وقتی لو برای یک کمپ تنهایی به جنگل رفت، فکر میکرد تنها نگرانیاش حیوانات وحشی هستند. اما صبح روز بعد، مترسکی که شب قبل کیلومترها دورتر دیده بود، کنار ماشینش ایستاده بود... و این تازه آغاز کابوس بود.
𝕿𝖍𝖊 𝕾𝖈𝖆𝖗𝖊𝖈𝖗𝖔𝖜𝖘 𝕬𝖗𝖊 𝖂𝖆𝖙𝖈𝖍𝖎𝖓𝖌 دو سال از آشنایی کریس و لِو میگذشت. هر دو بهتازگی از دانشگاه فارغالتحصیل شده بودند و برخلاف بیشتر دوستانشان، هنوز ارتباط نزدیکی با هم داشتند. کریس عاشق شهر، شلوغی و کافههای شبانه بود؛ اما لِو همیشه از جمع فرار میکرد. اگر از او میپرسیدی بهترین جای دنیا کجاست، بدون فکر میگفت: «جایی وسط جنگل... جایی که هیچکس پیدام نکنه.» عصر یک روز پاییزی، گوشی کریس لرزید. لِو: «هی رفیق! تصمیم گرفتم چند روز برم کمپ، وسط یه جنگل کوهستانی. آنتن اونجا خیلی ضعیفه، شاید نتونم زیاد جواب بدم. خواستم فقط خبرت کنم.» کریس لبخند زد و جواب داد: «مواظب خودت باش. وقتی برگشتی یه عکس خفن از اونجا برام بیار.» لِو فقط یک ایموجی خندان فرستاد... و راه افتاد. پایان اسلاید: آن روز، کریس هنوز نمیدانست این آخرین باری است که دوستش مثل یک آدم عادی با او حرف میزند... 👁️🖤
لِو بعد از چند ساعت رانندگی، از جاده اصلی خارج شد و وارد یک مسیر خاکی و باریک شد. هرچه جلوتر میرفت، آنتن موبایلش ضعیفتر میشد و درختان بلندتر و متراکمتر میشدند. خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد و جنگل در سکوتی عجیب فرو میرفت؛ سکوتی که فقط با صدای باد و خشخش برگها شکسته میشد. بالاخره به محلی رسید که برای کمپ انتخاب کرده بود. ماشینش را پارک کرد، چادر را برپا کرد و وسایلش را مرتب کرد. همهچیز عادی به نظر میرسید... تا اینکه چند متر آنطرفتر، چیزی توجهش را جلب کرد. وسط علفهای بلند، یک مترسک قدیمی ایستاده بود. لباسهایش پوسیده و پاره بود، کلاهش روی صورتش سایه انداخته بود و بوی بسیار بدی در هوا پیچیده بود؛ بویی شبیه چیزی که مدتها زیر آفتاب مانده باشد. لِو با خودش گفت: «حتماً یه کشاورز قدیما اینجا گذاشته... عجب بوی افتضاحی!» شانهای بالا انداخت و دوباره مشغول آماده کردن کمپ شد... اما هیچوقت نفهمید چرا وسط آن جنگل، جایی که هیچ مزرعهای وجود نداشت، باید یک مترسک ایستاده باشد... پایان اسلاید: و مهمتر از آن... چرا انگار سرِ مترسک، دقیقاً به سمت او چرخیده بود؟ 👁️🌲🖤
شب از راه رسید. تنها نور جنگل، شعلههای کوچک آتش و نور کمرنگ ماه بود. لِو شامش را خورد، چند عکس از آسمان پرستاره گرفت و برای کریس فرستاد. کریس: «اینجا که خیلی قشنگه! فقط امیدوارم خرس مهمون چادرت نشه! 😂» لِو: «خرس که نه... ولی اون مترسک اعصابمو خرد کرده.» کریس خندید و جواب داد: «تو هم از هر چیزی فیلم ترسناک میسازی!» چند دقیقه بعد، لِو داخل چادرش رفت، چراغ را خاموش کرد و کیسه خوابش را مرتب کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که... تق... تق... خش... صدای قدمهایی آرام، بیرون چادر شنیده شد. قدمها آهسته بودند... انگار کسی با حوصله دور چادر میچرخید. لِو نفسش را حبس کرد. شاید یک حیوان بود... اما حیوانها معمولاً اینقدر منظم راه نمیروند. دستش لرزید، گوشی را برداشت و سریع برای کریس پیام فرستاد: «کریس... فکر کنم یکی بیرون چادرمه...» پایان اسلاید: در همان لحظه... صدای قدمها درست کنار سرِ لِو متوقف شد. 👁️🖤🌲
چند دقیقه، هیچ صدایی شنیده نشد... لِو جرئت تکان خوردن نداشت. فقط به صفحه گوشی خیره شده بود. کریس: «از چادر بیرون نرو. شاید یه حیونه... صبر کن تا آروم بشه.» لِو همانطور که نفسهایش تند شده بود، منتظر ماند. بالاخره صدای قدمها قطع شد. چند دقیقه دیگر هم صبر کرد... بعد، چراغقوه را برداشت و بهآرامی زیپ چادر را باز کرد. هوای سرد به صورتش خورد. نور چراغقوه را اطراف چرخاند... هیچکس آنجا نبود. با خیال راحتتر چند قدم جلو رفت. اما ناگهان نور چراغ روی چیزی ثابت ماند... مترسک. همان مترسکی که عصر، چندین متر دورتر دیده بود... حالا فقط چند قدم با چادرش فاصله داشت. لِو با ناباوری زیر لب گفت: «...نه... امکان نداره...» دستانش شروع به لرزیدن کرد. سریع از مترسک عکس گرفت و برای کریس فرستاد و نوشت: «قسم میخورم عصر اونجا نبود... یکی داره با من بازی میکنه...» چند ثانیه به مترسک خیره ماند... اما چیزی که هنوز نمیدانست این بود که... مترسکها هیچوقت خودشان جابهجا نمیشوند. ادامه دارد... 👁️🌾🖤
داستانتخیلیعالیهمنتظرپارتبعدیم
ممنونممم که خوندی 😊🫰