شخصیت گارا در انیمه ناروتو بدون شک نمادی از کاراکتری که مورد قرار داشته و پا به تاریک ترین نقاط شخصیت خود گذاشته است. در این مطلب روایتی از گذشته اورا میبینیم!
در تمام روز های زندگیام از خود میپرسیدم، چرا من وجود دارم؟ من کی هستم؟! من چه هستم... اما پیش از اینکه به چنین جواب هایی بخواهم فکر کنم ، باید پاسخ سوالات دیگری را میافتم: اصلا چرا من را به دنیا آوردن؟ تنها پاسخ این بود که آنها مرا به دنیا آوردند تا از من متنفر باشند. پدرم ، ارباب دهکده شن قبل از اینکه به هفت سالگی حتی برسم ۶ بار افرادی را فرستاد که وجود من را از ابن دنیا نابود کنند...
آره نفر هفتم دایی خودم «یاشامارو» بود! اون خودش منفجر کرد برای اینکه وجود منو محو کنه... اون تنها کسی بود که فکر میکردم منو دوست داره و ازم محافظت میکنه، کسی که روزی بهم گفته بود منو مثل مادرم دوست داره و ازم محافظت میکنه... اون به من اون لحظه گفت که همیشه ازم متنفر بوده! من نباید به دنیا میامدم ... اون گفت من فقط یک ابزار خطرناک و خارج از کنترلم ، هیولایی به نام شوکاگو درون من مهر شده و من یک نف/رینم ... نف/رینی که زنده موندنم به بهای مر/گ مادرم تموم شد! این همون دلیلیه که ...
نگاه پدرم و خواهر و برادرم به من سرشار از نفر/رت بود، اونا حتی وجود منو هم نمیتونسن برای یه لحظه هم متحمل بشن... همه با دیدی سرشار از نف/رت به من نگاه مبکردن و مر/گم رو میخواستن، پس من حقیقت اینکه من چرا به دنیا اومدم و چطور باید زندگیم کنم رو پیدا کردم! فقط برای خودم زندگی میکنم، به خودم عشق میورزم و نمیگذارم کسی وجود من رو از این دنیا حذف کنه...
همون لحظه بود که داییام برای پایان زندگی من خودشو منفجر کرد و من چیزی فهمیدم ... کانجی عشق به خود رو روی پیشانی ام با شن هایم ثبت کردم! نمادی از اینکه از این پس فقط خودم رو دوست خواهم داشت ، به کسی اعتماد نخواهم کرد ، به کسی ایمان نمی آورم ، دیگر کسی را دوست نخواهم داشت ، من تنهایم ، این تنها حقیقی بود که به آن ایمان داشتم. من هرگز نمیتوانستم بخوابم ، وگرنه شوکاگو کنترل مرا به دست میگرفت؛ برای اثبات وجود خودم هرکسی که جلویم را میگرفت با نف/رت و بی رحمی میک/شتم ...
برای امتحان ارتقا سطح نبنحایی به چونین به کونو ها آمدم اما این ظاهر بود من آمده بودم برای خودم و ملتم تا همه آنها را بک/شم! لذت اثبات وجود خودم با پایان دادن به زندگی دیگران ... و در آنجا ساسکه اوچیها را دیدم می خواستم اورا بک/شم تا وجود خودم را اثبات کنم او مانند من چشمانی سرشار از نفر/رت نسبت به شخصی داشت ... عطشی نامحدود برای انت/قام از فردی ... در هنگام نبرد با ساسکه با چیزی روبرو شدم ... درسته ناروتو اوزوماکی!
من با اون جنگیدم ... شخصی مثل خودم ... یک حامل که درونش کیوبی مهر شده بود. و شکست خوردم! اونجا بود که از خودم پرسیدم اون چی داره که اینقدر قوی اش میکنه؟ و اون فقط میگفت برای دوستانش مبارزه میکنه و نمیزاره کسی بهشون آسیب بزنه. او به من آموخت که یک شخص میتواند مسیرش را تغییر دهد تا آن روز پیوند های من با دیگران پیوند هایی از قـتل و نف/رت بود... اما با دیدن او که اینقدر سخت برای پیوند هایش میجنگید ، باعث شد بفهمم پیوند واقعی چیست ... باعث شد بفهمم من کی هستم و چی میخواهم ...
آیا میتوانید او را درک کنید؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)