سلام و درود بر شمایی که این پست رو باز کردید ؛ پیشنهاد میکنم حتی اگه چندان شناحت و علاقه ای به شجریان ندارید این پست رو بخونید چون لذت خواهید برد اهنگ پیشنهادی : شب است و مادران شهر غمناک شجریان ـ یا ـ گذشتن و رفتن پیوسته بمرانی
بابت استفاده از اسلاید اول برای معرفی معذورم
روزگاری نه بسیار دور شجریان سر راه کنسرتی که گذاشته بود تا بم را آباد کند پا کج کرد سمت گنجعلی خان غافل که روال رایج دل درویش سرباز وظیفه ای که هفتصد هشتصد کیلومتر دور خانه اش خدمت میکند را میزند ویران میکند خبر آمدن مثل راکت افتاد تو یگان ؛ جز اینکه از دو روز قبل نیامدن تک تیرانداز و گیت بازرسی بگذارند دورتادور بازار مابقی تشریفاتی که برای آمدن او برپا کردند کمترین فرقی با شکل آمدن رییس جمهور نداشت ؛ در مورد رییس جمهور که خیلیش با اکراه و از سر وظیفه سازمانی بود ؛ در مورد او ولی نه ! همه انتظار میکشیدند ؛ قشنگی انتظار را ولی عنتر پنتر های همه چیز امنیتی کن های استانداری و فرمانداری و آدمهایی که میخواستند خودشان را توی رنگ آفتابه توالت رفتنش هم لحاظ کنند ، خراب کردند کارمند ها از مچ افتادند از بس گوشی برداشتند و یکی آن طرف خط گفت کسی نباید سوالی بپرسد کسی نباید صدا کند ایشان را کسی برای امضا و عکس ابدا قدم پیش نمیگذارد ؛ آن قدر سختش کردند که تمام ملاحت آمدنش نیامده رفت
از آن میان ولی یکی ، فقط یکی ، شوق درش هرچه روز رسیدن نزدیکتر و لحظه دیدار پیداتر شد ، زبانه های بلندتری میکشید ؛ مثل نزدیک شدن به لحظه طلوع یک پیامبر یا چیزی کمی آنطرف تر چون شجریان خدای روی زمین سرباز وظیفه جهانگیر قشقایی بود . هوادار ، علاقه مند ، دلبسته یا حتی شیدا و اینها از پس شرح شکل رابطه اش با شجریان برنمیآمد او به تشخیص هرکه که میشناختش مبتلا به شجریان بود رفت فرمانده تشریفات را دید افتاد به دست و پاش و التماس التماس التماس که قربان من را بگذارید تشریفات داخل حمام ، ورودی خزینه ؛ حالا چرا آنهمه دقیق ورودی خزینه ؟ چون یقین داشت همینکه جمیل کرمانی از شکل گرم کردن آب در قدیم های کرمان آن حرفهای قشنگ را بزند او یک پا دو پا می آید جلو و خم میشود تا هرچه جمیل به او گفته است را به رای عین ببیند اگر او بیاید و اگر این آنجا خبردار ایستاده باشد فاصله سمت چپ صورتش تا صورت شجریان در دورترین حالت ممکن چهل سانت خواهد بود ؛ این تمام تجربه و تقلبی بود که جمیل کرمانی از سالها لیدری مقامات و مشاهیر در گوش سرباز وظیفه قشقایی گفت زد رو کولش و یک دستمال هم داد که اشک و مفش را پاک کند
یک ساعت بعد با حکم گماشتگی در دهانه خزینه حمام هل خورد تو یک ارتشی فروشی ؛ پوتین ، جوراب ، شلوار ، پیراهن ، واکسیل ، کلاه و تمام آرم و علائمش را کند انداخت یک کناری ، تو تخم چشای صاحب دکون نگاه کرد گفت همه چیز رو نو میخوام ! روز آمدن انگار که یک سرباز هخامنشی را از دیواره های پرسپولیس کنده باشند موقت آورده باشند گنجعلی خان چسبانده باشند طوری خبردار و صلب ایستاده بود که جز خود داریوش که باید می آمد و آزاد باش میداد هیچکس را یارای از فرم خارج کردنش نبود بیست و پنج دقیقه از شق ایستادنش گذشته بود ؛ داشت جای مارش تو سرش « رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی » را میخواند که صدا در دهانه حمام عوض شد ؛ صدای پاشنه ای که وقار و ریتمش با کفش های دیگر فرق میکرد از در درآمد ؛ پا میخورد کف حمام انعکاسش کمانه میکرد تو قوس دیوار ها و ستون ها و دست به دست میشد تا نرمه گوش جهانگیر. یکباره کمی شانه بعد کمی مو بعد سری چرخید و تنی خرامید و در آستانه مشت ومال خانه تمام آواز های ساکن جانش به شکل یک آدمیزاده ای ظهور کرد ؛ از جیب های مرد و شانه هاش و پاشنه پاش آواز میچکید
سرباز هخامنشی یا رومی یا هرچه که بود بی اختیار داشت یله میشد و هیچکس غیر از جمیل کرمانی که چشمش شاقول بود و یک میلیون دیوار قدیمی راست و کج دیده بود نفهمید که دژبان دارد از تراز خارج میشود مرد همان کرد که جمیل شرط بسته بود میکند توضیحات خزینه که تمام شد نیم خیز خم شد که داخل را ببیند ؛ خم که شد انگار یک عروسک گردان ناشی نخ های سرباز را قاطی و اشتباهی کشید ؛ یک دژبان مه در تمام ارتش ها و تشریفات جهان باید مثل تیرآهن شق و خشک باشد داشت مثل موم زیر چنگ خورشید وا میرفت جمیل تو تخم چشم هاش نگاه کرد تا ازهم پاشیدنش را به تاخیر بیاندازد ؛ دیر بود ! زودتر باید نگاه میکرد نه حالا که خدا سی سانتی صورتش بود بغضی قاطی لرزی قاطی ترسی قاطی منعی قاطی تمنایی پیچید تو صداش بیخیال تمام حشم و حاشیه دورتادور تو چشای جمیل کرمانی با فک های قفل گفت توروخدا بذار سلام کنم باهاش
کت و شلواری ها سرجا خیز برداشتند ؛ شجریان دیدش ، دید مه دژبان خبردار است ولی میلرزد همه چیز دست گیرش شد ؛ دستش را دراز کرد سمتش همان حنجره ای که هزار بار در گوشش خوانده بود « شب است و چهره میهن سیاهه - نشستن در سیاهی ها گناهه » گفت : سلام سرکار سرباز وظیفه قشقایی رو به جمیل کرمانی گفت توروخدا بذار جوابش بدم شجریان برگشت گفت از کی اجازه میگیری ؟ همه مقامات نیم دور برگشتند و زل های الکی زدند به گچکاری های سقف حمام کشید آوردش جلو ؛ وسط مشتومال خانه گنبد بود صدا پژواک میشد ، دژبان رعشه گرفته را تنگ دربر آورد و سر کرد زیر (عبوعتا )که « مستور و مست هردو چو از یک قبیله اند ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست ؟ » جهانگیر در میانه حملم گنجعلی خان در میان دست های او شعر شده بود اینکه « چراغی بر سر راهم بگیرید دیو شهر شب بیداره امشب شب است و مادران شهر غمناک هزاران گل شکفت و خفت در خاک » را میانجای معراج شنید مابین آسمان چهارم یا سوم یا هفتم یا چه فرق میکند کدامشان
شب تو تخت آسایشگاه دستش رو برگه جیب فرنچش بود که تلفن به آدرس آقای آواز روش بود ؛ خودش نوشته بود خودش تا کرده بود و در جیب دژبان وظیفه شناس گذاشته بود و گفته بود هر وقت آمد طهران برود خانه اش ، که نشد ! زندگی همچین مماشاتی با سرباز نداشت ، ده یک رویاها و تمناهاش راهم برنتافت و بهش نداد ؛ نرفت نرفت تاروزیکه آدرس خانه طهران باطل شد تا روزیکه کاغذ رو میشد داد باد ببرد محمدرضا شجریانی که صدایش بزنی و جوابت بدهد دیگر در جهان نیست مگر در خانه کوچک جهانگیر قشقایی ! دو تا پسر دارد که اسم مرد را رو یکیش فامیلش را روی دیگری گذاشته ؛ وقتی دو تا پسرهاش را صدا بزند دوباره یکی در جهان آقای آواز را فراخوانده است دوباره یک گوشه ایران یکی محمدرضا شجریان را صدا کرده است و او گفته است بله تو گویی که نمرده است و برنامه ای هم براش ندارد
یک لیست از پادکست های مدنظرت باید بدی بهم واقعنی
فقط برای اولین قسمت ایده داشتم ..... بقیه رو چو فردا شود فکر فردا کنیم هستم:)
خیلی پیر تر شدی فادربزرگ درس ها خیلی سخت میگذره نه–؟
هعی پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
من عاشق این چادکستم واقعا
عالیه 🅺🅷🅴🆈🅻🅸 🆉🅸🅱🅰 🅱🆄🅳.🌟💫
عالی بودد