خب بچه هایی که پارت یکو ندید برید ببینید😌
گلا شکوفه داده بود بدنم کلی کثیف شده بود. به سمت رود خانه رفتم داخلش خودم را شستم آن طرف بدونبال غذا بودم درست وقتی اومدم خرگوش رو شکار کنم یک تله پایم را گرفت از درد نمیتوانستم هوشیار بمانم که ناگهان یک کلید آن طرف دیدم برش داشتم و پامو آزاد کردم به سمت برگ ها رفتم و با چند برگ پاهایم رو بستم تا درد نکند به عنوان یک روباه هیچ حیوانی کمکم نمیکند
به سمت میوه ها رفتم تا حداقل ی چندتا میوه جمع کنم چند توت وحشی برداشتم تا خواستم بخورمش یک بچه خرس اونو گرفتو فرار کرد به دنبالش رفتم تا رفت سمت یک قار در قار خرس مادر بود که دو برابر من بود خرس بهم حمله کرد با اولین حمله دمم زخمی شد. وبا سرعت فرار کردم حالا نه غذا داشتم نه دارویی که باهاش دمم رو از زخم و زیلی بودن در بیارم ناگهان یک روباه از جلوم رد شد و چند تا گوشت را جا گذاشت و رفتم اونارو بردم به لانم تا حداقل یکم چیز برای خوردن داشته باشم الان که خاطراتم رو میخوانید فکر میکنید هیجان انگیزه؟ خیر زندگی من نه هیجان انگیز چیزی هست که فقط هدف داره بقا کنه میتوانید دیگر به خواندن ادامه ندهید برای من مهم نیست
بالا خره هرکسی میمیره در نهایت و من هم یروزی میمیرم اصلا از کجا معلوم شاید همین امروز باشه من برای دشمنانم که کل جهان هستم در ذهن دارم که آنها چیزی جز خودشیفتگانی نیستن که بر روی زمینن برای مثال در ۱ سالگیم من فقط بچه روباهی تنها بودم که گرگها اونو اذیت میکردن انسان ها برایش تله میزاشتن و موجودات از او متنفر بودن من آرزوم این بود دنیا یروزی منو قبول کنه اما انگار نمیخواد هنوز که هنوزه گله گرگ ها منو اذیت میکنن چون ما روباه ها گله نداریم در دوران بچه گی تنها کسی که پیشم بود ی پرنده بود که فقط رو سرم میشست و یروز تو تولد۱سالگیم خواستم برم پیش پرنده که دیدم پرنده در دهان گرگ هاست و اونا اون رو جلوی چشمانم کش..تند بعد اون روز قسم خوردم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم
اون روز من فقط یک سالم بود و تنها دوستمو از دست دادم اون موقع اولین بار و آخرین باری بود که گریه کردم چون اون پرنده بهم گفت که اگه یبار دیگه گریه کنم منو میکشه من فقط بخواتر احدمون اینکارو کردم هنوز هر شب بهش فکر میکنم و به خودم میگم چرا اون لحظه عین مترسک وایسادم و گریه کردم چرا اون لحظه حمله نکردم حتی اگه میمردمم لاقعال انقدر آش.غال و بی مع.رفت نبودم این داستان ادامه دارد ...
عالی بود واقعا جالبه 😊
فقط فکر کنم روباه ها داخل یک سالگی بچه نیستن . البته شاید
داستان جالبیه واقعا💘🌀
خسته نباشی ادامه بده حتماا
ولی متنت ی کوچولو غلط املایی زیاد داشت سعی کن درستشون کنی💁🏻♀💞
موفق باشی💗🌴