سیریوس اسلیترینی میشد، او به بزرگترین ضدقهرمان دنیای جادوگری تبدیل میشد. داستانش دیگر یک تراژدی سادهٔ خیانت و مرگ نبود، بلکه یک حماسهٔ پیچیده دربارهٔ نجات خود از درون یک سیستم فاسد بود. او ثابت میکرد که میتوان در عمق تاریکی ایستاد، غرور و جاهطلبی را در آغوش کشید، و همچنان قلبی مملو از عشق داشت. او میراث «تاریک و نجیب» خاندان بلک را برای همیشه تغییر میداد و معنای واقعی «شجاعت» را بازتعریف میکرد: نه نترسیدن از دشمن، که نترسیدن از تبدیل شدن به آنچه از آن متنفری.
عالی بود فقط منظورت از ضد قهرمان چی بود حقیقتش این بخشش رو نفهمیدم و اینکه چرا محکوم شدش
ببین واسه این گفتم ضد قهرمان چون اون اول غرق در گناه بود (از نظر خودش) ولی با این کار باعث این شد که اون تبدیل بشه به بزرگترین فرد ضد قهرمان.(در واقع بزرگی منظور از این نیست که اون شروره منظور از اینکه بهترین ضد قهرمانه)
امیدوارم که منظور رو رسونده باشم بازم اگه متوجه نشدید بگین تا بهتر توضیح بدم.
نه فهمیدم ممنونم
منظور از ضد قهرمان اینکه اون از انتخاب خودس ناراحت بود و این دفعه می دونست که به یک گناهی واقعا افتاده توی آزکابان واسه همین نوشتم ضد قهرمان
ممنونم الان بهتر فهمیدمش