اما هنوز میتوانست مثل یک کودک، از پیدا کردن یک وسیله قدیمی خوشحال شود. و شاید دقیقاً به همین دلیل بود که مردم، بیش از آنکه از او بترسند، به او اعتماد داشتند. اما همان لحظه، در دوردستهای پادشاهی شبدر، جایی میان جنگلهایی که حتی نامشان روی نقشههای رسمی دیده نمیشد، اتفاقی در حال رخ دادن بود که آرامش آن صبح را برای همیشه تغییر میداد...
صدایی شبیه شکستن شیشه، در دل جنگل پیچید. پرندگان ناگهان از روی درختان به هوا پریدند. حیوانات یکییکی از لانههایشان گریختند. در میان مه غلیظ، خطوطی سیاهرنگ روی هوا پدیدار شد؛ گویی خود فضا ترک برداشته بود. پیرمرد هیزمشکنی که برای جمعآوری چوب آمده بود، تبرش از دستش افتاد. او با چشمانی لرزان به شکاف خیره ماند. از دل آن، نه هی...ولایی بیرون آمد و نه جادویی عظیم. فقط... دستی آرام و انسانی از میان تاریکی بیرون آمد و انگشتانش را روی خاک جنگل گذاشت.
صدها کیلومتر دورتر از پایتخت، جنگلی خاموش نفسش را در سینه حبس کرده بود. این جنگل روی بیشتر نقشههای رسمی وجود نداشت. نه به این دلیل که کسی آن را کشف نکرده باشد... بلکه چون کمتر کسی جرئت داشت به آن نزدیک شود. مردم روستاهای اطراف، آن را «جنگلِ مهِ همیشهخواب» مینامیدند. صبح و شبش تفاوت چندانی نداشت. مه، مانند پردهای سفید، میان درختان کهنسال آویزان بود و نور خورشید فقط به زحمت از لابهلای شاخههای انبوه عبور میکرد. تنهٔ درختان آنقدر قطور بود که گاهی پنج مرد بالغ باید دست در دست هم میدادند تا دور یکی از آنها حلقه بزنند.
خزههای سبز تیره، سنگها را پوشانده بودند. صدای قطرههای آب از شاخهها میچکید. رودخانهای باریک و زلال از میان جنگل عبور میکرد و سطح آن تصویر آسمان را مانند آینه منعکس میکرد. همهچیز آرام بود. بیش از حد آرام. ... چند گوزن که برای نوشیدن آب آمده بودند، ناگهان گوشهایشان را تیز کردند. یکی از آنها سرش را بالا گرفت. ثانیهای بعد... همه با وحشت فرار کردند. پرندگان از روی شاخهها به آسمان پریدند. سنجابها از تنهٔ درختان بالا رفتند.
حتی گرگی که چند لحظه قبل در کمین خرگوشی نشسته بود، شکارش را رها کرد و به عمق جنگل گریخت. انگار خود طبیعت، حضور چیزی را احساس کرده بود. در میان مه... هوا لرزید. نه مثل انفجار. نه مثل جادو. بلکه شبیه موجی روی سطح آب. بعد... صدایی آرام. تق... تق... تق... گویی شیشهای نامرئی ترک میخورد. فضا شکافته شد. نه در زمین. نه در آسمان. بلکه درست میان هوا. شکافی باریک، سیاه و بیانتها. داخلش هیچ نوری نبود. هیچ رنگی دیده نمیشد.
تنها تاریکی. تاریکیای که حتی مه نیز جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت. شکاف آرامآرام بزرگتر شد. درختان اطراف با صدایی خشک خم شدند. برگها بیحرکت ماندند. باد ایستاد. زمان، برای لحظهای کوتاه، انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود. ... سپس... دستی از میان تاریکی بیرون آمد. دستی کاملاً انسانی. پوستی سفید. انگشتانی باریک. بدون زره. بدون سلاح. فقط دست.
آرام روی خاک خیس جنگل قرار گرفت. صاحب دست، با سختی خودش را بیرون کشید. ابتدا شانهها... سپس بدن... و در آخر، پاهایش. شکاف، بیصدا پشت سر او بسته شد. مثل اینکه هیچگاه وجود نداشته است. آن شخص چند لحظه روی زانو ماند. نفسهایش آرام اما عمیق بود. لباسش عجیب به نظر میرسید.پارچهای بلند، خاکستری و ساده، که هیچ نشان یا نمادی روی آن دیده نمیشد. موهایش آشفته بود. صورتش زیر سایهٔ موها پنهان مانده بود. او مشت کوچکی از خاک را برداشت. آرام میان انگشتانش فشرد. بعد زیر لب گفت: «...واقعی است.»
عالی بود ❤
فرصتتتت