چیزی که اولش هست، همه چیز نیست. لطفا صبر داشته باشید و در پارتهای بعد با جذابیت و هیجان و کاراکترهای بیشتری روبرو میشویم
پارتهای قبلی داستان را میتوانید در پیجم پیدا کنید آن مرد هیچ حرکتی نکرد. فقط ایستاد و نگاه کرد. سایتاما که معمولاً به هیچچیز در اطرافش اهمیت نمیداد، برای یک لحظه حس کرد که این نگاه، نگاهِ یک آدمِ معمولی نیست. نگاهی بود که انگار تاریخ را زیر و رو کرده بود. اما پیش از آنکه سایتاما بخواهد واکنشی نشان دهد، صدایِ زنِ صندوقدار او را به خود آورد: «آقا؟ نوبتِ شماست. میخواهید این رو حساب کنید یا نه؟» سایتاما بسته را روی پیشخوان گذاشت. وقتی سرش را چرخاند تا دوباره نگاهی به خیابان بیندازد، پیادهرو خالی بود. آن مردِ مرموز ناپدید شده بود.
سایتاما پول را پرداخت کرد، کیسهاش را برداشت و از فروشگاه بیرون زد. هوای بیرون، کمی سردتر از قبل شده بود. او به سمتی که مرد ایستاده بود نگاه کرد. هیچچیز نبود. فقط دیوارهای سیمانیِ خاکستریِ ساختمانهای شهر، و بنرهای تبلیغاتی که در بادِ ملایم تکان میخوردند. او دوباره به راه افتاد. فکرِ آن مرد در گوشهی ذهنش ماند، اما نه آنقدر که مانعِ فکر کردنش به این شود که «حالا برای ناهار با این تخممرغها چی درست کنم؟». زندگیِ سایتاما، مثلِ همیشه، پر بود از لحظاتِ معمولی که در دلشان رازهایی پنهان بود؛ رازهایی که او، در بیخیالیِ مطلقش، هنوز فرصت نکرده بود کشفشان کند.
سایتاما کیسه خریدش رو سفت چسبیده بود و از فروشگاه اومد بیرون. همون لحظه، یه نسیم خنکِ بهاری خورد به صورتش؛ از اون بادهایی که بویِ گلهای کاشته شده توی باغچههای حاشیه پیادهرو رو با خودش میآورد. شهر، اونقدر هم که فکر میکردیم سرد و بیروح نبود؛ ساختمانهای مدرن با شیشههای رفلکسدار، طوری نورِ نارنجیِ عصر رو بازتاب میدادن که انگار کلِ محله داشت تو یه تهرنگِ طلایی غرق میشد. سایتاما راه افتاد سمت خونه. مسیرِ پیادهرویِ حاشیه خیابون سنگفرش بود و هنوز ردِ بارونِ ملایمِ دیشب روی سنگها برق میزد. گربهای خاکستری و تپل، روی لبهی یه دیوارِ کوتاه نشسته بود و با چشمهای زردش، خیلی دقیق حرکاتِ سایتاما رو دنبال میکرد
سایتاما ایستاد، کیسه رو عوض کرد دستِ دیگهاش و یه نگاهِ بیحس به گربه انداخت. گربه هم میومیو کوتاهی کرد، انگار داشت میگفت: «بازم تخممرغ؟ جدی که خیلی رژیمِ سختی داری!» سایتاما محلش نداد و بالاخره به ساختمونِ «آپارتمانهای زیتون» رسید. یه ساختمونِ سه طبقه با نمایِ سفید و بالکنهای نقلی که هر کدومشون گلدونهای شمعدانی داشتند. بویِ خوشِ پیچکهای رونده که از نردهها بالا رفته بودن، فضا رو پر کرده بود. واردِ راهرو شد. بویِ نمِ ملایم و کمی هم بویِ غذایِ همسایهها که از لایِ درها میزد بیرون؛ یکی داشت ماهیتابه میچرخوند و بویِ سیر و پیازِ داغش تا اینجا میاومد. پلهها رو دوتا یکی کرد و رسید به طبقه سوم. کلیدِ لق و ولقش رو انداخت تو در و با یه هلِ کوچیک، واردِ خونه شد.
خونه، کوچیک بود. خیلی کوچیک. یه فضایِ مستطیلی که هم اتاقخواب بود، هم نشیمن و هم آشپزخونه. ولی خب، تمیز بود. پنجرهیِ قدیِ سمتِ بالکن، نورِ غروب رو میکشید وسطِ اتاق. فرشِ کرمرنگِ کوچیکی که گوشهاش یه کمی جمع شده بود، وسطِ اتاق پهن بود و تنها تزیینِ دیوارها، یه ساعتِ دیواریِ قدیمی بود که عقربههاش با یه صدایِ ریز و یکنواختِ «تیکتاک» میچرخید. سایتاما کیسهی خرید رو گذاشت رویِ کانترِ آشپزخونه که فقط به اندازه دو تا بشقاب جا داشت. رفت سمتِ پنجره، پردهیِ توریِ سفیدش رو کنار زد و به بیرون نگاه کرد.
خورشید داشت پشتِ ساختمونهای دوردستِ شهر پنهان میشد و چراغهای خیابون یکییکی روشن میشدن. شهر تو این ساعتِ روز، یه حالتِ رویایی و آروم داشت؛ ماشینها از دور شبیه اسباببازیهایِ نورانیای بودن که آروم تو مسیرِ خودشون میخزیدن. زیرِ لب گفت: «خب… حالا چطور اینا رو بپزم که هم خوشمزه بشه، هم زیاد روغن نبره؟» رفت سمتِ یخچالِ کوچیکش که روش کلی آهنربای تبلیغاتی چسبونده بود. درِ یخچال رو باز کرد. نورِ زرد و بیجونِ داخلِ یخچال به صورتش خورد. داخلش خالیِ خالی بود، جز یه قوطیِ نیمهخالیِ سس کچاپ و یه بطری آبِ معدنی.
همون لحظه، یه صدایِ خیلی خفیف از تویِ دیوارِ مشترک با همسایه شنید. یه صدایِ موسیقیِ کلاسیکِ خیلی خیلی ملایم، از اونایی که آدم رو یادِ سکانسهایِ آرامشبخشِ فیلمهایِ سیاه و سفید میندازه. سایتاما سرش رو چسبوند به دیوار و چند ثانیه گوش داد. صدایِ ویولن بود. خیلی ظریف و بااحساس. سایتاما اخمی کرد و زیرِ لب گفت: «این یارو همسایه چه سلیقهای داره… ولی خب، صداش نمیذاره تمرکز کنم واسه پختوپز.»
او رفت سمتِ کابینت، تابه رو درآورد و گذاشت رویِ گاز. تا شعله رو روشن کرد، یادِ اون مردِ تو پیادهرو افتاد. حس کرد یه چیزی تو ذهنش قلقلکش میده. اون مرد، اون تیپِ کلاسیک، اون ساعتِ جیبی… انگار یه وصلهی ناجور تو این عصرِ مدرن بود. سایتاما شونهای بالا انداخت. «بیخیال، حتماً یه مدلِ تبلیغاتی بوده که داشته لوکیشنِ فیلمبرداری رو چک میکرده.» تخممرغ رو شکست تو تابه. صدایِ «تِزززز»ِ روغن بلند شد. سایتاما با یه کفگیرِ پلاستیکی، تخممرغ رو جابهجا کرد. خونه پر شد از بویِ تخممرغِ نیمرو. همین که داشت به بشقابِ خالی نگاه میکرد تا ناهارش رو سرو کنه، یهو صدایِ ضربهیِ خیلی آرومی به درِ خونهاش خورد. «تق… تق… تق.»
سایتاما تعجب کرد. کی بود تو این ساعت؟ همسایهها معمولاً باهاش کاری نداشتن. رفت سمتِ در، از چشمی نگاه کرد. پشتِ در، هیچکس نبود. فقط راهرویِ خالی و نورِ لرزانِ لامپِ سقفی. در رو باز کرد. راهرو خالی بود، فقط یه پاکتِ نامه، بدونِ تمبر، رویِ زمین، درست جلویِ پاش افتاده بود.
وای عالی بود واقعا ، لطفا بنویس ، من دوست دارم داستانتو بخونم ، خیلی واقعا داره ادمو کنجکاو میکنه ، ازش خوشم میاد
فقط یه نکته ای بود که خواستم دوستانه بگم ، یه تغییر لحن ریز داشتی که اومدی یه پاراگراف کوتاه رو عامیانه نوشتی ، گفتم بدونی ، اخه بیش تر اوقات ناخودآگاه اینجوری میشه
خداراشکر
خیلی ممنون. 🌷درسته 👌🏻. دیالوگ و گفتگوها باید عامیانه باشن ولی خب بعضی وقت حواسم نیست 🙏
بسیار عالی 🌟
ممنون 🙏🏻