در این پست می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن است شما از خود بپرسید یا برایتان جالب باشد.
چی میشد اگر هری و دراکو دوست میشدند؟ ۱. اولین دیدار، اولین انتخاب همه چیز برمیگرده به همون لحظهٔ اول توی فروشگاه لباس مادام مالکین. هری که تا یازده سالگی حتی اسم هاگوارتز رو هم نشنیده، به پسری با موهای بلوند میگه: «راستش من تازه فهمیدم جادوگرم. هیچی از این دنیا نمیدونم.» دراکو که تا حالا فقط «پسری که زنده ماند» رو توی قصهها شنیده، یهو با یه بچهٔ واقعی روبرو میشه: تنها، گیج، اما مودب. اون لحظه یه انتخاب داره: مسخره کنه، یا راهنما بشه. برای اولین بار، کنجکاوی و شاید حتی یه حس دلسوزی عجیب، بر غرور مالفوی غلبه میکنه. دراکو اخم میکنه، اما به جای تیکه انداختن، میگه: «خب... میتونم یه کم برات توضیح بدم. مثلاً هیچوقت با هاگرید همراه نشو، اون یه غولنیمهست و کیکهاش سنگ مثل سنگاره...» و هری میخنده. اولین جرقهٔ یه دوستی غیرممکن.
۲. قطار هاگوارتز و اولین شکاف بزرگ در کوپهٔ قطار، رون ویزلی قبلاً نشسته و با هری آشنا شده. وقتی دراکو وارد میشود، رون فوراً موضع میگیرد. دراکو نگاهی به رون میکند و میخواهد چیزی دربارهٔ «خون کثیف» و فقر خانواده ویزلی بگوید، اما بعد... نگاهی به هری میکند. هری که با چشمان باز منتظر است ببیند دوست جدیدش چطور رفتار میکند. دراکو با بیمیلی میگوید: «مالفوی... دراکو مالفوی.» و دستش را به رون میدهد. رون یک لحظه مکث میکند، بعد با احتیاط دست میدهد. این دست دادن کوچک، مثل یک زلزله در تاریخ جادوگریست. دراکو مینشیند و برای اولین بار با یه مشنگزاده و یه فقیر سر یک میز حرف میزند.
۳. گروهبندی که دنیا را تکان داد کلاه گروهبندی روی سر هری میرود. زمزمه میکند: «اسلایترین میتواند تو را به عظمت برساند...» هری یاد دوست جدیدش میافتد. یاد حرفهای دراکو دربارهٔ «خانوادهٔ درست». اما بعد... یاد هاگرید میافتد، یاد رون، و میگوید: «گریفیندور.» دراکو فوراً به اسلایترین میرود. همه انتظار دارند دوستیشان همانجا تمام شود. اما صبح روز بعد، هری سر میز صبحانه، مستقیماً به سمت میز اسلایترین میرود تا دربارهٔ برنامهٔ کلاسها با دراکو حرف بزند. کل سالن بزرگ یخ میزند. یک گریفیندوری که داوطلبانه به اسلایترینیها نزدیک میشود؟! دراکو شوکه میشود، اما ته دلش... افتخار میکند. این شروع یک پل بین دو خانهٔ متخاصم است.
۴. تالار اسرار: نجات یک مالفوی سال دوم. دراکو میداند که پدرش دفترچهٔ مرموزی را در فروشگاه فلوریش و بلاتز توی دیگ هری پنهان کرده. وقتی شایعهٔ وارث اسلایترین و حملات به مشنگزادهها شروع میشود، دراکو وحشتزده میشود. این دفترچه این کارها را میکند؟ و پدرم این را گذاشت توی وسایل هری؟ او شبانه هری را کنار میکشد و همه چیز را اعتراف میکند. «ببخشید... فکر نمیکردم اینقدر خطرناک باشه. من... من نمیخوام کسی بمیره.» این لحظهٔ شکستن غرور مالفویست. هری عصبانی است، اما دراکو را میبخشد. چون میداند که دراکو هم قربانی خانوادهاش است. با کمک هم (و هرمايونی)، آنها دفترچه را پیدا میکنند. و وقتی دراکو میفهمد که «وارث اسلایترین» یعنی هیولایی که مشنگزادهها را میکشد، او و هری با هم به تالار اسرار میروند تا جلوی فاجعه را بگیرند. دراکو با باسیلیسک روبرو میشود تا از جینی ویزلی محافظت کند، و ثابت میکند که شجاعت، فقط مال گریفیندوریها نیست.
۵. جنگ و تولد یک اتحاد جدید سالهای بعد، با بازگشت ولدمورت، دراکو در موقعیتی غیرممکن قرار میگیرد. پدرش در آزکابان است، ولدمورت در عمارت مالفوی زندگی میکند و از او میخواهد که «دوست برگزیده» را تحویل دهد. اما دراکو اینبار انتخابش را کرده. او به جای خیانت، جاسوس هری در اردوگاه تاریکی میشود. ریسکش از اسنیپ هم بیشتر است، چون ولدمورت به مالفویها اعتماد کامل دارد. شب نبرد نهایی هاگوارتز، وقتی همه فکر میکنند دراکو به صف مرگخواران میپیوندد، او نقاب از چهره برمیدارد و در کنار هری میایستد. و این بار، نارسیسا مالفوی، با دیدن پسرش در کنار هری پاتر، انتخاب لیلی پاتر و مهر مادرانه را تکرار میکند: در جنگل ممنوعه، به ولدمورت دروغ میگوید که هری مرده است.
۶. سالها بعد: جهانی که تغییر کرد نوزده سال بعد، در سکوی نه و سه چهارم، دو مرد دیده میشوند که شانه به شانه ایستادهاند. یکی با موهای مشکی ژولیده و عینک گرد، دیگری با موهای بلوند کوتاه و ردایی به رنگ سبز تیره. هری پاتر و دراکو مالفوی. اسکورپیوس مالفوی و آلبوس سوروس پاتر با هم به سمت قطار میروند، درست مثل پدرانشان. اما تفاوت اینجاست که اسکورپیوس دنبالهروی پدرش نیست، او بهترین دوست آلبوسه، و هر دو توی گریفیندور هستند. دراکو لبخند میزند. به هری میگوید: «اگه سی سال پیش بهم میگفتی پسرم گریفیندوری میشه...» و هری میخندد: «...چی؟ طلسم مرگبار میفرستادی سمتم؟» و هر دو میخندند. زیرا این دوستی، که با یک انتخاب ساده شروع شد، قرنها کینه و نفرت بین دو خانه را شست و دنیایی ساخت که در آن، شجاعت و جاهطلبی دیگر دشمن هم نیستند، بلکه در کنار هم، شکستناپذیرند
در نهایت: این سناریو ثابت میکند که گاهی بزرگترین قدرت جادو، یک «سلام» ساده و یک انتخاب کوچک در یازده سالگی است. هری و دراکو نه تنها خودشان، که کل تاریخ جادوگری را نجات دادند، چون فهمیدند که یک مار و یک شیر، میتوانند در کنار هم، نگهبانان یک دنیای بهتر باشند.
واییییییییییی خیلی عالی بود همیشه دلم میخواست دراکولا اون چیزی که توی دلش بخاطر خانوادش محفوظ نگه داشته رو نشون بده و همه گروه ها بدون خصومت هم رقابت کنن هم باهم دوست باشن ❤💙💚💛
آخی
آره ولی اگه دراکو تغییر میکرد میتونست دوست خوبی بشه به هر حال الان داریم سناریو هارا بررسی میکنیم عالی بود
نظرت واسه قسمت بعدی چیه؟
ایده ای ندارم
امممم شاید اگر
1 اگه هرگز تام ریدل رو به عنوان جادوگر نمیاوردم هاگوارتز یا میرفت یه مدرسه دیگه
2 اگر هاگرید اخراج نمیشد
3 اگر همه از اول میفهمیدم که گرو پیتر ( اسمش یادم نیست) گناهکاره و سیروس نمیافتاد زندان
4 اگر اون پروفسوره ( بازم اسمش یادم نیست) درمورد هوراکراس ها به تان ریدل جوان نمیگفت
5 اگر دورسلی ها با هری مهربان بودن
6 اگر دامبلدور هری را به دورسلی ها نمیداد و در هاگوارتز بزرگ میشد ( آخه پرفسور مک گوناگال از اول مخالف دادن هری به دورسلی ها بود فکر کنم البته
تشکر فراوان سعی کی کنم در اسرع وقت هم رو بنویسم
خواهش میکنم داستان های خیلی خوبی مینویسی
از نطر منطقی نگاه کنیم دوستی شون خیلی زود تموم میشد، احتمالا حتی کمتر از یک هفته!
درسته ولی مالفوی با انتخاب های درستش این دوستی رو حفظ می کرد.
و البته که از اونجایی که من اینو نوشتم با منطق من درست درمیاد، مثلا با منطق کی درست درمیاد که ولدمورت با قدرت عشق شکست بخوره.
یا حتی جادو قبل از دیدن هری پاتر کی جادو با منطقش جور درمیومد؟
همه چیز رو نویسنده معلوم می کنه.
ممنون برای نظر.
موفق باشی.
راستش شک دارم اینطور بشه
اینکه مالفوی به خاطر هم صحبتی با هری یهو تغییر عقیده ۱۸۰ درجه بده واقعا بعیده، احتمالا همون روز های اول در مورد اصالت خون چیزی میگفت، یا از اسنیپ دفاع میکرد یا....
هری شاید، ولی مالفوی واقعا کسی نیست که کل عقایدش رو کامل پاک کنه و خودش رو همرنگ افرادی مثل ویزلی ها کنه صرفا چون میخواد با هری(که اگر هری پاتر معروف نبود هیچ اهمیتی براش نداشت) دوست بمونه
از نظر منطق شخصیتی کاراکتر ها میگم، نه منطق دنیای داستان
البته امیدوارم سو برداشت نشه
من از محتوایی که میسازی خوشم میاد(و به همین دلیل دنبالش میکنم!)
اما برخی چیز ها با حقیقت کتاب در تضاد کامل هستند و که باعث افت محتوا میشن
و من دارم همین رو میگم و اگرچه که احتمالا زبان نقدم کمی خشک باشه منظور دیگه ای به جز افزایش کیفیت دسته ندارم