۳ ۲ ۱ !صدا تست میشه،آرورا صحبت میکنه!🎙خوش اومدین به پارت جدید داستانم 📻🎶عکس پارت isfp هست
شاید بهم نیاد ولی خیلی دلم برات تنگ میشه :) entp
" هی !اون مال منه!" " بی خیال ساشا ،کش موهامو گم کردم بزار برش دارم!" " هی هی دعوا نکنید!" " کی گفته ما دعوا میکنیم؟" " آره این خیلی چیز عادی ای هست ،ما ها خواهریم مثلا..."چشم هایش را گشود و نخست پرده ی قرمز رنگ را دید، پرده ی قرمز رنگ اطراف تختش باعث میشد کسی او را نبیند ،به ساعت مچی اش نگاه کرد ،بیست دقیقه مانده بود به تایم صبحانه ،دیشب بعد از سخنرانی پرسی وقتی به اتاقش رفت با صحنهی ناخوشایندی روبرو شد ،گویی او و خواهرش نه تنها هم گروهی بودند بلکه هم اتاقی نیز بودند ،تصمیم گرفت منتظر بماند تا بفهمد کسی اورا مثلا بیدار میکند یا نه ،" بچه ها همونجور که میدونین ما تنها اتاقی هستیم که شش نفر توشن،پس نفر ششم کو؟بیدار نشده هنوز؟" " دیشب وقتی اومدم پرده های یکی از تخت ها کشیده شده بودن و ردای یه نفر خیلی نا منظم روی میز کنارش بود احیانا کسی میدونه اون کیه؟" " آره میدونم !خواهر نا تنی منه ،آدم مzخrف و بی اdبیه،خیلی هم تنبله_" ساعت کنار تختintp _ که entj به او داده بود_ شروع به زنگ خوردن کرد و حرف های رامونا را قطع کرد ،intp بر روی تختش نشست ،پرده ی سمت راستش را کنار زد و از تخت پایین آمد ،ساعت را خاموش کرد ،عینکش را از روی میز برداشت و به چشم زد isfp _یا همان کارولین_ در حالی که موهای کوتاهش را مرتب میکرد لبخند دلنشینی زد برگشت و گفت " عه،من تو رو قبلا دیدم ،توی مغازه ی آقای اولیویندر ،که تو هم گریفیندوری شدی ،خب امیدوارم منو از یاد نبرده باشی من کارولین هستم ،کارولین مانر " intp اوهومی کرد و گفت " آره ،یادمه " ردایش را _ که دیشب بر روی میز کوچک کنار تختش رها کرده بود برداشت ،چمدانش را باز نکرده بود و دیشب فقط ساعتش را از آن در آورده بود ،دکمه های چمدان را باز کرد و با زیبا ترین هرج و مرج ممکن روبرو شد ،از میان آن همه وسایل شانه و کش مویش را پیدا کرد و مستقیم به سمت دستشویی رفت enfp لبخند کجی زد و به رامونا نگاه کرد" به نظر دختر خوبی بودااا" رامونا در حالی که به برنامه ی کلاس ها نگاه میکرد ردایش را به تن کرد و شانه ای بالا انداخت " خود دانی" هرماینی بعد از برداشتن کتاب هایش رو به بچه ها کرد "خب ،من میرم نمیخوام دیر کنم " رامونا پرسید" چوب دستی؟" هرماینی جواب داد " برداشتم" " وایسا منم میام " رامونا نیز بیرون رفت intp در حالی که موهایش را بسیار سفت بسته بود به سمت ردایش رفت و آن را پوشید چوب دستی اش را نیز برداشت و رو به بقیه گفت" خب؟نمیخواین بیاین؟ده دقیقه بیشتر به تایم صبحونه نمونده ..."
infp که تمام دغدغه اش اکنون پیدا کردن کتاب هایش بود رو به enfp گفت " مونیکا ،تو هم باهاش برو ،من بعدا میام " " باشه" و سپس intp و enfp نیز از اتاق بیرون رفتند ،آخرین افراد isfp و infp بودند که هنوز مشغول بر داشتن وسایلشان بودند ،isfp جوراب ساق بلندش را بالا کشید و رو به infp گفت " تو یکی از شانزده برگزیده ای مگه نه؟" infp که گویی در مرز سکته قرار داشت با استرس جواب داد " نه،اصلا چی هست؟" isfp ابرویی بالا انداخت و منتظر به infp نگاه کرد ،infp در نهایت نگاهی به ساعت انداخت و گفت " آم پنج دقیقه بیشتر نمونده من باید برم ،وقتی اومدی در رو پشت سرت ببند " و اینگونه از جواب دادن طفره رفت و بیرون رفت ،isfp که این صحنه را دیده بود لبخندی زد و زمزمه کرد "فکر نمیکردم ساشا هم یکی از ما باشه" بعد ادامه داد " یعنی کدوم یکیه؟" و بعد بلند شد و از اتاقشون بیرون رفت و در را بست ،وارد سالن عمومی شد و با نگاه اطرافش را رصد کرد: بچه هایی که بر روی مبل ها و صندلی ها نشسته و با هم میگفتند و میخندیدند isfp به یاد قولی افتاد که به مادرش داده بود " دوست یابی" ،به سمت دختری رفت که پشت پیانوی قدیمی گریفیندور نشسته بود و می نواخت ،او را میشناخت ،دیشب در سالن گروهبندی بر خلاف خاندانش که همه اسلیترینی بودند او گریفیندوری شد و اکنون در حال نواختن قطعه ی معروفی از بتوون بود ،این قطعه توسط ماگلی با استعداد نوشته شده بود ،isfp منتظر ماند و وقتی قطعه تموم شد تصمیم گرفت که اولین دوستش را پیدا کند رفت و کنار دختر نشست ،دختر نگاهش را به سوی isfp برگرداند و لبخند درخشانی زد و گفت " اوه!تو از اول قطعه اینجا بودی؟چه خوب !چجور بود؟" " عالی بود ،میای با هم دوست بشیم ؟" چشمان قهوه ای رنگ امیلی درخشید" ممنون!حتما!من امیلی هستم ،امیلی نات" وقتی دید isfp تعجب نکرده گفت " تو از اینکه یه نات تو گریفیندور افتاده تعجب نکردی؟" isfp گفت " نه " بعد مکث کرد و آب دهانش را قورت داد " من کارولین مانر هستم، از آشنایی باهات خوشبختم امیلی" امیلی در یک حرکت isfp را محکم bغل کرد و فشرد ،isfp شوکه شد ،امیلی isfp را ول کرد و گفت " تو اولین دوستی هستی که من دارم !" Isfp نگاهش را از چشمان امیلی دزدید سرش را پایین انداخت و شروع به بازی کردن با انگشتانش کرد" منم همینطور " و بعد رو به امیلی کرد " پاشو بریم وقت زیادی تا کلاس معجون سازی نمونده " " آره ،حق با تو عه " و بعد از پشت صندلی بلند شدند و به سوی اولین کلاسشان رفتند ...
" یه دقیقه آروم باش،نمیتونی یه دقیقه یک جا بشینی ؟آهاییییی با تو هستما !جناب غیر محترم ؟ !" " نه " مکس به سمت آینه شیرجه ای زد و در ده سانتی متری آینه به زمین افتاد " آیییی" "حقت بود" " چرا؟" پسری که موهای مشکی رنگ و چشمانی به رنگ آبی آسمانی داشت و کک و مک های زیادی روی گونه اش وجود داشت مانع ادامه ی این بحث شد لبخند شیرینی زد " به نظرم فعلا بیاین برای کلاسا دیر نکنیم " هری ،پسر برگزیده حرف پسر مو مشکی را تایید کرد " نظر منم همینه ،ولی قبل از اون یه معرفی داشته باشیم؟" پسر مو مشکی لبخند ریزی زد " چه ایده ی قشنگی!من روولد هستم ،روولد هامر" پس اصیل زاده ای " آریا تیکه ای به پسر کله زرد زد " تو نمیتونی فضولی نکنی ها؟" بعد گفت " آریا هستم ،سال سومی" پسر کله زرد در حالی که ردایش را با دست صاف میکرد گفت " مکس مانر " هری به زخم روی پیشانی اش اشاره کرد" منم که معلومه ،هری پاتر" و به پسر کله نارنجی کنارش اشاره کرد " اینم رون هس_" رون حرف هری را قطع کرد " رون ویزلی ،" هری به ساعت نگاه کرد و گفت " خب پنج دقیقه بیشتر نمونده بریم؟" و از اتاقشان بیرون رفتند ....دخمه های نزدیک سیاهچا*ل ها معمولا جایی بودند که کلاس های پروفسور اسنیپ برگزار میشدند ،دخمه هایی که نزدیک خوابگاه اسلیترین بود و شیشه های معجون و بوی مواد اولیه مختلف تن و بنیه ی هر کسی را میلرزاندند ،کلاس اول اولین روز تحصیلی هاگوارتز برای سال اولی ها معجون سازی بود ،بعد از معجون سازی تمامی سال اولی ها کلاس افسونگری با پروفسور فلیت ویک داشتند بعد از آن کلاس آموزش پرواز با مادام هوچ داشتند و در نهایت کلاس تاریخ جادو با پروفسور بینز که یک روhبود داشتند ،intj مستقیما به انتهای کلاس رفت و آنجا نشست ، به نظر برنامه داشت زیاد در چشم نباشد ،آرورا میز اول کنار یک گریفیندوری به نام ساشا برایان نشست ،البته که میدانست ساشا در واقعا همان infp است ،esfp با شادی پشت سر آرورا نشست و مشغول حرف زدن با او شد تا اینکه حضور دست گرمی بر روی شانه اش هوش از سر esfp پراند برگشت و با چشمان آبی رنگ برادرش estp مواجه شد " وای مکس!ترسوندیم!"
مکس ابرویی بالا انداخت" خوب ما رو فراموش کردیاا" " نه بابا اتفاقا دنبالت میگشتم " این دفعه صدای estj بلند شد " تکذیب میکنم!اون حتی یه لحظه هم دنبال کسی نمیگشت ،مدام داشت با بقیه گپ میزد " esfp اخم بامزه ای کرد " هی!اعتراض دارم!" صدای دختر دیگری بلند شد که از قضا enfp بود " وارد نیست دوست عزیز!هممون میدونستیم حتی یه لحظه هم امون ندادی به هافلپافی ها و یه بند حرف زدی " esfp آمد جوابی بدهد که با دیدن استادی که تمام تابستان سر کلاس هایش حاضر می شد سکوت کرد ،entp از این حواس پرتی اسنیپ استفاده کرد و تا حواس پروفسور روی enfp بود کنار ملفوی نشست که میز او در کنار میز گرنجر بود estp که در میان صحبت هایشان روی صندلی کنار خواهرش نشسته بود نفس عمیقی کشید ،enfp که واکنش بچه ها و دوستانش را دید به پشت سرش_ جایی که esfp خیره شده بود _ نگاه کرد و تازه فهمید که چه دسته گلی به آب داده است ،رو به اسنیپ _ که با اخم غلیظی به enfp خیره شده بود _ ببخشید آرامی گفت و به سمت میز آخر کنار پسر عجیبی _ که تنها جای خالی بود_ رفت و نشست ،بعد سرش را پایین انداخت ،اسنیپ نخست نگاهش را میان بچه ها گرداند و بعد به سمت میزش رفت و صفحات دفترش را ورق زد زمانی که دست از ورق زدن برداشت مستقیم به enfp نگاه کرد " نام ؟" enfp سرش را بالا آورد " مونیکا برایان" " بیست امتیاز از گریفیندور بابت رعایت نکردن نظم از جانب دوشیزه برایان کسر میشه " بعد تخته سیاه رنگ را به سمت چپ_ درست روبروی دانش آموزان _ قرار داد و چوب دستی اش را تکان داد " کتاباتون رو باز کنید" ....* بعد از اتمام کلاس اول*enfp کتابهایش را برداشت،از بقل دستی و دوست جدید عجیبش خداحافظی کرد و کلافه از دخمه رفت ،امروز چند بار توسط اسنیپ اخطار گرفتهبود ،اول به خاطر بی دقتی بیست امتیاز و سپس به خاطر ترکیدن پاتیلش پنج امتیاز به خاطر او از گریفیندور کسر شده بود ،داشت از پله ها بالا میرفت که شخصی اورا صدا کرد " هی مونیکا!" وقتی برگشت با چهره ی esfp مواجه شد که نفس نفس میزد " چی شده؟" esfp از پله ها بالا رفت و دست دوستش را گرفت بعد با سماجت دوستش را به سمت رهرو ی میان دخمه ها برد " هی ، ارشدتون پرسی خبر قضیه ی این کلاس رو شنیده بود چون من دوستت بودم از من خواست سخاوتمندی کنم بیام صدات کنم " قامت بلند پرسی در حالی که به یکی از ستون ها تکیه داده بود و با دوستانش حرف میزد پس از چند دقیقه نمایان شد ،وقتی پرسی آنها را دید لبخندی زد ،نخست رو به esfp گفت " ممنونم کارین" و سپس رو به enfp گفت " شنیدم امروز اسنیپ از گروه به خاطرت نمره کم کرده و دوستات گفتن به خاطر این موضوع ناراحتی ،ببین همینجور که میدونی اسلیترین و گریفیندور از قدیم با هم مشکل داشتن اسنیپ هم اسلیترینی بوده و یه کینهای از ما گریفیندوری ها به دل داره ،برای همین دنبال بهونه است تا نمره کم کنه از ما ،مثلا به غیر از تو طبق اخباری که رسید به گوشم از هری هم به خاطر اینکه جواب سوال من در آوردی اش رو نمیدونسته نمره کم کرده ،کلا کارش همینه ،پس سعی کن بهونه دستش ندی !کاری نکن بهونه داشته باشه ازمون نمره کم کنه خب؟حالا هم آبغوره نگیر خودت رو جمع کن پاشو باید بری سرسرا ،تایم ناهاره" enfp که امید تازه ای پیدا کرده بود و انرژی اش را باز یافته بود لبخند بزرگی زد و با چشمای اکلیلی گفت " چشم !"و رو به esfp کرد " بجنب بریم!وگرنه جا میمونیم ها!" بعد خندید و بدو بدو رفتند ...
آرورا قلم پر را در جوهر مشکی رنگ کنارش زد و تکالیف روی تخته را در دفترش نوشت سپس وسایلش را برداشت و به سمت سالن عمومی گروهشان راه افتاد ،روبروی لیبرا ایستاد نگاهی به اطرافش کرد و وقتی از نبود کسی مطمئن شد رو به لیبرا کرد" سکوت جاوید " لیبرا لیوانش را روی میز کنارش گزاشت و بعد تابلو باز شد و آرورا داخل رفت ،هیچ کس در سالن عمومی نبود ،منطقی هم هست آخه همه سر تایم ناهار بودند ،آرورا قیچی روی میز را برداشت و به داخل دستشویی رفت ،به طرز نسبتا مرتبی موهایش را کوتاه کرد و خورده موهایش که ریخته شده بود را با ورد ترگیو تمیز کرد بعد از کوتاه کردن موهایش قلم پر،پاکت ،جوهر کوچکی،مهر و یک کاغذ پوستی برداشت کاغذ را لوله کرد و به همراه قلم پر در جیب داخلی سمت چپ ردایش گزاشت ،مهر و جوهر و پاکت را به همراه بقیه ی وسایلش در آن یکی جیب ردایش گزاشت و به سمت سرسرا رفت ،در سرسرا را که گشود اولین چیزی که به چشمش خورد پروفسور مک گونگال بود که پشت میز دبیران به همراه چند استاد دیگر نشسته بود و با تاسف خاصی در چشمانش به esfp_ که در حال از خنده ریسه رفتن بود_ نگاه میکرد، آرورا پوزخندی زد ،رفت و کنار isfj نشست و عینک آهنینش را در آورد و به یقه ی لباسش آویزان کرد و جوهر کوچکی که همراهش بود را نخست به همراه بقیه ی وسایلش باز کرد و کنارش گزاشت کاغذ پوستی را صاف کرد ،قلم پر را در جوهر زد و مشغول نوشتن نامه برای تنها خانواده اش ،پدرش شد :
:( پدرِ عزیزم؛ سیریوس روز دوم هاگوارتزه و من هنوز دارم سعی میکنم عادت کنم به اینکه اسمم موقع گروهبندی، توی کدوم گروه افتاده. باور کن، خودمم انتظار نداشتم* نه داشتم*، ولی طبقِ معمول، همهچیز اونطور که بقیه فکر میکنن پیش نرفت. اسلیترین. آره، درست شنیدی. فکر کنم یه جورایی مثل همه اتفاقی که برامون افتاده،برام گفتی وقتی هنوز از خونه فرار نکرده بودی و قبل از این موضوع، گریفیندور تو رو انتخاب کرد. ولی خب، بعضی چیزها دست ما نیست، مگه نه؟ اینجا، توی اسلیترین، همه یه جورایی مثل خودت هستن؛ بلندپرواز، جاهطلب، و یه کم… خطrناک. ولی فرقش اینه که اونا اینش رو قایم نمیکنن. اینجا، همه میدونن که بازی چیه و برای چی بازی میکنن. یه جور صداقت kثیف که شاید از اون همه آدمای متظاهر واقعیتر باشه. وقتی اسمت رو توی گریفیندور خوندن، یادمه برام گفته بودی چقدر خوشحال بودی. چقدر فکر کردی که داری یه راه درست رو انتخاب میکنی، ولی من، پدر، من فکر میکنم راه درست، همیشه همون راهی نیست که بقیه ازم انتظار دارن. گاهی وقتا، باید بری تو دل تاریکی تا نور رو پیدا کنی. یا شاید هم، فقط بفهمی که تاریکی اونقدرها هم tرسناک نیست. اینجا، همه یه هدف دارن. یه چیزی که میخوان بهش برسن. و من… من هم دارم سعی میکنم هدفم رو پیدا کنم. شاید هدف من، فقط زنده موندن باشه، یا شاید هم، یه چیز بزرگتر. یه چیزی که حتی تو هم شاید نفهمی؛ به نظرم فعلا برای نتیجه گیری زوده.میدونم که شاید ازم دلخور باشی. از اینکه مثل تو نیستم. از اینکه گریفیندوری نیستم. ولی من، آرورا شارلوت بلک هستم. و این، خودش یه مسیرجدیده. یه مسیری که شاید تو هیچوقت درکش نکنی، ولی باید بهش احترام بذاری. چون این، راه منه. فعلاً همین. امیدوارم وقتی این نامه رو میخونی، حداقل بدونی که من، هر جایی که باشم، هنوزم دختر توام. حتی اگر توی اسلیترین باشم.مراقب خودت باش ! منتظر نامه ات میمونم،یادت باشه که آنه وقتی نامه رو تموم کردی گاز میگیره،از طرف شلغم خانم ،آرورا) قلم را کنار گزاشت و یک بار دیگر از رویش خواند ،وقتی مطمئن شد غلط املایی ندارد کاغذ را تا کرد و مهر را در آورد و فشرد ،بعد روی نامه اسمش را نوشت و نامه را در ردایش گذاشت و عینکش را به چشم زد ،لبخند پر انرژی ای زد و کمی پاستا در ظرفش ریخت و مشغول صحبت کردن با اسلیترینی های دیگر و همزمان غذا خوردن شد ....
.از وقتی به هاگوارتز آمده بود سعی کرده بود جلب توجه نکند ،سعی کرده بود در سکوت تحصیلش را بکند و بعد برود به دنبال زندگی اش ،اما امروز به نظر چیزی فرق میکرد، وقتی به انتهای کلاس معجون سازی رفت انتظار نداشت کسی کنارش بنشیند و با او هم صحبت شود ،او از بالا همه چیز را زیر نظر داشت ،از وقتی که پروفسور اسنیپ وارد شد و از گریفیندور بابت سهل انگاری دختر مو سبز نمره کم کرد یه جورایی دلش خنک شد ،البته تا قبل از اینکه همان فاjعه متحرک بیاید و کنارش بنشیند ،دختر سبز رنگ بر خلاف دیگران از او دوری نمیکرد یا اورا مسخره نمیکرد ،با intj خوش رفتاری میکرد و تمام سوالات تند و تیز او را جواب میداد ،لبخند درخشانی داشت و به معنای واقعی کلمه در معجون سازی افtضاح بود ،دو بار کم بود پاتیلش را منفجر کند و به لطف intj این اتفاق نیوفتاد ،البته در نهایت وقتی که intj رفت تا به اسنیپ معجون خواب شیرینش را تحویل بدهد پاتیل enfp منفجر شد و اسنیپ به خاطر این موضوع پنج امتیاز از او کم کرد ،اسنیپ انگار با این دختر کله سبز سر لجبازی باز کرده بود ،هر از گاهی وسط درس از او سوال میپرسید و دو نفر دیگر از فرصت استفاده میکردند و تمام مدت برای هر سوال دستانشان بالا بود ،خواهرش ویکتوریا لوتوس ،و یا بهتر است بگویم entj و هرماینی گرنجر ،تنها زمانی که entj دستش را بلند نکرد هنگامی بود که اسنیپ از هری پاتر سوال میپرسید ،گویی حتی entj هم میخواست بداند پسر برگزیده واقعا لیاقت این لقب را دارد یا نه؟وقتی کلاس تمام شد این پسر برای اولین بار توسط کسی دوست خطاب شد " خب!فکر کنم بدونی من کی هستم !مونیکا برایان !شما؟" " چرا میخوای بدونی؟" " خب چون تو دوستمی!باید بدونم دیگه!" " الکساندر لوتوس " " میشه الکس صدات کنم؟" "نه." و بعد دخترک وسایلش را برداشت " کلاس بعدی میبینمت الکس!" و رفت ،الکس کمی بعد از کلاس رفت و چشمش به همان دختر خورد ،دختر دیگری نیز کنار او ایستاده بود که هافلپافی بود و موهای مشکی رنگی داشت ،با توجه به رفتار های این دختر ،احتمالا همان دختری بود که سر گروهبندی داد زد " من متعلق به همتونممممم! " ،آن دو در حال صحبت با ارشد گریفیندور پرسی ویزلی بودند ،intj راهش را کشید و رفت ،به هر حال مگر چند درصد احتمال داشت او را دوباره ببیند ؟به سمت سرسرا رفت و وارد آنجا شد و یک راست به سمت میز ریوینکلاو رفت ،کلاس بعدی با پروفسور فلیت ویک بود ،می دانست تکالیفی که پروفسور اسنیپ داده است زمانبر و طولانی هستند برای همین تنها شکلاتی برداشت و تصمیم گرفت تا قبل از کلاس بعدی به کتابخانه پناه ببرد پس از سرسرا بیرون رفته و به سوی پله های متحرک قدم برداشت و داخل کتابخانه رفت ،مسئول کتابخانه گوشه ای نشسته بود و کتاب میخواند ،مسئول کتابخانه زنی قد بلند با موهای بلند مشکی رنگ _ که آنها را گوجه ای بالای سرش میبست و رگه های سفید رنگی در موهایش دیده میشد _ بود ،عینکش روی نوک دماغش بود که هر لحظه ممکن بود از روی دماغش سر بخورد و بیوفتد ،او تنها نگاهی به intj انداخت و بعد مشغول خواندن باقی کتابش شد intj تصمیم گرفت اعتنا نکند
به سمت قفسه ها رفت و میان آنها دنبال کتاب مورد نظرش میگشت همزمان شکلاتش را نیز میخورد ، چشمش به قفسه ای خورد چوب دستی اش را بیرون آورد " وینگاردیوم له ویوسا " کتاب پایین آمد و intj آن را گرفت ،جلد سبز رنگش خاک گرفته بود ،مشخص بود مدت هاست کسی به سوی این کتاب نرفته است ،برخلاف تصورش کتاب دست نویس بود و ورقه هایش کاهی و قدیمی بودند ،به گونه ای که با تا کردن ورقه ها میشکستند و کنده میشدند ،صفحه ی اول را نگاه کرد " R.L " چه کسی میتوانست باشد ؟دست خط به طور نسبی خوب و قابل خوانش بود و در کمال تعجب به نظر نویسنده تمام سال هایی که در هاگوارتز تحصیل میکرده تنها در این دفتر نکات درس معجون سازی اش را نوشته است !کتاب را برداشت و به مسئول کتابخانه در مورد این کتاب اطلاع داد و بیرون رفت....وقتی تایم ناهار تمام شد وقت کمی داشت تا به جغد دانی برود اما او آرورا بود! چیزی جلوی اورا نمیگرفت! تند تند از پله های برج بالا میرفت تا بلاخره در چوبی جغد دونی را دید ،نامه را از ردایش بیرون آورد و داخل رفت ،شخص دیگری هم آنجا بود ،شخصی که تا به الان به نام بلیز مانر و یا بهتر است بگویم istp او را میشناختید و اطلاعات زیادی از او نداشتید ،نگران نباشید الان هم چیزی از این پسر نخواهید فهمید ؛آرورا به سمت جغد خودش آنه رفت پرهای قهوه ای /سفید آنه را نوازش کرد و او را از قفس بیرون آورد نامه اش را از ردایش بیرون آورد و به آنه داد ،در حین رفتن به سمت پنجره با آنه سخن میگفت " خب دختر خوب ،خودت میدونی باید به کی بديش، گمش نکنیااا آفرین!" و آنه را به سمت بیرون از پنجره فرستاد ، چند دقیقه در سکوت گذشت ،و بعد پسر رو به آرورا گفت " مهر داری؟" آرورا از تماشا کردن افق دل کند و رو به پسر گفت " آره ،اسم؟" " بلیز ،مانر" آرورا مهر کوچکش را از ردایش در آورد و به سمت istp پرت کرد و istp آن را در هوا گرفت " آرورا،بلک" istp مشغول ور رفتن با مهر شد " داداش کارین؟" istp نگاهش را بی حوصله بالا آورد " آره، از کجا میشناسیش؟" آرورا پوزخند نمایشی ای زد و به سمت خودش اشاره کرد " بی خیال ،چطور ممکنه منو ندیده باشی؟از دوستاشم ،فکر می کردم سر کلاس معجون سازی من رو دیده باشی!" Istp اخم ریزی کرد بلاخره توانست مهر را بچسباند و بعد ابرویش را بالا انداخت " آها ،پس تو اون دختره ای " و در ذهنش بار دیگر مرور کرد " این همون دختره اس که خنده هاش با بقیه ی اون oسکلا فرق داشت.... " ......
* بعد از کلاس افسون گری با پروفسور فلیت ویک ،کلاس سوم*" خب!همونطور که میدونید داشتن جارو برای شما سال اولی ها ممنوعه ،حالا چرا؟" دختر ریز نقشی از هافلپاف پرسید " چون بزرگه برامون؟" هوچ سری به نشانه ی منفی نشان داد " چون میزنید خودتون رو ناقص میکنید می مونید رو دست مادام پامفری " صدای چند خنده ی زیر لبی بلند شد که البته زود خاموش شدند ،مادام هوچ به جایی که جارو ها روی زمین افتاده بودند اشاره کرد " خب!برید اونجا و کنار یک جارو وایسید " بچه ها کاری را کردند که او گفته بود هوچ ادامه داد " حالا بگید up!"《 سخنی با ناظر گرامی : دوست عزیز این ورد رو اگه فارسی میکردم خواننده ها متوجه منظورم نمیشدن ،خواهش میکنم گیر ندید》 هر کس شروع به گفتن ورد کرد ،مثلا هری پاتر در دفعه ی اول جارو برایش بالا آمد و او آن را گرفت ،اما کسانی مانند نوجوانان خاندان هامر زیاد موفق نبودند : esfj مدام با تناژ های مختلف صدایش ورد را میگفت ولی انگار نه انگار ،جارو اصلا تکان نمیخورد ،از آن طرف جاروی isfj بالا میآمد ولی قبل از اینکه isfj آن را بگیرد پایین میافتاد istj که دیگر از روند گفتن ورد بالا نیامدن جارو خسته شده بود تصمیم گرفت تقلب کند ،بسیار سوسکی دست راستش را درون جیبش برد _ جایی که چوبدستی اش قرار داشت_ و زیر لب تنها وردی که بلد بود را گفت " وینگاردیوم له ویوسا " و در ثانیه قبل از اینکه جارو را بالا بیاورد گفت " !up" و با تقلب بلاخره جارو را گرفت ،estj اما اوضاعش بهتر بود ،او بدون تلاش زیاد و پس سه یا چهار بار گفتن ورد جارو را گرفت ،لوتوس ها هم به طور تقریبی خوب عمل کردند ،entj و entp توانستند در همان دفعه ی اول جارو را بگیرند ،intj بعد از دوبار امتحان کردن ورد بلاخره جارو را گرفت و intp توانست در دفعهی سوم جارو رابگیرد ،وقتی تمامی دانش آموزان توانستند جارو هایشان را بگیرند مادام هوچ جلو رفت و بلند بلند شروع به حرف زدن و توضیح دادن کرد
" خب، به دنیای پرواز خوش آمدید. از امروز دیگر قرار نیست فقط روی زمین راه برید و خیال کنید جادو یعنی چند کلمهی عجیب. پرواز با جارو، مهارت عه؛ دقت میخواهد، تمرکز میخواهد، و از همه مهمتر، نظم میخواهد. در اوایل کار باید چند مرحله را رعایت کنین تا یاد بگیرین: اول، کنار جاروتون وایسید دستی که با آن مینویسید را بالای آن نگه دارید و با صدای واضح و محکم بگید: Up! نه با تردید، نه با زمزمه، نه انگار دارین از جارو خواهش میکنین، شما دستور میدین!وقتی جارو رو گرفتین اون رو درست و متعادل نگه دارین.بعدسوار شوید، اما یادتون باشه: پرواز، نمایش نیست. هر حرکت اضافی ای، هر بیاحتیاطی ای، میتونه شما را از آسمان پایین بندازه ؛ و آسمون، برخلاف خیال بعضیها، چندان اهل رحم نیست. از تک تکتون انتظار دارم. به خاطر خودتون گوش بدین، دقیق عمل کنین، و پیش از هر حرکت، فکر کنین.جارو وسیلهی جادویی هست، بله؛ اما جادو بدون کنترل، فقط دردسر میسازه پس آروم باشین، دستورها را دنبال کنین، و اگر میخواهید از زمین بالا بروید، اول یاد بگیرین چگونه درست روی وسیله ی رابط آن بمونین_" حرفش قطع شد ،زیرا نویل لانگ باتم در حالی که به زور جارو را گرفته بود به سرعت به آسمان رفت و طولی نکشید که از ارتفاع بلندی افتاد و صدایش بالا رفت " آییی" برخی از اسلیترینی هاشروع به خندیدن و مسخره کردن نویل کردند ،مادام هوچ به سمت نویل دوید و بعد در حالی که پهلوی نویل را گرفته بود و به سمت درمانگاه مادام پامفری میبرد داد زد " تا من برمیگردم هیچ کس سوار جارو نشه!" اما کجا بود گوش شنوا ؟به نظر دراکو و هری مسابقه گذاشته بودند تا ببینند کدام یک ماهرتر هستند!رون وسط ایستاد و شمارش معکوس انجام داد "! ۳،۲،۱" هر دوی آنها با سرعت در آسمان اوج گرفتند، در جایی دریکو از روی جارویش افتاد ،تنها کسی که در آن لحظه بهجای سوت زدن و هورا کشیدن به فکر کمک کردن به دریکو افتاد کسی بود که زیادی مهربان میزد، isfj بود ،این دختر با وجود اینکه از دریکو mتنفر بود و با وجود ترسی که از ارتفاع داشت توانست سوار بر جارویش خودش را به این پسر مو پلاتینی برساند و او را بگیرد" هامر به نفعته کسی از این مسئله بو نبره!" لبخند Isfj محو شد و اخم محوی کرد " چرا؟" " معلومه !چون خیلی ضaیع اس که یه دختر یه پسر رو نجات بده " isfj لبخندی زد " اوه !که اینطور خب اگه بخوای میتونم ولت کنم !" دریکو با ترس و لرز گفت " هی!" بلاخره به زمین رسیدند ،البته در واقع زمین خوردند چون خب isfj مهارتی در این موضوع نداشت و خب عادی است اگر برای بار اول زمین هم بخورد!infj به سمت isfj رفت دستش را دراز کرد تا به بلند شدن isfjکمک کند ،دختر هم دست اورا گرفت " هی ،حالت خوبه؟" " آم بله !ممنونم ،" isfj رو به دریکو _ که اکنون پخش زمین بود برگشت " زنده ای؟" " آره" isfj بعد از شنیدن این حرف جارویش رابرداشت و به گوشه ای رفت ،
صدای رد پای محکمی مدام نزدیک و نزدیک تر میشد ،در نهایت پروفسور مک گونگال رصد شد ،پروفسور فریاد زد " اینجا چه خبره؟" هیچ کس جرعت حرف زدن نداشت تا اینکه entj شروع به حرف زدن کرد " هیچی ،مادام هوچ رفت تا یکی از بچه های دست و پا چLفتی گریفیندوری رو ببره درمانگاه، پاتر و ملفوی هم برخلاف گفتهی مادام مسابقه گزاشتن ،ملفوی از روی جارو افتاد و رزالین نجاتش داد " " ممنون دوشیزه لوتوس از توضیحتون،پس که اینطور " نگاه عصبی دانش آموزان گریفیندور روی ویکتوریا زوم شده بود ،اما ویکتوریا انگار که نه انگار!پروفسور مک گونگال نگاهی به isfj انداخت و بعد رو به همگان کرد " پنج امتیاز از گریفیندور و اسلیترین به خاطر انجام کاری خطرناک کسر میشه و ۱۰ امتیاز به اسلیترین به خاطر سرعت زیاد عکس العمل و مسئولیت پذیری دوشیزه هامر اضافه میشه" .......روی تختش پرید ،موهای سبز کمرنگ اش بر روی بالش پخش شد ،دستش را به سمت شقیقه هایش برد و آنها را محکم فشار داد ،فکر نمیکرد روز تحصیلی اول در هاگوارتز به این اندازه طاقت فرسا باشد ،پروفسور اسنیپ خواسته بود یک مقاله ی چهار صفحه ای در مورد معجون خواب شیرین بنویسند ،infp زیاد در خواندن خوب نبود ،وقتی به متن ها نگاه میکرد تا جایی میتوانست بخواند اما بعد از آنجا حروف در چشمش در هم فرو میرفتند و مانند یک هیولا ی بزرگ میشدند !کمی عجیب بود که دختری یازده ساله نتواند به خوبی بخواند ،ولی خب چیزی بود که هنوز نتوانسته بود از پس آن بر بیاید ،شروع به مرور آن روز کرد : صبح بیدار شد ،صبحانه را در سرسرا خورد و رفت سر کلاس اول ،پروفسور اسنیپ کلی مشق داد و به خاطر خواهرش از آنها امتیاز کم شد ،بعد ناهار خورد و کلاس دوم یعنی افسون ها شروع شد،وسط کلاس مادام هوچ آمد و پاتر را با خودش برد ،بعد کلاس پرواز شروع شد ،infp از همان بچگی از پرواز روی جارو و کوییدیچ میترسید و همیشه به رقابت های میان enfp وenfj نگاه میکرد و فقط تماشاچی بود ،پس چرا باید پرواز روی جارو را یاد میگرفت؟کلاس آخر نیز تاریخ جادو با تنها استاد روh هاگوارتز بود ،دوستانش و بچه های دیگر خسته شده بودند و عده ای نیز سر کلاس او خواب بودند اما بر عکس بقیه infp به این درس علاقه داشت ،برایش درسی بود که جذاب بود و چیز سختی نمیخواست، فقط کافی بود مانند یک داستان آن را بخوانی تا یاد بگیری ،بعد از این کلاس زمان تا تایم شام آزاد بود ،infp تصمیم گرفته بود برود و کمی در این قلعه کنجکاوی کند ،او توانست با روh میرتل گریان در حmام طبقهی پنجم دوست بشود ،بعد به محوطه ی خلوت هاگوارتز رفت و بر روی چمن ها نشست و قارچ های سخنگوی قرمز رنگ و کوچولویی را دید ،آنها برای infp شعر خواندند!
infp برخلاف اکثر همسن و سالانش از اجتماع بیzار بود ،او دوست نداشت وقتش را دست کسانی بدهد که اعتمادی به آنان نیست ،برعکس او عاshق این بود که برود و تنهایی در طبیعت کاوش کند ،چند باری هم وقتی بچه بود و با خانواده اش به جنگل میرفت گم شده بود ،البته این به این معنی نبود که او از داشتن یک دوست خوب سر باز میزد، نه!او مشتاق چنین روزی نیز بود ،روزی که کسی مانند خودش را پیدا کند ،نگاهش به سمت چپ اتاق افتاد ، دختر مو بنفش زیر تختش رفته بود و با چوب دستی اش نور کوچکی ایجاد کرده بود ،نور در حدی بود که آن دختر در حال نوشتن از روی ....وایسا!او داشت از روی تکلیف کس دیگری تکلیفش را مینوشت؟!infp چشمانش را ریز کرد تا اسم بالای برگه را بتواند بخواند " الکساندر لوتوس " اوه!پس این دختر برادر نیز دارد؟در این افکار بود که صدایی رشته ی افکارش را پاره کرد " لیزا نمیخوای خاموشش کنی؟" رامونا بود ،تخت رامونا سمت چپ تخت دختر مو بنفش بود ،به نظر این دو دختر با هم خواهر ناتنی بودند ،دختری که لیزا خطاب شده بود و موهای بنفشی داشت ورد را دوباره تکرار کرد " لوموس" و نور چوب دستی بیشتر و قوی تر شد رامونا چیز نامفهومی زیر لب به لیزا گفت و به تختش برگشت " هرچی گفتی خودتی و خاندان ماdریت" 《 پیام نویسنده ۲:دوستان و ناظر گرامی من اینجا فوhش ندادم ،اگه به یاد داشته باشید intp ,entp,entjوintj خواهر برادرای واقعی هم بودن و بعد از مrگ مادر اینا ،پدرشون میره دوباره ازدواج میکنه و نتیجه اش رامونا است ،وقتی intp این دیالوگ رو گفت منظورش این بود که هرچیزی که به من نسبت میدی ویژگی خودتونه ،و اینم اشاره داشت به اینکه خاندان مادری رامونا ماگل بودن و زمزمه ای که رامونا استفاده کرده بود در واقع یک دیالوگ ماگلی بود ،پس intp عملا گفت که ویژگی های ماگل هارو به من نسبت نده!》بعد دختر مو بنفش چشمانش را در حدقه چرخاند ،infp کمی دیگر هم به رفتار دختر مو بنفش نگاه کرد " شاید بتونیم همو بفهمیم و دوستای خوبی برای هم بشیم ..." " بعد پرده ی تختش را کشید و بعد به خوابی عمیق فرو رفت .....
📻🎶خب خب اینم از این!خوشحال میشم نظراتون در مورد داستان رو بشنوم ،ازتون یه چیزی میخوام ،میخوام حدس بزنید با توجه به دیالوگ هایی که اول و آخر هر پارت میزارم و مربوط به آینده ی داستانه حدس بزنید چه چیزی قراره رخ بده!مشتاق شنیدن نظراتتون هستم!💫 و ناظر عزیز کلماتی که کمی ایراد داشتن با حروف انگلیسی سان*سور شدند ،لطفا رد نکن چیز بدی نداره 🥲
خیلیییی محشرههه
ممنون ،تازه هنوز به اوج داستان نزدیک هم نشدیم😂
اووووو😮😐
داستان فوق العاده است،لطفا سریع منتشر کن.
من میمرم و زنده می شم تا پارت بعدی!🥰
به طور معمول من بین دو هفته تا یک ماه پرات میدم ،زود تر از این نمیتونم منتشر کنم ،ممنون
مثل همیشه عالی 🥲✨
یوهوووووو ایول
عالی