جدیدا کتاب خوندن ترند شده. و کتابایی که ترند شدن هم؛ خب میدونین دیگه. همه یه جور و به یه اندازه کلیشه ای هستن. بریم که بررسیشون کنیم. ولی قبلش، ممکنه افراد بسیار زیادی طرفدار اینجور کتابا باشن و دوستشون داشته باشن. نظرشون محترمه و سلیقهشونه. من صرفا میخوام بررسیشون کنم.
_توضیحات رو بخونین_ اولین ویژگی که چشمم رو گرفت این بود که شخصیت اصلی (main character) داستان ها یه دختر یا زنه که ساموراییه. و اغلب نویسنده هم زنه. این به همراه خصوصیات مشترک بین شخصیت اصلی ها ( توانایی و رفتار و هوش و سلیقه و غیره و غیره) ناخوداگاه این حس رو بهم منتقل کرد که با ترند کردن این کتابا هدف خاصی دارن (مثلا یه تقابل با دیزنی شاید؟). و خب از یه جایی به بعد خودش تبدیل به کلیشه شد. توی داستان های دیزنی معمولا زن ها به کمک مرد ها نیاز دارن و الان توی کتاب های فانتزی عصر حاضر (که من لقب نئو فاتزی رو بهشون دادم) اومدن خلاف این رو پیاده کردن. یعنی میخوان بگن که زن ها هم بدون مرد ها میتونن از پس خودشون بر بیان و یه تنه چند تا مرد و حریف بشن.... کاری به این موضوع ندارم. ولی این هدف باعث ایجاد یه الگوی یکسان و کسلکننده شده. خودتون اگه یه چند تا از کتاب های این تیپی رو خونده باشین کامل متوجه منظورم میشین.
موضوع بعدی مزگ شخصیت هاست. یه زمانی ما به دیزنی خرده میگرفتیم که چرا همیشه پایان هات خوشن و هیچ مرگومیری نداری و اینا. حالا یه عده اومدن این هنجار رو شکستن و کارشون خیلی خوب گرفت (مثلا هری پاتر) ولی نفرات بعدی که اومدن اون هنجار رو بشکنن ناگزیر داخل یه الگوی تکراری قرار گرفتن. به طوری که الان راحت میشه حدس زد که کدوم کرکتر پایانش مزگه. ( درصورتی که حتی داخل کتب هری پاتر هم همه مزگ هاحسابشده و از روی هدف و برنامه بود، نه صرفا یه نقطه عطف توی داستان) این ضعف بسیار بسیار بزرگیه.
به الگوی یکسان اشاره کردم ، بیاین وارد بحث روند داستانی بشیم. چند تا تیپ داریم ما واسه نوشتن داستان. معروف ترین ها و پرکاربرد ترین ها تیپ ۳ قسمتی و ۵ قسمتی هستن. اینجا هم کتاب های نئوفانتزی به دو دسته کاملا مشابه تقسیم میشن. کتاب های با تعداد جلد محدود(۱ تا ۳ جلد) و کتاب های پر تعداد( بیشتر از ۳) . کتاب های ۱ تا ۳ جلد تقریبا همه از تیپ ۳ قسمتی استفاده میکنن و الباقی هم یا ۳ قسمتی یا ۵ قسمتی. شاید با خودتون بگین که خب چیکار کنن؟ خارج از این چارچوب ها که نمیشه نوشت. درست میگین. ولی در نقطه اوج و راه رسیدن بهش و شروع و پایان داستان که دست نویسنده بازه. تا الان من هرچی از این کتاب های نئوفانتزی خوندم یه روند مشترک رو دنبال میکردن: آغاز داستان با یه دختر به عنوان مِینکرکتر. آشنایی اون با یه فرد به طور اتفاقی یا تعیین شده( یا حتی حضورش به عنوان دوست قدیمی). یه اتفاق بزرگ برای مینکرکتر و اون فرد. جدا شدنشون و اشنایی مین با یکی دیگه و شروع داستان عاشقانه. اوج داستان. مرگ یه کرکتر فرعی (اصلا نباید دست به کرکتر های اصلی زد ها!!!). یه تراژدی نصفهنیمه. پایان:/ این رویه شاید واسه یکی دوتا کتاب اول که منتشر شدن جواب بده ولی همونطور که گفتم چون تعداد زیادی ازش استفاده کردن ارزشش رو از دست داده.
حالا شخصیت مکمل. شخصیت مکمل ها وجدانا متفاوتن و تنوع دارن. ولی فقط از لحاظ موقعیت اجتماعی و شغلی. یعنی همهشون از لحاظ اخلاق و رفتار و اغلب حتی ظاهر (!) شبیه همدیگهن. یه سری افراد که انسان های دیگه بهشون میگن هیولا یا آدم بد که در باطن انسان های خوبی هستن ولی اهمیتی به حرف مردم که بهشون میگن هیولا نمیدن و خودشون هم قبول دارن که هیولان (د خب) (ولی مِینکرکتر اونا رو مثل یه قدیس میبینه و میگه که نه من بهتر از تو هیچ جا ندیدم. ) و از همه آدم ها دوری میکنن به جز عدهای محدود و قاشق هیچ جنس مخالفی نمیشن به جز شخصیت اصلی و وقتی قاشق اون میشن دیگه رسما میپرستنش و اون تبدیل به الهه میشه واسشون. همه هم بسیار جاذاب تشریف دارن و یه تنه یه لشکر رو حریفن و استیل گنگ و بسیار هندسام و اصن اوف. (جمله "نگاه سختش با دیدن او نرم شد" رو دست کم ۱۰ بار تو کتب مختلف این ژانر خوندم)
این وسط یه شخصیت فرعی دچار شکست قشقی هم داریم. یکی که اول قاشق شخصیت اصلی میشه و شخصیت اصلی هم با دیدنش فکر میکنه زده تو خال و این همون شاهزاده رویاهاشه. ولی بعد سر یه سری چیز ها (معمولا دست کم گرفتن شخصیت اصلی یا زیادی مراقبش بودن) باهم به مشکل میخورن و دختر داستان میره به سوی همون پسر به ظاهر تاکسیکی که همه رابطه نزدیک باهاش رو برای دختره منع کردن. یه هنجار دیگه شخصیت خاکستریه. یه فرد که آرمان خاصی نداره. یعنی یه آدم یا حالا یه شخصیت که کاملا پتانسیل ویلن شدن داره ولی نمیکنه و یه جا یه ورود دراماتیک داره و میگه که نه این شخصیت رو باید نجات بدم. یا یه چیز بسیار شبیهش؛ ویلنی هست که ویلن نیست. یعنی یه بکاستوری خیلی دردناک یا یه هدف خوب داره ولی خب ویلن محسوب میشه. با این کار حقیقتا سعی دارن ویلن ها رو خوب جلوه بدن. بگن ادم بد ها همیشه هم بد نیستن. این درسته ولی بازم مثل هنجارشکنی های قبلی، چون زیاد مورد استفاده قرار گرفته دیگه با ارزش و خلاقانه نیست. از حق نگذریم فضاسازی ها قالبا خوبن. یعنی نویسنده واقعا تلاشش رو کرده واسه ساختن یه دنیای تمام و کمال. با نقشه دقیق و تاریخسازی و استفاده از اسطوره ها و موجودات آشنا یه پوینت مثبته.
به شخصه طرفدار ژانر فانتزی هستم. ولی همونطور که از نقد هام معلومه یکم با این رویهای که نویسنده های معاصر پیش گرفتن مشکل دارم و ترجیحم همون فانتزی های عادیه. دلیل اینکه این نئوفانتزی ها رو میخونم هم صرفا بهروز بودنه. یعنی یه درکی از طرز تفکر و علاقه جامعه الان داشته باشم. ولی خب چه میشه کرد. این آثار حتی قابل مقایسه نیستن با فانتزی هایی مثل ارباب حلقهها، هری پاتر ، نارنیا، پرسیجکسون یا حتی مثلا مجیستریوم (یه کتاب خر شرکی دیگه). بهتون پیشنهاد میکنم اگه دنبال 'فانتزی' هستین برین سراغ این کتابایی که بالا گفتم. ولی اگه هدفتون از خوندن کتاب بخش 'رومنس یا دارک رومنس' هست دیگه کاری از دست من بر نمیاد و خودتون باید تشخیص بدین یه کتاب ارزش خوندن داره یا نه. ولی از من به شما (bookreader to bookreader) ( یا بهتره بگم human to human) اینکه هرچیزی که ترند شد نرین سراغش. معمولا چیز هایی رو ترند میکنن که تبل توخالین. یعنی چون درون مایه ای ندارن اومدن با معروف کردن، به جهان قبولوندنشون. درواقع یه جورایی تو مخ ملت فرو کردن که آره این اثر خوبیه. افکورس که همه اینجوری نیستن ولی در حال حاضر اکثرا سر و ته یه کرباسن. این واقعیت نه تنها راجب کتاب، بلکه راجب هر چیز دیگهای هم صدق میکنه. از موسیقی و نقاشی و سریال گرفته تا انیمیشن و کالا. حواستون بهش باشه.
نخست ؟
من وقتی میبینم یه کتابخون به جای دنباله رو بودن دید نقادانه داره و صاحب تفکره: 🛐🛐
دمت گرممممممم
چندتا چیز دیگه ای هم که هست تروپ انمیز تو لاورزه(مشکلی با این تروپ ندارم ولی هم خیلی کلیشه ای شده و هم بی منطق) که یهو (دقت کنید. یهوووو) دوتا دشمن خونی عاـشق هم میشن. دآخه🗿
کاملااااا موافقم
من قبلا کتاب ترند نمیخریدم و بجاش سراغ داستان های غیرترند میرفتم و خوشم میومد تقریبا همیشه ولی اومدم با ناتوان ترند خوندن رو شروع کردم
اول اینکه از اونجایی که من قبلش برگزیدگان جوان و بازی های گرسنگی خونده بودم کاملا برام داستان تکراریای داشت چون جریان قدرت ها یجورایی مثل برگزیدگان جوان بود فقط سر زنده موندن یا مردن شخصیت های قدرت دار فرق داشت داستان مسابقات هم که تقریبا همون بازی های گرسنگی بودن
شخصیت های اصلی هم بینقصصصص هستن توی این کتابها دو تا شخصیت خوب هم که کتاب داره
ادامش نیومد
اکثریت میان بهشون هیت میدن و میگن این فلان کار کرد و... برای همین از شخصیت اصلی مرد یا زن خیلی بدتره و باید بمیره و اینجور چیزا
از معدود فانتزی های خوبی که خوندم و ترند بودن میتونم به پادشاه پریان اشاره کنم البته اینم خیلی کلیشه های تکراری داشت ولی بازم بهتر بود
سپر گنجشک ها هم داستان جالبی داشت
ولیییی اصلا به پای ارباب حلقه ها نمیرسیدن یا حتی هری پاتر که سطح پایین تری داره نسبت به ارباب حلقه ها و برای نوجوان ها هستش اما خب داستانش متفاوت و جالبه
نکته اعصاب خوردکن برای من این هست که
دوباره ادامش نیومد
چیزی که اعصابم رو خورد میکنه اینه که طرفدار های نئوفانتزی موقعی که از هری پاتر یا ارباب حلقه ها و خیلی چیزای دیگه تعریف میکنم یا راجب نقاط ضعف و قوت هرکدوم نظر میدم میگن بسه دیگه بیا راجب فلان چیز (اکثرا خردم کن و ناتوان و دسته چهارم) صحبت کنیم خیلی راجب ارباب حلقه ها حرف زدی و...
خیلی خوشحالم که همنظریم
یه روز توی زنگ فارسی که باید کتاب معرفی میکردسم من ارباب حلقه ها رو انتخاب کردم. گفتم این خیلی معروفه حتما همه میشناسن پس بیام مشخصاتشو بگم بچه ها اسمشو حدس بزنن.
باورت نمیشه اسم نویسنده و سال انشتار و تعداد جلد و اسم تکتک شخصیت ها و کل داستان رو تعریف کردم بازم حتی یه نفر به جز دوتا دوستام که گفتم نگن نتونست حدس بزنه:/
عالی بود خسته نباشیی✨
قربونت
واقعا موافقم!
منم یکی دوبار اینجور کتابارو خوندم و میشه گفت خیلی سلیقم نیستن، درسته که آدم باید همهجور کتاب و قلم رو امتحان کنه ولی واقعا اکثرشون ارزش ادبی بالایی ندارن و به قول شما یه الگوی کاملاا تکراری دارن
یکمی هم واسم عجیبه که جدیدا مردم تصورشون از «کتابخون»ها فقط کساییه که همینجور کتابارو میخونن
اره متاسفانه شان کتاب رو پایین اوردن
اخرین جملهت دقیقا درسته. به هرکی گفتم کتاب خوندن دوست دارم و زیاد میخونن یه راست میپرسن فلان کتاب رو خوندی که ترند شده جدیدا؟ فلان نویسنده معروف که فقط یه اثر داره رو میشناسی؟ نمیشناسی؟ پس کتابخون نیستی که!!!!
وای وای دقیقاا!
عالی بود خسته نباشیی
اسمشون رو نمیدونستم، الان فهمیدم🌝
من یه بار رفته بودم یه کتابفروشی خیلی خفن بعدش خواستم از کتابدار اونجا کمک بگیرم.. کتاب فانتزی میخواستم (منظورم توی مایههای هری پاتر بود) یهو طرف خیلی رندوم شروع کرد به معرفی کردن کلی کتاب عاشقانه و دارک رومنس، میخواستم محو بشم👺 تهشم هیچی انتخاب نکردم رفتم یدونه ادبیات کلاسیک برداشتم. کتابداره با نگاهش انگار میخواست آتیشم بزنه💔😭😂
قربان شما.
اره اینا ژانرشون مثلا فانتزیه ولی خب اون فانتزی ها کجا و این فانتزی ها کجا
اگه چیز خوب مثل هری پاتر میخوای پرسی جکسون رو پیشنهاد میکنم. شخصیت اصلیش یه پسر دورگه نیمهخدا_ نیمهانسانه که میره توی کمپ دورگه ها و هر کتاب روایت یکی از سال های حضورش اونجا و یکی از اتفاقاییه که واسش میفته.
یک کتاب جالب دیگه هم مجیستریومه. اینم قشنگه اگه خواستی بگو خلاصهشو بگم. البته احتمالا یه پست راجبش بسازم🤔
دربارهی پرسی جکسون شنیده بودم ولی داستانش رو نمیدونستم. چه باحاللل
مجیستریوم.. اینم چه اسم جالبی داره. حتما میخونممم😭 ممنونمم
عالی بوددد
ماچ به کلهت
وای بلاخره یکی حرف دلمو زد، یجوری توی نئو فانتزی ها (به قول خودت) زندگی رو رویایی و با مشکلاتی که اصلا امکان برخورد با اونها توی زندگی واقعی صفره رو نشون میدن که...
خیلیی ممنونم که نقدشون کردی واقعا یکی اون حرف حق رو زد که نمیدونستم چجوری بگم
یچیزی وجود داشت که اشتباه بود و نمیدونستم چیه ولی پیداش کردم الان چه مشکلیه که یکاری کرده از کتاب های نئو فانتزی (دوباره به قول خودت) زده بشم:)
عالیی و بسیاررر حققق✨🥲
قربونت. خوشحالم که مفید بوده.
به نکته خوبی اشاره کردی. اینکه همه زندگیشون عالیه به جز یه مشکل غیرمنطقی. جالب بود مرسی😂
✨🥲
به شدت حق 👌✨
تازه متوجه شدم چرا دو تا کتابی که خوندن الگوی شبیه به همی داشتن با اینکه ملیت نویسنده هاشون متفاوت بود
همون که گفتم
الگوی یکسان متاسفانه
اکثر کتابای عاسقانه ای دیدم یه سری الگو و کلیشه رو پیروی میکنن انقدر این کلیشه ها تکرار شده پایان داستان مشخصه و قابل پیشبینیه ولی اکثرا plot هاشون رو اگه خوب بنویسن و فضاسازیش خوب باشه ارزشش بالاتر میره ولی خودم به شخصه سداندینگ یا پایان باز رو به یه هپی اندینگ قابل پیشبینی ترجیح میدم
موافقم. حتی پایان بد رو هم انقدر یه جور و شبیه هم استفاده کردن که اونم قابل پیشبینی شده🙁
اره اصلا خوشم نمیاد بدونم ته یه کتاب چی میشه تمام ذوق و جذابیت کتاب به اینه که تا لحظه اخر ندونی چی میشه