آن غریبه در یک شب؛
شب بود، در کنار شومینه نشسته بودم و چای می خوردم که چشمانم به پنجره افتاد و آسمان من را جذب خود کرد. آسمانی بدون گرد و غبار که گویی آن را آب و جارو کشیده بودند. با خود گفتم:«چه شبی بهتر از امشب؟وقت دیدن ستاره ها است اما در این خانه نه.» با ماشین دل به جنگل زدم تا به کلبه ی چوبی ام در بالای کوه بروم. هوا تاریک بود اما ستارگان راه را به من نشان می دادند. به بالای کوه رسیدم. در چوبی کلبه را گشودم و وارد شدم، کلید برق را زدم تا کلبه نفسی بکشد. مدت ها بود به اینجا سر نزده بودم. همه چیز غرق در خاک بود، اما الان زمانی برای تمیزکاری نبود.
تلسکوپ را از ماشین بیرون آوردم. در حال تنظیم آن بودم که پیامی بر صحفه ی گوشیم آمد، پیام از یک غریبه بود. آن را زیر لب خواندم:« تو دیر رسیدی… چیزی در جنگل بیدار شده. از کلبه دور شو.» با خود اندیشیدم که چه کسی این پیام عجیب را برایم فرستاده است. بیخیال آن شدم و با خود گفتم:«احتمالا کسی سر به سرم گذاشته است.» خواستم که با تلسکوپ نگاهی به آسمان بیندازم که صدایی عجیب از داخل کلبه آمد. لحظه ای ترس وجودم را فرا گرفت اما گفتم:«حتما حیوانی در کلبه است» و بی خیال شدم. چند لحظه گذشت صدا بلند تر و عجیب تر شد. قلبم تند تند می زد. تصمیم گرفتم باری دیگر در کلبه را باز کنم.
اما وقتی که آن را گشودم چیزی یا کسی در آنجا نبود خیال کردم که توهم زدم، اما ناگهان در یک دفعه پشت سرم بسته شد. بدنم به لرزش در آمده بود. صدایی مهیب و عجیب از بیرون کلبه به گوش می رسید، انگار داشت همان پیام غریبه را زمزمه می کرد. لامپ خاموش شد و کلبه در خاموشی فرو رفت. بی درنگ گوشیم را در دستم گرفتم تا از نور آن استفاده کنم. چشمانم پنجره ای بازی را دید، به سوی آن رفتم و از کلبه بیرون آمدم.
باور نکردنی بود اما تلسکوپم دیگر در اینجا نبود. صدای خش خش برگ ها به گوش می رسید اما هیچ بادی نمی آمد. دیگر جایی برای ماندن نبود. سوار ماشین شدم و به جز برگشت به خانه به چیزی فکر نمی کردم. در خانه را گشودم و تلسکوپم را در آنجا دیدم، باورم نمی شد اما پیام غریبه پاک شده بود. فردای آن روز خبر آمد که آن جنگل دیشب آتش گرفته ، گویی مشکل از اتصال کابل ها بوده است. بعد از آن اتفاق بار ها به آنجا رفتم اما هیچ گاه نفهمیدم آن غریبه ی قهرمان که بود.
عالی بود💘حمایت ام شد😼🤏🏻
پستای منم لایک میکنید فرشته؟😭👀
مرسی، حتما
چقد قشنگ بود💖
تا اخر خوندنش جالب بود✨
ممنونم بابت داستان زیبات🤌💎
گاهی وقتا هم تو دنیای واقعی یه غریبه هایی پیدا میشن که انگار فرشته نجات ادمان🦋
مرسی بانوی ماه🌙؛ درست میگی واقعا