بالاخره تصمیم به نوشتن این ولاگ گرفتم. احتمالا تا اخرش نرین ولی اگه رفتین باعث خوشحالیه
درود بر شما یاران و همراهان حالتون چطوره؟ امروز کنارتون هستیم با ولاگ یک روز زندگی در مشهد. قبل از شروع باید بگم از اونجا که در روز های عادی بیرون رفتن و تحمل شلوغی و گرما و آلودگی هوا و سرصدا و کلا همهچی نمیصرفه و داخل منزل به سر میبریم و زندگی چندان جالب توجهی برای تهیه ولاگ نداریم، تصمیم گرفتم از امروز که یکم متفاوت تر هست بگم. اگه با مشهد اشنایی نداری با دقت بخون چون قراره یه سری رمز و راز و ترفند واسه بقا در این شهر بهتون بگم. پن: تصمیم نوشتن این ولاگ به طور کاملا یهویی و بدون هیچگونه هماهنگی قبلی گرفته شد و متاسفانه فرصت عکس گرفتن و تهیه مستند پیش نیومد.
آرک اول، بیدار شدن: بسته به مکان زندگی و اقامت در این شهر ممکنه با اصوات و حالات مختلفی از خواب ناز بیدار بشین. اگه در محله های بالاشهر زندگی کنین با زنگ ساعت خوشگلتون یا صدای مامانتون یا گشنگی یا خواب بیش از حد بیدار میشین و روز عالی رو شروع میکنین. اگه در محله متوسط باشین با صدای اگزوز موتور، ماشین، یا صدای زیبای (پاشو تن لشت رو از اون اشغالدونی جمع کن بیا صبحونه) روز خودتون رو اغاز میکنین. اگه هم در محله های پایین تر باشین با صدا هایی نظیر ((با لحن بخونین) نمکی نونخشکی، آهنالات ضایعات، بدو هندونه به شرت قاچ و غیره) بیدار میشین. البته اینا هیچ معیار محکمی ندارن و خودم امروز با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و بعد صدای یه گله موتور گوشم رو نواخت و برای حسن ختان نمکی محله زد زیر اواز. بله اینجا مشهد است.
آرک دوم، لود شدن(؟): امروز به همون دلیل اول که گفتم(روز متفاوت....ذرت) زود تر از حالت معمول (ساعت ۷) بیدار شدم (ساعت ۵ و نیم). از اونجا که دیشب مقصدو مشخص کرده بودم نیازی به اماده کردن چیز خاصی نبود و صرفا از حالت جنزده به حالت نیمه جنزده در اومدم و به این منظور دست و صورتمو شستم و موهامو تا جای ممکن که میزان قابل توجهی نبود مرتب کردم. حاضر شدم و زدم بیرون. از اونجا که جدیدا به طرز مشکوکی بارندگی مشهد خوب شده(چشم نخوره) و ماهم تقریبا حاشیه شهر سکونت داریم هوا از مواقع دیگه تمیز تر بود و یه نفس عمیق کشیدم حالم جا اومد. بعد یه موتوری که فکر میکرد خیلی جالبه ساعت یه ربع به ۶ صبح از جلو یه نفر با سرعت جت رد بشه و تقریبا بهش بزنه، این کار رو انجام داد و مورد اصابت رگباری فحشهای نهچندان خویشتندارانه من شد.
ارک سوم، مسیر: مقصد کجاست؟ کتابخونه. کدوم کتابخونه؟ کتابخونه حرم. متاسفانه به این دلیل که اگه بخوام با مترو برم ۳ خط و با اتوبوس ۲ خط باید عوض کنم تا به حرم برسم، تصمیم گرفتم خودم رو تحویل بگیرم و با اسنپ برم. کاری که بلافاصله بعد از سوار شدن از انجامش پشیمون شدم. ماشینی که باهاش فاصله نسبتا زیاد خونه تا حرم رو طی کردم به معنای واقعی کلمه به مو بند بود. راننده هم تقریبا همسن خودم بود و در زمینه به مو بند بودن دست کمی از ماشینش نداشت. خلاصه سفر هیجانانگیزی بود(دو سه بار تا مرز خوندن اشهد رفتم). این هیجان انگیز بودنش کاملا هم به وضع ماشین و راننده مربوط نبود. رانندگی در مشهد کلا هیجان انگیزه. اینجوریه که هر لحظه امکان داره از هر جا که فکرشو نمیکنی یه ماشین ظاهر بشه پس باید در ۳۶۰ درجه سرت چشم داشته باشی. البته که عادت میکنی ولی بازم چیزی از هیجانش کم نمیکنه(از افتخاراتم اینه قراره تو مشهد گواهینامه بگیرم.)
آرک چهارم،مسیر pt2: شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا ساعت ۵ و نیم لازمه از خونه بیرون بزنم؟ جوابش سادهست. چون اگه این کارو نکنم عین چهارپایی درازگوش در ترافیک گیر میکنم. پس ترجیح میدم از خوابم بزنم تا اعصابم رو مشوش تر از قبل نکنم. سر راه نمیدونم چطوری ولی راهمون به چهارراه لشکر کشیده میشه. واسه اونا که نمیدونن باید بگم چهارراه لشکر بهترین شله فروشی مشهدو داره (ایشالا که میدونین شله مشهدی چیه دیگه؟ اگه بگین حلیم با قیمه خونتون حلاله) بوش حتی این ساعت هم مدهوش کنندهست. ولی خب شیشه های ماشین بالا بود و من بوی شله رو حس نکردم(متاسفانه. یا شاید خوشبختانه چون در غیر این صورت تا شله نمیخوردم ول کن نبودم) در ادامه مسیر اتفاق خاصی نیفتاد
آرک پنجم، مقصد: امکان نداره مشهد اومده باشی و خیابون های دور حرم رو ندیده باشی. بخش مورد علاقهم تو کل شهر همین تیکهست. زندگی اینجا به معنای واقعی جریان داره. حتی این ساعت. عمدا مقصدم رو یکم دور تر از حرم و دور و بر بازار سرشور(یه بازار خیابونی معروف و بسیار قدیمی واقع در خیابان سرشور) انتخاب کردم تا با یکم پیاده روی اونجا قشق کنم. یکم طول کشید چون بین خیابون سرشور و بست شیرازی که به کتابخونه میرسه راه درازی هست ولی فداسرم. بالاخره به مقصد رسیدم و حدود ۶ ساعت داخل کتابخونه بودم و درس خوندم (ارواح بیبیم). بعد از این ۶ ساعت که رخداد خاصی رخ نداد، از حرم زدم بیرون. ساعت ۳ ظهره و اوج گرما. خدا بخیر کنه. این بار به خاطر گرم بودن هوا مترو رو انتخاب کردم و سوار خط ۳ شدم(خیلی خوشگله ایستگاه های این خط تازه تاسیس). بعد از یکم مترو سواری و عوض کردن خط و دوباره مترو سواری و مقدار زیادی پیاده روی به مقصد بعدی رسیدم.
آرک ششم،مقصد ۲: این مقصدم کجاست؟ برج سلمان. به به. برج سلمان یه پاساژ جالب توی خیابون راهنماییه. پیشنهاد میکنم واسه خرید اونجا رو امتحان کنین. از خرید کردن خیلی خوشم نمیاد ولی پاساژگردی رو دوست دارم. پس رفتم و ول گشتم. مخصوصا اون بخش هایی که کتاب نصف قیمت داشت (مدیونین فکر کنین توی ایستگاه های مترو هم اون تیکه توقف میکردم) وسط ول گشتنم به یه گروه از دخترای نوجوون برخوردم. تا خرخره خرید کرده بودن و داشتن خندان و شادان رد میشدن. ظاهرشون میخورد خیلی پولدار باشن. منم داشتم با تلفن صحبت میکردم و توجه چندانی به اطراف نداشتم. اونایی که منو میشناسن احتمالا میدونن که در محاوره گاهی بدون اختیار با لهجه مشهدی حرف میزنم. این ویژگیمو دوست دارم ولی مثل اینکه مورد پسند بقیه نیست. دختران بشاش مذکور وقتی از کنارم رد شدن و صدای من که با لهجه نسبتا غلیظ مشهدی با دوستم خوش و بش میکردم شنیدن ،شروع کردن با صدای بلند خندیدن و مسخره کردنم و دهاتی خطاب کردنم. ولی من پوست کلفت تر از این حرفام. راهمو کج کردم همراه خودشون و اینبار با صدای بلند تر و با لهجه غلیظ تر واقعا دهاتی(لهجه روستامون) با دوستم حرف زدم و تا میشد حرصشونو در اوردم........ از شما چه پنهون خیلی کیف داد.
آرک هفتم،بازگشت به منزل: بعد از روز طولانی و شلوغی که توی این گرما داشتم به خونه برگشتم و چون صبحانه و ناهارم رو داخل کتابخونه خورده بودم یه راست خودمو انداختم توی حموم. همونطور که میدونین مشهد در استان خراسان هست که ذاتا منطقه گرم و کم ابی هست. علاوه بر اون به زودی قراره با هجوم مردم به شهر مواجه بشیم پس صرفه جویی در اب و انرژی از قبل هم مهم تر شده. حموم کردنم دقیقا ۸ دقیقه طول کشید و کلی افتخار کردم به خودم. این افتخار کردن فقط ۳۰ ثانیه طول کشید چون بعدش خبر رسید دوباره مهمون داریم. و مثل همیشه باید پخت و پز کنم. پخت و پز واقعی، شام باید درست میکردم. اونقدر که میخواستم خوب از اب در نیومد ولی توی اون زمان کم همینم از سر مهمون های وقت نشناس و پررومون زیاد بود.
آرک پایانی، سرانجام: بعد از اتمام کار هام و کم شدن زحمت مهمون ها( من معمولا با مهمون ها مشکلی ندارم و هرجور شده تحمل میکنم ولی اینا خدایی خیلی پررو بودن) رفتم بگیرم بخوابم و انقدر خسته بودم که واژه بیهوش شدن توصیف بهتری واسه حالتم اون موقع( ساعت ۱۱) هست. روز اندکی متفاوتم در این کلانشهر دوست داشتنی تموم شد و واقعا باورم نمیشه حال و حوصله داشتی و تا اینجا خوندی. نکاتی که باید برای بقا در مشهد رعایت کنی: ۱. داشتن هرگونه انتظار از اب و هوا. اینکه امروز صبح افتابی بود، قبل از ظهر باد میومد و ابری بود، ظهر خورشید پس کلهت نیمرو میپخت ، عصر افتابی و شب دوباره ابری_بارونی بود کاملا نرمال و طبیعیه. ۲. نداشتن هرگونه اعتماد به رانندگان گرامی. اگه خودت حواست به جونت بود که زنده میمونی وگرنه هیچ تضمینی به جونت نیست ۳. بهتره صبح زودتر بیدار بشی. چون با یک ربع تاخیر به ترافیک میخوری و ممکنه یک ساعت دیر برسی (این نکته واسه همه شهر ها صادقه) ۴. هیچوقت هیچوقت هیچوقت توی مشهد به شله توهین نکن. در شهر های دیگه هم نباید این کارو بکنی ولی تو مشهد مزگ حتمیه.
آبان اومده بودم مشهد بعد ۱۳ سالل واقعا خیلی جای خوبیههه
بیشتر بیا اینورا خوشحال میشیم منور بفرمایید
چه جالب بوددد خسته نباشیی
قربونت❤
هوس شله کردم
روزت بسی جالب بوپ
قربان شما
دیروز شله داشتیم جات خالی😂
عالیی بودد
تشکر فراوان
جالب بودد خستهنباشی همشهری 🧚🏻♀🥹💞
قربان شما
خوشمان امد
باعث افتخار
به شهر ما خوش اومدی🐣💘
من که خودم مشهدیم ولی تشکر
خواهش ببخشید فکر میکردم مشهدی نیستی معذرت خودمم مشهدم
عالی بود موفق باشی مشهد شهر زیباییه
ممنونم
منم خراسانیام اکثر چیزایی که گفتی رو خیلی درک کردم🤝🏻
ایالت خراسان پرچم بالا
عالی بود خسته نباشی✨