پارت های قبل توی پروفم هستند...
صندلی را عقب کشید و پشت میز غذاخوری نشست. در سمت راست او لونا و سوفی نشسته بودند و سمت چپ او استلا نشسته بود، در روبه روی آنها تارا و ماریانا و فلور نشسته بودند. ناگهان روبی همراه با یک دختر موقرمز و عینکی آمد و دقیقا کنار استلا نشست. روبی به استلا نگاه کرد و با لبخند گرمی گفت:« سلام!» و بعد چشمش به نانسی افتاد و پشت چشمی نازک کرد. نانسی نفس عمیقی کشید و به غذایش نگاه کرد. اخم کرد و با دستش شقیقه اش را فشار داد، بعد رو کرد به سوفی و گفت:« سوفی خواهش میکنم اول اطلاع بده بعد ذهنمو بخون.» سوفی با شیطنت خاصی در صدایش گفت:« میدونم ناراحتی.» نانسی آهی کشید و گفت:« نه خیرم ناراحت نیستم.» سوفی پشت چشمی نازک کرد و گفت:« پس از میترسی.» لونا با تعجب رو به سوفی پرسید:« از کی میترسه؟!»
نانسی اخم کرد و رو به سوفی گفت:« نه نمیترسم. فقط حس میکنم ازم بدش میاد.» لونا که بیشتر شوکه شده بود به نانسی نگاه کرد و گفت:« کی؟ به منم بگید.» سوفی یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:« اما توی ذهنت یک چیز دیگه هم هست که تو رو میترسونه...» لونا اخم کرد و داد زد:« کی؟ چی؟ بابا به منم بگید نمیمیرید. سوفی الان داری پز قدرتت رو میدی؟ قهر میکنم اگه به منم نگید چیشده.» سوفی که میترسید لونا با او قهر کند گفت:« نه نه نه! قهر نکنی.» لونا پشت چشمی نازک کرد و گفت:« نانسی فکر میکنه کی ازش بدش میاد؟» سوفی به نانسی نگاه کرد، نانسی به نشانه تایید سر تکان داد و سوفی به پشت سر نانسی نگاه کرد.
. لونا با تعجب گفت:« استلا؟! یا خط شکسته مرحوم!» نانسی دستانش را تکان داد و گفت:« نه استلا به این گلی، بغلدستیش رو میگم.» لونا اخم کرد و سرش را برد عقب تا ببیند چه کسی بغل استلا نشسته، بعد پوزخندی زد و رو به نانسی گفت:« اگر منظورت روبی هست باید بگم منطقیه.» سوفی پشت چشمی نازک کرد و گفت:« عزیزم، روبی برای چی باید از نانسی بدش بیاد وقتی که نانسی چند ساعته که اومده توی مدرسه؟ بعدشم اصلا برای چی باید از نانسی بدش بیاد؟!» لونا نفس عمیقی کشید و گفت:« یکم فکر کن. نانسی جای اون رو توی اکیپ گرفته.» نانسی با تعجب گفت:« روبی قبلا توی اکیپ شما بوده؟» لونا آهی کشید و گفت:« پارسال اکیپ اینجوری نبود. کل کلاس ما یک اکیپ بودند، من و استلا و روبی و رابین همون دختر موقرمزه توی یک اکیپ بودیم و اوایل سال هم سوفی و فلور با هم دوست بودند البته دوستی سوفی و فلور خیلی عجیبه نصف سال نصف سال آشتی، از طرفی تارا هم توی اکیپ کلاسمون بود و از اواسط سال من و استلا با ماریانا و سوفی رفتیم توی یک اکیپ و یکجور هایی دیگر با روبی و رابین مثل قبل صمیمی نبودیم، تا وقتی که اون اتفاق افتاد و من با روبی قهر کردم، الان هم یک هفته ای میشه که فلور به طور رسمی توی اکیپ ما هست.»
.» نانسی آب دهانش را قورت داد و گفت:« چقدر هم اکیپ پر حاشیه ای هستید.» سوفی خندید و گفت:« منظورت چیه ما به این گلی.عه اینقدر حرف نزنید بحث رو هم عوض نکنید بی ادب ها.» لونا خندید و گفت:« چشم حتما بفرمایید بحث چی بود.» سوفی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که... - اهم!
بچه ها برگشتند و به استلا نگاه کردند. استلا لبخندی زد و به روبی نگاه کرد. روبی لبخندی زد، لبخندی که او را مهربان نشان میداد، بعد گفت:« ببینم نمیخواهید من و رابین رو به دوست کوچولوتون معرفی کنید؟!» بعد دستش را انداخت دور گردن رابین. استلا لبخندی زد و گفت:« حتما! نانسی این ها دوستای ما... عام... این ها روبی و رابین هستند. روبی رو که قبلا باهاش آشنا شدی، آن یکی هم رابین است.» رابین لبخندی زد، از همان لبخند هایی که مادر بزرگ ها میزنند. استلا رو کرد به آن دو و گفت:« مگه زبانتان رو موش خورده؟ خوب خودتون بگید دیگه من نباید بگم سلام ایشون روبی هست و فلان قدرت رو داره که.»
روبی خندید و گفت:« خوب سلام دوستان من روبی مک دونالد هستم و شرفانی هستم البته یک رگم برمیگرده به خون آشام ها.» رابین لبخندی زد و گفت:« خوب نانسی خانم من هم رابین بلایتون هستم و تبدیل شونده هستم تعریفت هم از روبی شنیدم.» نانسی زیر لب گفت:« وقتی تعریف من رو از روبی شنیدی صد در صد ازم متنفری.» بعد لبخندی زد و گفت:« از آشنایی باهاتون خوشبختم. من هم نانسی میلسون هستم و اونجوری که بچه ها به من گفتند فکر کنم حیله گر هستم و یک رگه خون آشامی هم دارم.» بعد لبخند پلیدش را زد.
رابین که چشمانش گرد شده بود گفت:« چه لبخند خشنی. همه خون آشام ها یکی از اینها دارند.» نانسی به زور لبخندی زد و آرام در گوش لونا گفت:« فهمیدم چرا از روبی میترسیدم، بنده خدا مقصر نبود که نیمه خون آشامه.» لونا دستش را به نیمکت فشار داد تا خنده اش نگیرد و آرام در گوش نانسی گفت:« بمیری با این استدلالت.» نانسی آرام در حالی که سعی میکرد نخندد گفت:« فعلا که تو داری از خنده منفجر میشی.» ماریانا که قیافه های آن دو را دید سعی کرد خودش را نگه دارد و نخندد و برای درست کردن جو رو به تارا کرد و گفت:« یک سوال داشتم تارا. تو فقط وقتی ماه کامله تبدیل به گرگ میشی؟!» تارا که تعجب کرده بود گفت:« تو که میدونی من هنوز کامل نمیتونم گرگ بشم...» ماریانا چشم غره ای به او رفت و از زیر میز به او لگدی زد.
میشه خونآشام بیاری؟
خون آشام داره اتفاقا هنوز اون بخش رو نزاشتم
جالب شد