درود مجدد دوستان، چطورید؟ قضیه این چالش اینه که قراره هفت روز به صورت متوالی از اتفاقاتی که هر روز برام پیش میاد ولاگ بگیرم و براتون بزارم و خب این روز ششمه. خیلی خوش اومدید🦈
امروز صبح ساعت 11 اینا بیدار شدم و همچنان اعتقادی به خوردن صبحانه نداشتم، ولی خب خونه فامیل بودیم و باید میخوردم پس تصمیم گرفتم یکم شیرینی فسایی بخورم خیلی خوشمزه بود. از همون صبح زود شروع کرده بودن به مراسم عاشورا و بابام هم اون وسط هوس قهوه کرده بود گفت میره قهوه بگیره. منم گفتم همراهش میرم. پسرعمه و دخترعمه هام هم دقیقا چند دقیقه قبل اینکه ما بریم اومدن اونجا. اینا داشتن حرف میزدن منم رفتم با این استایل بیرون (عه پشمام من شال پوشیدم😧) قهوه فروشی سر میدون بود و قرار بود از خیابون اصلی بریم. رفتیم جلو ولی خیلییییی شلوغ بود به خاطر جمعیت نتونستیم. پس دور زدیم و ازونطرف رفتیم. اون طرف خلوت تر بود ولی بازم بودن. بابام قهوه گرفت، منم یه شکلات تلخ کوچولو برداشتم که هر چیزی بود جز تلخ. بعدش دوباره برگشتیم و آلردی ناهار اماده بود.
ناهار سیب زمینی و قرمه سبزی داشتیم که من طی یک حرکت انتحاری هر دو رو خوردم. سپس تا دو به علافی گذراندیم تا اینکه دختر عموم اومد. مامان و بابام هم عصر تصمیم داشتن برن قشم و جنس بخرن برا مغازه بابام یه روزه و من و داداشم موندیم. خلاصه اونا عصر رفتن و من و داداشم و دختر عموم چند دست حکم بازی کردیم و بعد پسر عمم و دختر عمم اومدن پیشنهاد دادن مرسی بازی کنیم. (اون یکی پسر عمم خواب بود) ما دو دور مرسی بازی کردیم. بعدش پسر عمم بیدار شد و تصمیم گرفتیم مافیا بازی کنیم. یه مافیا داشتیم و پنج تا شهروند. من سه دست دکتر شدم و هر دو دست خودمو نجات ندادم منو زدن💔 بعدش هم عصر شد و اون دختر خوشگلی که بچه بود بهتون گفتم تو ولاگ قبلی دوباره اومد نازنازی.
حدودا ده دور به بالا مافیا بازی کردیم تا شب شد و مثل همیشه عمه و اینام بیرون نشسته بودن نگاه میکردن مراسم رو چون درست جلوی در خونمون اتفاق میوفتاد. بعدش دختر عموی بزرگترم اومد و رفت تو اتاق نشست عین بچه مثبت ها امتحان داد. وسطش منم رفتم پیشش و داشت سوالای عربی نهایی حل میکرد. نشستیم صحبت کردیم و یه برنامه خوب هم بهم معرفی کرد شبیه سی ای آی بود ولی پیشرفته تر.
منم یه مشت نشستم نگاه کردم بعدش داداشم گیر داد بریم بستنی بخریم چون بابام کارتش رو برامون گذاشته بود. خلاصه با عمه ام و داداشم رفتیم سوپری سر کوچه. قرار بود دختر عموی کوچیکم هم بیاد پس دختر عموی بزرگم بهم گفت اون میگه چی میخورم ولی خب نیومد رکب خوردیم. در نهایت بستنی نخریدیم و چیپس خریدیم (منطقی) داداشم برا دختر عموم بستنی خرید منم یه چیپس خلال برداشتم اضافه برا اونیکی. خلاصه برگشتیم و دختر عموم طی یک حرکت انتحاری چیپس من و چیپس خودشو گرفت یکی کرد با خواهرش نشستیم خوردیم. (داداشم خودش چیپس فلفلی داشت نداد بهمون جدا خورد) بعدش رفتیم تیک تاک و داستان های هلو و پیاز رو کامل از اول نگاه کردیم😂 بعد دختر عموم رفت خونه و دختر عمو کوچیکم موند. با خودش و داداشم پانتومیم بازی کردیم و در نهایت شام که یادم رفت ازش عکس بگیرم همون سیب زمینی های ظهر بود که خوردیم. دختر عمه و پسر عمه هام هم بعد شام رفتن و بعدش هم دختر عموم رفت. من و داداشم موندیم داخل چون عمه هام و مامانبزرگم میخواستن تو حیاط رو تخت بخوابن (خونه قدیمی عالیه🥳) البته من تا نصف شب بلاگ بودم.
جناب اپراتور هم اومد حضور پیدا کرد ولی اسکرین شات نگرفتم یادم رفت- نئونش رو زرد کرده بود و گفت تا ابد پشت زرد ها میمونه دمش گرم. عنوان دستاورد ها رو هم اسپویل کرد ولی ما نمیدونستیم اون موقع. بله، این هم از یک روز دیگه. ولاگ بعدی و بعدی ترش باز هم حضور افتخاری ممد رو داریم. بدرود.🥳 (اینم شکار لحظه های همین امروز)
ای بابا دیدید چهشد؟ زود نرسیدم😔😭
الان دیدم نتیجه روغخذحذ😝
اوللل
عالی بوددد خسته نباشی🌼
قلمچی میریی؟!
عالی ولی یه چیزی
گفتی سیب زمینی و قرمه سبزی ولی تو عکس قیمه گذاشته بودی🤡☝🏼
وایسا-
عکس شام شبش رو اپلود کردم-
البته شام شب هم سیب زمینی بود، یا خدا
مثل همیشه خیلی باحال بود 🌟
خسته نباشی
مثل خودت
مرسیییییی
خیلیم عالییی😭💘
مثل تو🥳
چه نازز
مثل خودتتتت
مثل خود شماا
خود شما تر (داریم؟) 😂
عه خود شماترترررر بله
بیشتر تر😂
شما بیشتر تر تر تر ترررر
همین که گفتی به شما دو برابرش
همین به شما چهار برابرش!
هشت برابر😔
ده برابر؟😃
نه نه 8×4 میشد 32😂
ولی خب اونم قبول
این الگوی متساوی الساقینی بود ولیخب باشه ۳۲ برابررر
عاالیی بوددد
مثل شمااااا
ذوققق😭😭💞💞
ولی به پای شما نمیرسممم
ای وای باز شروع شذ-
بی نهایت شما🥳😂
آر_🤣😭
نهنههه بینهایتتر به شماا😭🤣
دو برابر هر چی شما بگی به خودت
نههه اصلا دوتامون یه اندازه_😭😂
حله😂
ایول😂