هر چیزی یک رنگی داشت ؛ رنگ ابی دریا ، سبز برگ ها ، زرد گل های هرز باغچه با حتی رنگ تمشک ها و قارچ هایی که از بچگی خوردنش را منع میکنند . اما خوشبختی رنگی نداشت .
حداقل خدا بویی هم برایش انتخاب نکرده بود یا صدایی یا مزه ای ، حتی شهری به اسم خوشبختی توی دنیا وجود نداشت . به راستی که خوشبختی چی بود ؟
شاید مزه شیرین ابنبات چوبی با ترشی لواشک های خونگی میداد ، شاید در تصویر لبخند پدرومادر خلاصه میشد یا حتی شاید رنگ رنکین کمان را دارا بود . شاید صدای اهنگ هایی را میدادند که در حمام زمزمه میکنند یا شاید هم برعکس صدای گریه ی مادری را میداد که پسرش دیگر برنگشت .
نمیدانم ؛ شاید خوشبختی مجموعه از از ندانم ها و ترس ها و غم ها را هم شامل میشد و ما مانند صدای حشرات قادر به درک این نبودیم و ان را بدبختی تلقی میکردیم .
خب ، ایا خوشبختی نیازی به رنگ و بو و مزه داشت ؟ ایا مثل رنگ نامرئی ناشناخته بود ؟ اصلا شاید خوشبختی شکل داشت .
مثلا مانند قاصدکی بود که جلوی پایت پیدایش میشود یا همان پروانه های سفیدی که جلوی چشمانت اشکارا پرواز میکنند بود . شاید مانند وقتی بود که مادربزرگ البوم های قدیمی را می اورد یا وقتی که مادر برایت ماکارونی می پخت .
حالا فهمیدم ؛ خوشبختی ارزویی نبود که مردم به گور ببرند بلکه در مجموعه از از غذای مادر و برف بازی و لبخند ها و همه ی چیز های عجیب زندگی مان خلاصه می شد . خوشبختی از که ممکن است هنوز هم در قلب های مان زیر سایه ها و روزنه های مملو از خاکستر مخفی باشد .
نخست!
عالی بودی نازنازی خاله کاترین 😭😝
عالی بود
ممنونم💕💕
خیلی زیبا بود آفرین🤌🏻💘
مرسییی🌱💕
خیلی زیبا بود
مرسیی عزیزم💕💕
خیلیییی قشنگ بود😭🛐
مرسیییی . 💕💕💕