فردی ناشناخته، 𝑈𝑛𝑘𝑛☆𝑜𝑤𝑛، چه کسی میباشد؟
دختری در تبریز زاده شد؛ با موهایی به رنگ غروبهای آرام و چشمانی همجنس آن، شاید تیرهتر، شاید تلختر از هر قهوهای که جهان به خود دیده است. پوستش سپید بود، چون برفی که هنوز ردّ پایی را به خود ندیده؛ و همین سپیدی، نامی بر او نشاند: سپیدبرفی. البته بیشتر افراد او را ناشناخته یا ان نون صدا میزنند، گمانم این تقدیر اوست.
اما او، از همان نخستین دمِ بودن، شبیه دیگران نبود. روحش در مدار عجیبی میچرخید؛ دلبستهی چیزهایی که برای دیگران بیمعنا بود، و بیاعتنا به آنچه همه آرزویش را داشتند. نه خواستهای از جنس خواهشهای کودکانه داشت، نه تمنایی که به آغوش عادتها ختم شود. تنها یک چیز را میخواست— آزادی. آزادیای بینام، بیمرز، بیتعریف… چیزی شبیه نفس کشیدن در جهانی که هنوز ساخته نشده است. اما جهان، همیشه با رؤیا مهربان نیست. و آنچه قرار بود روزی به او بخشیده شود، آهسته، بیصدا، از او گرفته شد.
در کودکی، کوشید خود را در دلها جا دهد— کوششی آرام و بیصدا، شبیه نوری که میخواهد از شکاف دیواری عبور کند. اما هرچه بیشتر تلاش کرد، کمتر دیده شد؛ و هرچه کمتر دیده شد، بیشتر به چشمِ تشنهی توجه آمد. این تناقض، زودتر از آنچه باید، او را خسته کرد. او به عشق ایمان نداشت. نه از سر لجبازی، نه از روی تلخیِ بیدلیل— بلکه از تماشای حقیقتی که هر شب، در میان دیوارهای خانهاش تکرار میشد؛ از جدلهایی که بوی فروپاشی میدادند، و واژههایی که بیشتر از آنکه پیوند دهند، میبریدند. برای او، عشق مفهومی بود شبیه یک افسانهی بیشازحد تکرار شده— زیبا، اما غیرقابل باور.
در درس و مدرسه، هرگز آنگونه که انتظار میرفت نبود. نه از آنهایی که ساعتها میخوانند، نه از آنهایی که به رقابت دل میبندند. اما کافی بود کتابی را ورق بزند نه با دقت، بلکه با نوعی درکِ نانوشته تا نمرهای را به دست آورد که دیگران برایش تلاش میکردند. و بعد، آن مدرسهی خاص همان رؤیایی که برای نزدیکانش دستنیافتنی مانده بود برای او، نه آغاز افتخار، که آغاز فاصله شد. جایی که تفاوتش، به جای آنکه دیده شود، دلیلی شد برای کنار گذاشتنش. اما تعجب نکرد. از پیش میدانست. شاید حتی از پیش پذیرفته بود. برای همین، تنهایی را انتخاب نکرد تنهایی را فهمید. مدتی گذشت، و در میان این خلأ، چند نفر را یافت... دوستانی نه کامل، نه همیشگی، اما واقعی در لحظه. زمان، مثل همیشه، کار خودش را کرد؛ آنها را پراکنده ساخت، و اکنون تنها چهار نفر باقی ماندهاند. چهار نام، چهار حضور… و با اینحال، حتی دربارهی همینها هم مطمئن نیست.. که در جهانِ درونشان، او چه جایگاهی دارد.
این کاربر، امیدوار است روایتِ این زندگیِ بهظاهر کسلکننده، برای خوانندهاش چندان ناخوشایند نبوده باشد. اما اگر از اکنونش بگوییم، جهانش در چیزهای کوچکی خلاصه میشود که برای دیگران، شاید هرگز بزرگ نشوند. او دلبستهی کتابهایش است؛ نه صرفاً به واژهها، بلکه به بوی کاغذهایی که انگار خاطرهای خاموش را در خود نگه داشتهاند. مستِ عطرِ ورقهاییست که با هر لمس، رازهای تازهای را در گوش جانش نجوا میکنند، و محوِ کلماتی میشود که گویی با عشق، نه با جوهر، نوشته شدهاند. برخلاف بسیاری از اطرافیانش، با تاریکی بیگانه نیست بلکه آن را میپرستد. چرا که تاریکی، تنها جاییست که او را پس نمیزند؛ مکانی خاموش، برای اندیشیدن به بودنش، به چیستیاش، به پرسشهایی که در روشنایی، جرأتِ طرح شدن ندارند. چند ماهیست که به شعر پناه برده است؛ پناهی از جنس واژه و وزن. پدر را به یاد میآورد، آنگاه که غزل میسرود بیآنکه روزی تصور کند، همان جرقه، در وجود خودش نیز شعله خواهد کشید.
چند ماهیست که به شعر پناه برده است؛ پناهی از جنس واژه و وزن. پدر را به یاد میآورد، آنگاه که غزل میسرود بیآنکه روزی تصور کند، همان جرقه، در وجود خودش نیز شعله خواهد کشید. او مینویسد نه فقط شعر، بلکه تکههایی از خود را، در قالب کلماتی که شاید برای برخی، زیاده از حد صادقانه باشند. نوشتههایی که گاه حتی صاحبشان را نیز میآزارند، چرا که حقیقت، همیشه نرم و آرام نیست. او یادگیری را دوست ندارد آن را میپرستد. برای او، دانستن، نوعی رهاییست. زبانها، در نگاهش صرفاً ابزار نیستند؛ دروازههاییاند به جهانهایی دیگر. و او، در آستانهی گشودن یکی از این درهاست چرا که تا ماهی دیگر، مدرکی را به دست خواهد آورد که نشانیست از این مسیر بیپایانِ آموختن.
گمانم گفته بود که به عشق باور نداشت و این، حقیقت داشت. اما نگفته بود که هنوز هم باور ندارد. او عاشق شد. دو سال پیش— بیهشدار، بیدفاع، بیآنکه بداند چگونه باید از خود محافظت کند. عاشقِ همان کسی شد که روزی، از او بیزار بود؛ و شاید همین تناقض، آغازِ همهچیز شد. آغاز شعرهایش، و نخستین اشکهایی که بیاجازه از چشمانش فرو ریختند. اما عشق او، از آن دست عشقهایی نبود که به وصال ختم شوند. پاک بود؛ بیش از حد پاک. دستانش را گرفت،نه به نامِ عاشق، بلکه به رسمِ دوستی که تنها میتوانست چتری باشد بر اندوههای او. و این،هم زیبا بود،و هم بیرحم. چرا که دوست داشته شدن، وقتی به اندازهی دوست داشتن نیست، نوعی خاموشِ شکستن است. از همانجا، چیزی درونش تغییر کرد؛ نه آنقدر که عشق را انکار کند، اما آنقدر که به آن اعتماد نکند. اکنون، خوب میداند یا شاید فقط اینگونه باور کرده است که دیگر هیچکس،هیچگاه، جای او را نخواهد گرفت.
گمانم سرتان را به درد آورده باشد روایتِ دختری که ساده نبود،و شاید هرگز هم ساده نخواهد شد. او، دلبستهی رنگِ سیاه است؛نه از سرِ غم، بلکه از جنسِ آرامشی که تنها در تاریکی میتوان یافت. و روزی، به واسطهی علاقهاش به فردی ارزشمند،دل به گربهها سپرد موجوداتی ساکت، مستقل، و شبیهتر به او از آنچه خود میپندارد. در نگاه دیگران،او دو چهره دارد بیرون، سرد و بیاحساس؛ در مدرسه، دلقکی که خنده را به جای حرفهای نگفتهاش خرج میکند.اما اینجا در میان واژهها نمیداند چه نامی بر او خواهند گذاشت. شاید هیچ. شاید هم نامی که هنوز آفریده نشده است. او گرگها را نیز دوست داردعجیب است، میداند، اما شاید نه آنقدر که به نظر میرسد. چرا که در آنها، چیزی از خود میبیند؛ ترکیبی از تنهایی، غرور، و وفاداریای که بهندرت دیده میشود. و موسیقی، تمامی آنچه گوش میدهد برای او صرفاً صدا نیست، پناهگاهیست برای لحظههایی که کلمات، کافی نیستند. و اکنون… شاید بتوان گفت؛ شاید که اندکی، به این جهانی که روزی از او گرفت، و حال، ذرهای امید به او بازگردانده، دل بسته است.
خیلی خوشگل و قشنگ بودددد بیوت
خوشبختم خیلی نازیی
اوه متشکرم نظر لطفتههه🙏🏻✨
داماد جدیده خودمههه
اوهووو صدالبتهه
زیباترین روایت ها از کسی که قلبم را حفظ کرده.
بانو خودش مطلع نیست با من چه میکنه.🛐✨
اوهوو چه مبکند_
مایل به فرند زیبا؟💘
اوه البته!
متشکرممم🛐🛐
انکار نکردنی خوشگل بود باور نکردنی شبیه تو
how are you gattino
she is my girl
opsss how many girls do you have momen_
few
از اول تا آخرشو خوندم و واقعا واقعاااااا حتی بیوگرافیتم قشنگه یعنی میگم قشنگ کلا فرا تر از قشنگه ولی نمیدونم چی بگم
مال خودمه نزدیکش نشین🗣🗣🗣🗣🗣
گمونم تنها کسی هستی که حوصلش کشید_
ممنون
کسی تا تهش و نخوند بگو بیام پا- چیز نازش کنم
طرز نوشتنو(قلم میگن نمیدونم) دوس دارم خیلی آروم و ملایم و آرامش بخشه
ماینه این دختر مال خودمهه
اووو شما لطف دارییی
🤭
بهبه
دختر خوشگل من ... تموم زندگیه من✨✨✨
نظر لطف شماست✨✨🍃
✨✨🌷💝💝