مافیای بندر،شاید اسمش رو شنیدید. خیلیا اینجا رو بعنوان جایی میبینن که تمام افرادش دنبال قدرت هستن و بخاطرش خون میریزن. اما واقعا چرا رفتن مافیا؟ روزی که به مافیا پیوستن، بچههایی بودن که هیچی نداشتن، فقط میخواستن جایی رو داشته باشن که داخلش زندگی کنن، نه چیزی بیشتر از این... وقتی اونجا رفتن نمیدونستن قراره چه اتفاقی براشون بیوفته، گذشت تا اینکه... از قربانی به قاتل تبدیل شدن! تبدیل به چیزی شدن که ازش میترسیدن...اما چجوری تبدیل به این شدن؟ قراره توی این پست بپردازیم به افراد مافیا...
[موری اوگای؛ پزشکی که هیولا شد] ✍️ موری یه زمانی یه پزشگ جنگی بود. نه قاتل بود، نه جنایتکار، یه پزشک عادی و خسته از دنیا بود. تو اون چادرهای تنگ و پر از بوی خون جلوی چشماش سربازها یکی یکی پر میکشیدن و میمردن، دستهای موری پر از خون بود. ولی بازم نتونست اونا رو نجات بده، شبها رو نمیتونست بخوابه، اگر هم میخوابید فقط کابوس میدید و با کابوس بیدار میشد. توی اون تاریکی شب صداهایی بودن که بهش میگفتن:(کاش تو دکتر ما نبودی، لیاقت دکتر بودن رو نداری، ایکاش میمردی.) ولی همه اون جنگها بهش یاد داد؛ اگر نتونی کنترل کنی، میمیری. اگر نتونی تصمیم بگیری، یکی دیگه برات تصمیم میگیره. پس اونم تصمیم گرفت کنترل کنه و تصمیم بگیره... دقیق یادش نمیاد کِی بود که دستور قتل داده بود. شاید اولین نفری که کشته بود سربازی بوده که زخمیها رو لو میداده، پرستاری بوده که زیادی حرف میزده و سوال میپرسیده و هیچکاری نمیکرده، یادش نمیاد و نمیخواد هم یادش بیاد. ولی یچیزی رو خیلی خوب از اونموقع یادش هست، اصلا حس بدی نداشت. نه گناه، نه ترس، یه حس آرامش عجیب کل وجودش رو گرفته بود. برای اولین بار تونست احساس کنه که داره کنترل میکنه، حس خیلی خوبی بوده. گذشت...و الان، موری دیگه اون پزشک عادی و خسته نیست. رئیس مافیای بندر هست. الیس رو خلق کرد تا ضعف انسانیاش رو پنهون کنه، اون بخشی از وجودش که هنوز یادش میاد روزی دکتر بوده. الان، دستور قتل میده با همون خونسردی که نسخه مینوشت. شاگردی به اسم دازای تربیت کرد که خودش تبدیل به یک افسانه شد. اونم یه شاگرد دیگه به اسم آکوتاگاوا رو ساخت. و آکوتاگاوا هم کیوکا رو ساخت. یه زنجیر بلند از قربانیهایی که خودشون قاتل شدن. همه اینا از جایی شروع شد که میخواست کنترل گر بشه...
[چویا ناکاهارا؛ پسری که در قفس خشمش زندانی شد] ✍️ چویا یادش نمیاد توی شکم مادرش بوده باشه. یادش نمیاد کسی براش لالایی خونده باشه. یادش نمیاد اولین قدمهاش رو کجا برداشته. چون ینفر همه اونا رو از ذهنش پاک کرد؛ دکتر اِن... چویا رو گرفت و داخل یه آزمایشگاه زیرزمینی بردش تا از انسان به سلاح مخفی تبدیلش کنه. زجرش داد، شکنجههای مختلف، حتی نمیذاشت تا چند روز غذا بخوره. سالها بعد، وقتی چویا حقیقت رو میفهمید، کل دنیا براش نابود شد. اینکه نتونست عین بقیه باشه، نتونست با مامان و باباش باشه، و حتی خاطراتش رو هم یادش نمیاد، دردناک ترین چیز براش بود. بعد از اون، وقتی برای اولین بار موهبتش رو فعال کرد،نمیدونست چیکار میکنه، چه بلایی سرش میاد، چه بلایی سر بقیه میاد، هیچی نمیدونست. یه موج بنفش/قرمز از وجودش بیرون زد و هرچیزی که جلوش بود رو نابود کرد، همه چیز رو. وقتی که به هوش اومد، دستهاش پر از خون بود، خون کسایی که نمیشناخت، و بدتر از همه...اون حس رو دوست داشت. قدرتی که هیچکس نداره، قدرتی که میتونه همه چیز رو نابود کنه، همون موقع فهمید که توی این دنیا یا باید یه خدا باشه...یا یه هیولا، راه سومی در کار نیست! چویا الان دیگه اون پسر بچهای نیست که هیچی نداره و در حال مرگه. اون الان دست راست رئیس مافیای بندر و قدرتمند ترین مدیر اجرایی مافیای بندر هست. اما...زیر اون ظاهر خشن، هنوز همون قلب شکسته از خیانت توی وجودش هست. اگر فساد رو فعال کنه، خودش هم نمیتونه کنترلش کنه. میدونه یه روز توسط همون دیگه نمیتونه برگرده. ولی براش مهم نیست، تنها چیزی که براش مهم هست، خانوادهش "مافیای بندر" هست و براشون هرکاری میکنه...
[کویو اوزاکی؛ گلی که در تاریکی پرورش یافت] ✍️ کویو وقتی بچه بود فکر میکرد عشق چیز خوبیه، تا روزی که عشقش رو از دست داد... نمیدونم دقیقا چه بلایی سر اون کسی که دوست داشت اومد، ولی تنها چیزی که میدونیم اینه که بعد از اون روز، کویو دیگه نه عاشق شد، نه به کسی اعتماد کرد، همیشه میگه : گلهای گیلاس قشنگن، ولی زود میریزن، عشق هم همینطوره. بعد از اینکه عشقش رو از دست داد مافیا پیداش کرد، اون فقط دو تا راه داشت: یا میمیره یا تبدیل میشه به چیزی که ازش متنفره. انتخاب کرد که زنده بمونه، و بهای این خواسته...قلبش بود. کویو الان دیگه اون دختر بچهای نیست که عشقش رو از دست داده و لب مرگ هست، الان دیگه از بیرحمترین افراد مافیا هست. با یه حرکت شمشیرش رو باز میکنه و گلهای گیلاس رو مثل خون روی زمین میریزه. ولی بدترین کارش این بود که کیوکا رو تبدیل به قاتل کرد. کیوکا رو وقتی که آسیب پذیر بود پیدا کرد و بهش یاد داد چطوری آدم بکشه. و توی ذهن خودش اینکار رو "نجات دادن" نامید. چون فکر میکنه{ بهتره قاتل باشی تا مرده}
[ریونوسوکه آکوتاگاوا؛ ولگردی که به سگ دیوانه تبدیل شد] ✍️ محله اسلوم، جایی بود که بچهها صبح بیدار میشدن تا ببینن کدومشون هنوز زندهست. آکوتاگاوا و خواهرش گین، توی اون جهنم مزخرف بزرگ شدن. مریض بود، همیشه سرفه میکرد، حتی بعضی وقتا از شدت گرسنگی نمیتونست بلند شه. ولی زنده موند، چجوری؟ نمیدونم...فقط زنده موند. توی یکی از همون روزایی که فکر میکرد روز آخر زندگیش هست یه پسر با کت و شلوار مشکی و چشمهای تو خالی اومد، دازای. بهش گفت: میخوای قدرتمند بشی؟ آکوتاگاوا هم بدون فکر کردن گفت: آره. نمیدونست که این "آره" یه زندانی مادام العمر بود. فقط میخواست از اونجا بره و یجایی برای زندگی کردن داشته باشه، تنها خواستش همین بود. دازای بهش یاد داد چطور بکشه. بدون عشق، بدون محبت، فقط: یا بکش، یا بمیر. و آکوتاگاوا هم همیشه میکشت. چون میخواست یه روز دازای بهش بگه "آفرین، خوب بودی." بعد از چند وقت تونست یه خواسته داشته باشه که براش بجنگه و اونم تایید دازای بود، ولی اون کلماتی که میخواست هیچوقت نیومدن. الان دیگه آکوتاگاوا اون پسربچهای نیست که داخل یه محله متروکه زندگی میکرد و هرروزش با فکر اینکه "امروز دیگه روز آخره"میگذروند، الان دیگه ترسناکترین عضو مافیا هست. با راشومون تبدیل به هیولایی میشه که همه چیز رو تیکه تیکه میکنه. دازای رفت، به آژانس کارگاهی رفت، و آکوتاگاوا رو با یه سوال تنها گذاشت: من برای چی زندهام؟ جواب رو پیدا نکرده، فقط میدونه چجوری باید بکشه، و این براش مهم نیست، تنها چیزی که براش مهمه اینه که یه روز توسط دازای تایید بشه...
[ریورو هیروتسو؛ پیرمردی که دیگر نمیتواند متوقف شود] ✍️ هیروتسو یه زمانی سرباز بود،شاید پلیس، شاید هم یچیز دیگه. هیچوقت از گذشتهاش حرف نمیزنه. فقط میدونیم اون قدری پیر شده همه دوستاش یا مردن یا فرار کردن. ولی هیروتسو موند. چون بلد بود زنده بمونه، حتی اگر به قیمت فروختن وجدانش باشه. برای هیروتسو، هیچوقت هیچ نقطه شکست دراماتیکی توی زندگیش وجود نداشت و نداره. نه یه روز مشخص، نه یه لحظه انفجار. فقط یه دریچه آرام، روزی که فهمید دیگه نمیتونه "نه" بگه. دستهاش انقدر به گناه عادت کرده بود که دیگه بیحس شده بودن. الان هیروتسو دیگه اون سرباز نیست. الان رهبر واحد سیاه مافیا هست. با اون تیپ کلاسیکش شبیه یه پدربزرگ مهربون هست. اما همون پدربزرگ، دستور قتل میده و خودش هم میکشه. وفادار به موری تا آخرین نفس. هیچوقت سوال نمیپرسه. هیچوقت قضاوت نمیکنه. فقط انجام میده. چون بلد نیست جور دیگهای زندگی کنه. ولی یچیز ترسناک درباره هیروتسو وجود داره. اون اصلا دیوونه نیست، کاملا عادیه و همین عادی بودن اون رو خطرناکتر میکنه...
[آماندا گین آکوتاگاوا؛ سایهای که هرگز دیده نمیشه] ✍️ توی محله اسلوم، اسم مهم نبود، مهم این بود که امروز چیزی برای خوردن پیدا میکنی یا نه، زنده میمونی یا نه. گین خواهر کوچیکتر آکوتاگاوا بود، همون چشمها، همون موهای مشکی، همون سرفههای خشک توی شبهای سرد. ولی فرق داشت، گین هیچوقت حرف نمیزد. نه چون نمیتونست، میتونست ولی کسی نبود که براش ارزش قائل باشه و باهاش حرف بزنه. برادرش محافظش بود، ولی حتی اونم نمیدونست چی توی دل گین میگذره. توی همون روز، روزی که دازای اومد و آکوتاگاوا رو برد، گین تنها شد. برای اینکه توی اون محله تنها نشه، پشت سر برادرش به مافیا رفت. ولی هیچکس متوجه حضورش نشد. مثل سایهای بود که روی دیوار میوفته، ولی کسی نگاهش نمیکنه. آکوتاگاوا توسط دازای آموزش میدید و گین نگاه میکرد. یاد میگرفت ولی انجام نمیداد، چون استادی نداشت. تا اینکه چویا دیدش، باهاش حرف زد و تواناییهاشو دید و خوشش اومد، تصمیم گرفت گین رو قوی کنه، براش استادی کرد، و بعد از اون برای اینکه گین بتونه از خودش دفاع کنه گین رو پیش ورلاین فرستاد، و ورلاین اون رو به خوبی تبدیل به یه چاقو زن حرفهای کرد. الان گین دیگه کسی نیست که ضعیف باشه و کسی بهش اهمیت نده. الان عضو مارمولک سیاه به رهبری هیروتسو هست. صورتش همیشه با نقاب پوشیده شده، صداش رو تقریبا هیچکس نشنیده، حتی یسری از اعضای مافیا هنوز نمیدونن گین دختره یا پسره. ولی یچیزی رو همه میدونن: هرجایی جسدهای عجیب بدون هیچ اثری پیدا شد پای گین وسطه. ولی گاهی وقتها، وقتی تنهاست. به این فکر میکنه "اگر یه روزی برادرم بمیره...من برای چی زندهام؟" جواب این سوال رو نمیدونه، تنها چیزی که بلده کشتنه...
[میچیزو تاچیهارا؛ ماموری که فراموش کرد کیست] ✍️ تاچیهارا قبل از اینکه به مافیا بره مامور دولت بود. البته نه هر ماموری، از واحد نخبهها، اونایی که میرن توی دل خطر. بهش دستور دادن توی مافیا نفوذ کنه و اطلاعات جمع کنه، شاید با اون اطلاعات بتونن مافیا رو نابود کنن. تاچیهارا هم قبول کرد، فکر میکرد قهرمان قصه هست. فکر میکرد یه روز، همه چیز درست میشه، دنیا خوب میشه. از اون روز، سالها گذشت. تاچیهارا دیگه مامور مخفی نبود، شده بود یه عضو واقعی مافیا. با همون آدما میخورد، میخندید، و آدم میکشت. یه شب، وقتی جلوی آینه ایستاد، از خودش پرسید "من کی هستم؟" نتونست جواب بده، چون واقعا نمیدونست. ماموری بود که رفته بود مافیا رو نابود کنه، ولی الان تبدیل شده به یکی از افراد همونجا. الان دیگه تاچیهارا مامور دولت نیست، فردی هست که حتی نمیدونه به کدوم تیم وفاداره. ظاهرا برای دولت کار میکنه، ولی دلش با مافیا هست. هرشب قبل از خواب فقط آرزو میکنه یه روز کسی ازش نپرسه بین این دوتا سازمان، یکی رو انتخاب کنه. چون میدونه اگر مجبور بشه انتخاب کنه، اونقدر تغییر کرده که دیگه نمیتونه برگرده... یچیز ترسناک دیگه هم درباره تاچیهارا وجود داره هیچکس نمیدونه توی قلبش چهخبره. نه دولت، نه مافیا، نه خودش!
[ایچیو هیگوچی؛ دختری که اربابش را دوست داشت] ✍️ هیگوچی هیچوقت آدم خاصی نبود. نه قوی بود، نه باهوش، نه زیباترین دختر. فقط یه عضد معمولی مافیا که میخواست یک روز یه نفر بهش بگه "تو بدرد میخوری" سالها تلاش کرد، خودش رو ثابت کرد، ولی همیشه توی سایهها باقی موند. تا اینکه روزی رسید که اولین بار آکوتاگاوا رو دید، قلبش از جا کنده شد. البته نه از ترس، از تحسین. توی قلبش اینجوری میگذشت که "این پسر مریضحال، با اون چشمای خالی، چطور میتونه انقد جذاب و قدرتمند باشه؟ چطور میتونه انقدر بیباک باشه؟" اونجا بود که هیگوچی تصمیم گرفت برای آکوتاگاوا بشه. نه عاشقانه، وسواس گونه. حاضر بود هرکاری کنه تا آکوتاگاوا نگاهش کنه، حتی اگر اون نگاه پر از تحقیر باشه. الان هیگوچی دیگه دست راست آکوتاگاوا هست نه یه سایه. هر دستوری بده رو بدون سوال انجام میده. بکش؟ میکشه برو توی دل خطر؟ میره براش بمیر؟ میمیره با وجود همه اینا آکوتاگاوا هنوز اسمش رو بلد نیست. ولی این برای هیگوچی مهم نیست، تنها چیزی که براش مهم هست اینه که کنار آکوتاگاوا باشه. تراژدی هیگوچی اینه که اون تبدیل به قاتل نشد چون مجبور بود، تبدیل شد چون میخواست نزدیک کسی باشه که حتی بهش اهمیت نمیده. و بدترین چیز اینه که خودش هم اینو میدونه. ولی نمیتونه جلوی خودش رو بگیره...
[کیوساکو یومنو؛ بچهای که هیچکس دوستش نداشت] ✍️ کیوساکو شیش سال بیشتر نداشت که به مافیا پیوست، البته پیوست کلمه اشتباهی هست، برده شد. کودکی بود که قدرتش مردم رو دیوونه میکرد. هرکی بهش دست میزد، به خودش آسیب میرسوند، هرکی به چشمهاش نگاه میکرد، بدترین کابوس عمرش رو میدید. هیچکس بهش یاد نداد چطور این قدرت رو کنترل کنه، فقط بهش گفتن "تو خطرناکی، ما هم ازت دور میشیم" کیوساکو هیچوقت نفهمید چرا هیچکس دوستش نداره، از هرکسی میپرسید جوابی نمیگرفت. برای همین، فهمید که هیچکس جز قدرتش پشتش نیست. و اگر قدرتش تنها چیزیه که داره، پس ازش باید استفاده کنه. اون به خودش گفت "بذار همه بترسن، بذار همه چیزی که من حس میکنم رو حس کنن" بعد از گذشت سالها، الان کیوساکو با عروسکش "داجی" صحبت میکنه. با لبخندی ترسناکتر از هر فریادی، قدرت نفرینش رو روی هرکی که بخواد میندازه. مردم فکر میکنن دیوونه هست، شاید هم هست. ولی عمق وجودش، هنوز اون کودک شیش ساله هست که فقط میخواست ینفر بغلش کنه و بگه "نگران نباش، همه چیز درسته"...
[پایان بندی] ✍️ 9 قربانی، 9 قاتل، یک حقیقت. موری از جنگ فرار کرد و به مافیا پناه برد. چویا هرروز با طوفان درونش جنگید، بدون اینکه بدونه تا کِی میتونه برنده باشه. کویو همراه عشقش قلبش رو هم از دست داد. آکوتاگاوا فقط میخواست دازای بهش بگه "آفرین". هیروتسو اونقدر پیر شد که یادش رفت چطوری "نه" بگه. گین پشت برادرش رفت و خودش رو گم کرد. تاچیهارا میخواست قهرمان باشه، اما نقاب به صورتش چسبید. هیگوچی عاشق کسی شد که حتی اسمش رو هم بلد نیست. کیوساکو فقط میخواست یک نفر بغلش کنه. همشون فقط قربانیهای این دنیای بیرحم بودن و مجبور شدن برای زنده موندن سمت قاتل شدن برن، بخاطرش شب و روز با درونشون جنگ میکنن و وقتی خودشون رو توی آینه میبینن هیولایی بیش نمیبینن. اونا نمیخواستن قاتل باشن، فقط میخواستن زنده باشن، و این خواسته مجبورشون کرد تبدیل به قاتل بشن. و ما...بدون اینکه دربارشون چیزی بدونیم قضاوتشون کردیم...بدون اینکه بدونیم توی زندگیشون چه زجرهایی کشیدن ازشون متنفر شدیم و اونا رو بعنوان بدترین ویلنها در نظر گرفتیم...
عالی بود ❤
وایییی بینظیرررر😭😭🛐🛐🛐🛐
پستت عالی بوددد
بین چویا و کویو رابطه هست انقدر شیپش میکنننننن ؟
مافیا بندر تو بانگو بیشتر مدلای بندر و نجات دهنده بود
فوقالعاده بود ، خسته نباشیییی
افسردگی ۱۲۰ درصد_😃💔
هعیییییی
منم گاهی اوقات فکر میکنم که در واقع شخصیت های خوب داستان ،شخصیت های بد هستن و شخصیت های بد داستان در واقع شخصیت خوب ماجرا هستن😊😊
پستت عالیییی بوددد💖💖🎀🎀🌸
دقیقاااااا
همیشه دربرابر شخصیتهای بد ناحقی میشه کسی درکشون نمیکنه باید یذره بیشتر بهشون توجه کرد💔
مرسییییییی😭✨🛐