باد سردی از روی دشتهای مرزی میگذشت یک دهکده کوچک گزارش داده بود که چندین گروه راهزنِ مجهز به نینجوتسو ناشناخته حمله کردهاند. نه فاجعه بزرگ بود. نه قابل نادیده گرفتن. و دقیقاً همین باعث شده بود که دردسرش واقعی باشد. کاکاشی (به عنوان نماینده موقت ارتباطی)، گزارش را روی میز گذاشت. یامی ایستاده بود. ساسکه گوشهای از اتاق، تکیه داده به دیوار. چشمهایش نیمهباز، نگاهش ثابت. هیچکس نمیدانست چرا دقیقاً او اینجاست، اما خودش هم اعتراضی نکرده بود. کاکاشی:«ماموریت ساده است. شناسایی و حذف تهدید.» یامی:«ساده یعنی خطرناک.» کاکاشی:«معمولاً، بله.» ساسکه:«کجا؟» کاکاشی نقشه را نشان داد. یامی:«دو نفر برای این کار کافیه.»
یامی: «دو نفر برای این کار کافیه.» کاکاشی: «شما دو نفر انتخاب شدهاید.» سکوت. ساسکه نگاهش را از دیوار برداشت. «من با او؟» اشاره به یامی. یامی: «مشکلی داری؟» ساسکه: «نه. فقط غیرضروری است.» یامی: «همین جمله رو من همیشه درباره جلسات میگم.» ×حرکت به سمت مأموریت: مسیر جنگلی. هوا سنگین. هیچکس حرف نمیزد. اما این سکوت از آن سکوتهای آرام نبود. از آن سکوتهایی بود که هر لحظه ممکن است تبدیل به درگیری شود.
یامی در حال راه رفتن: «پس تو هم زیاد حرف نمیزنی.» ساسکه: «نه.» یامی: «خوبه.» سکوت دوباره. چند دقیقه بعد. یامی: «این خیلی اعصابخوره.» ساسکه: «چی؟» یامی: «اینکه همه فکر میکنن باید حتماً حرف بزنن.» ساسکه: «من فکر نمیکنم.» یامی: «واضحه.»
دهکده نیمهویران. خانههای سوخته. مردم پنهان شده. و رد پای ن...بردهای سریع و دقیق. ساسکه نگاه کرد: «اینها راه....زن معمولی نیستند.» یامی: «هیچوقت نیستند.» ناگهان… سه نفر از سایهها بیرون آمدند. سریع. منظم. آماده. یکی گفت: «دو نینجا. یکی شبیه ش....مشیرزن… یکی با انرژی عجیب.» یامی: «منو توصیف کردی یا تحلیل کردی؟» شروع درگیری اولین حم....له. فشار مستقیم. ساسکه بلافاصله حرکت کرد. شم...شیرش بیرون آمد.
حرکت سریع. یک ض...ربه. حریف عقب رفت. یامی همزمان جلو رفت. نه سریعتر. نه نمایشی. فقط مستقیم. ضربه سنگین. یکی از دشمنها روی زمین افتاد. ساسکه لحظهای نگاه کرد. «سبک تو... بیدقت است.» یامی: «نه. ساده است.» دشمن دوم تکنیک فعال کرد. زمین ترک خورد. ریشههای انرژی از زمین بالا آمد. ساسکه عقب پرید. یامی اما فقط یک قدم کنار رفت. و از همان فاصله، ضربه زد. تمام شد.
سه دش..من. در کمتر از یک دقیقه. سکوت. باد دوباره شروع شد. ساسکه شمشیرش را بست. «تو زیاد فکر نمیکنی.» یامی: «تو زیادی فکر میکنی.» ساسکه نگاهش کرد. این جمله معمولی نبود. اما دقیق بود.یامی ادامه داد: «تو قبل از هر حرکت، ۱۰ تا احتمال میسازی.» ساسکه: «این اشتباه است؟» یامی: «نه. فقط کندت میکنه.» سکوت. ساسکه: «پس تو همیشه مستقیم حمله میکنی.» یامی: «نه همیشه.» مکث. «فقط وقتی لازم باشه.» ساسکه: «و چه زمانی لازم است؟» یامی کمی فکر کرد. «وقتی که فکر کردن هیچ چیزی رو تغییر نمیده.» ساسکه سکوت کرد. این جمله برایش آزاردهنده نبود. اما آشنا بود.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد. نه از ناراحتی. نه از آرامش. از این واقعیت که حرفی برای ادامه نبود. پایان مأموریت در بازگشت. دهکده نجات یافته بود. ماموریت تمام شده بود. اما ک چیز تغییر کرده بود. ساسکه: «تو مثل بقیه نیستی.» یامی: «این تعریفه؟» ساسکه: «نه.» یامی: «پس مهم نیست.» سکوت. یامی: «تو هم مثل بقیه نیستی.» ساسکه: «میدانم.» یامی: «نه، منظورم اینه که این خوبه.» ساسکه مکث کرد. «این هم تعریف نیست؟» یامی: «نه. واقعیت بود.»
ساسکه قبل از جدا شدن گفت: «اگر دوباره مأموریت مشترک باشد…» یامی: «باز هم میام.» ساسکه: «چرا؟» یامی: «چون حداقل تو زیاد حرف نمیزنی.» ساسکه: «این هم تعریف نیست.» یامی: «نه. اینم واقعیت بود.» پایان داستان
نظرات بازدیدکنندگان (0)