گویی آسمان بغض کرده است، ناچار شدم در این شب سرد با اتوبوس به خانه بروم. ایستگاه شلوغ بود، در میان این هیاهو سخت بود اتوبوسم را پیدا کنم؛ اما آن را در گوشهای که میخواست راهی جاده شود نگریستم. هرجوری شد به آن رسیدم و سوار شدم.
خودم را به زحمت در لا به لای آدمها جای دادم همان گونه که ایستاده بودم آدمهای متفاوتی در این جای کوچک میدیدم. آدمهایی که هیچ بوی خوشی را نچشیده بودند و با ابروهای به هم نزدیک شده به یکدیگر می نگریستند. اینجا فقط اتوبوسها دود نمیکردند، بلکه آدمها هم دود میکردند و دودها کور!
آدمهایی را دیدم که چشمانشان را به این دنیای پوچ و خالی بسته بودند و با موسیقی غرق رویایی فراتر از مرزها میشدند. اما این فقط یک رویا است، رویایی که وقتی پای خود را از اتوبوس به لبه جدول میگذاشتند میرفت و زندگی یکنواخت و بیروح آنها باز میگشت.
آدمهایی بودند که با حسرت به نقطهای از خیابانها خیره میشدند و به آرزوهای از دست رفته خویش میپنداریدند. همان آدمهایی که پنجرههای بسته برایشان تکیهگاهی بود، تکیهگاهی که بر خلاف این دنیای فانی هیچ گاه شکسته نمیشد.
اما در این میان آدمهایی هم بودند، اگرچه کم اما بودند. آدمهایی که انگیزه وجودشان همچون شمع کوچکی روشن بود، آدمهایی که در بخار شیشه قلب کوچکی میکشیدند و با چهرهای پر از امید به آن لبخند میزدند.
در گوشه ذهنم این تصویر هک شده بود که با صدای راننده به خود آمدم. همانطور که پایم را به لبه جدول میگذاشتم به تصویر خویش در جوی آب نگریستم و زیر لب زمزمه کردم: من همان آدمی هستم که به آدمهای دیگر خیره مانده است.
عالی بود💕
ممنون زیبا رو